تلخی من خامی من، خواری و بدنامی* من

خون دل آشامی من، خاک از او بر سر من

شارِقِ من فارقِ من از نظرِ خالقِ من

شمع کُشی دیده کَنی در نظر و منظر من(غزل 1816)

آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویش

یا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن

هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگرید

سنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن

ای دل! اندر عاشقی تو نام نیکو* ترک کن

کابتدای عشق رسوایی و بدنامی* است آن

اندرون بحر عشقش جامه جان، زحمت است

نام و نان جستن به عشق اندر، دلا خامی است آن

عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلا

خاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن

خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر من

زانکه در عزت به جای گوهر کانی است آن(غزل 1965)

چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی*

که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی

پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان

نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی

چگونه باشد عاشق ز مستی آن می

که جام نیز ز تیزی‌اش گم کند جامی

چه جای خاک که بر کوه جرعه‌ای برریخت

هزار عربده آورد و شورش و خامی

تو جام عشق چه دانی چو شیشه دل باشی

تو دام عشق چه دانی چو مرغ این دامی

ز صاف بحر نگویم اگر کفش بینی

مثال زیبق بر هیچ کف نیارامی

ملول و تیره شدی مر صفاش را چه گنه

نبات را چه جنایت چو سرکه آشامی

که خاک بر سر سرکا و مرد سرکه فروش

که شهد صاف ننوشد ز تیره ایامی

به من نگر که در این بزم کمترین عامم

ز بی‌خودی نشناسم ز خاص تا عامی(غزل 3059)

پلنگ عشق و نهنگ فقر تعبیری بدیع بر اهمیت این دو وادی سلوک

بر ما رقم خطا پرستی همه هست

بدنامی* و عشق و شور و مستی همه هست

ای دوست چو از میانه مقصود توی

جای گله نیست چون تو هستی همه هست(رباعی 243)

چون بدنامی* به روزگاری افتد

مرد آن نبود که نامداری افتد

گر در خواهی ز قعر دریا بطلب

کان کف باشد که بر کناری افتد(رباعی 635)

از دیدهٔ کژ دلبر رعنا را چه

وز بدنامی* عاشق شیدا را چه

ما در ره عشق چست و چالاک شویم

ور زانکه خری لنگ شود ما را چه(رباعی 1596)

آرامش و پرواز روح