جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی38- دهر در شعر فردوسی7(رستاخیز تمدن ایرانی61)

موضوع جهان‌شناسی: با دهر و زمانه گستاخ نباش که زهرش از پادزهر بیشتر است

موضوع رستاخیز تمدن ایرانی: پادشاه در راس بوده و موجب یکپارچگی فرهنگ و جامعه و ویرانی پادشاه موجب ویرانی ایران

مبادا که گستاخ باشی به دهر

که زهرش فزون آمد از پای زهر

پسر خواستی تا بود یار و پشت

کنون از پسر رنجت آمد به مشت

ز فرزند، شاهان به نیرو شوند

ز رنج زمانه بی آهو شوند

شهنشاه را چون که نیرو بکاست

چو بالای فرزند او گشت راست

هر آن‌کس که او کار خسرو شنود

به گیتی نبایدش گستاخ بود

همه بوم ایران تو ویران شمر

کنام پلنگان و شیران شمر

سر تخم ساسانیان بود شاه

که چون او نبیند دگر تاج و گاه

شد این تخمه ویران و ایران همان

برآمد همه کامهٔ بدگمان

آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی ۶۰

موضوع: برترین انسان‌ها پس از پادشاهان:دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان ۵
مقاله چهارم در طب شامل ۱۲ حکایت از بوعلی سینا، زکریای رازی، حکیم جاثلیق و ... است.
حکایت۴: امیر منصوربن نوح سامانی را عارضه‌ای افتاد و مزمن گشت و بر جای بماند و اطبا عاجز ماندند. زکریای رازی را بخواند. او بیامد تا به آموی رسید چون جیحون بدید گفت من در کشتی ننشینم "و لا تلقوا یایدیکم الی التهلکه" کتاب منصوری تصنیف کرد و به دست آن کس داد و گفت من این کتابم و مقصود تو از این کتاب بحاصل است. امیر رنجور شد هزار دینار بفرستاد و اسب خاص و گفت همه رفقی بکنید اگر سود ندارد، دست و پای او ببندید و‌در کشتی نشانید و بگذرانید... چنان کردند ... زکریا گفت: من دانم بیست هزار کس از جیحون بگذرند و غرق نشوند و لیکن ممکن است و چون غرق شوم تا دامن قیامت گویند ابله‌مردی بود محمد زکریا که به اختیار در کشتی نشست تا غرق شد...
به بخارا رسید، معالجت آغاز کرد و فردا معالجتی دیگر... هیچ راحتی پدید نیامد پس دیگر روز امیر را به گرمابه جوی مولیان برد و از خدم و حشم هیچ کس را به گرمابه فرونگذاشت. ملک را در گرمابه نشاند و آب بر او همی ریخت و شربتی که کرده بود چاشنی کرد و بدو داد و چندان بداشت تا اخلاط را در مفاصل نضجی پدید آمد پس برفت وجامه درپوشید در برابر امیر بایستاد و سقطی(ناسزا) چند بگفت و گفت: تو بفرمودی تا مرا ببستند و در کشتی افکنند؟ در خون من شدی. اگر جانت نبرم نه پسر زکریاام. محمد زکریا کاردی برکشید و تشدید زیادت کرد امیر یکی از خشم و یکی از بیم برخاست( بهبود یافت) و زکریا چون امیر را برپای دید برگشت و روی به آموی نهاد و تا مرو هیچ جای نایستاد و بعد نامه‌ای نوشت:
زندگانی پادشاه دراز باد! خادم علاج آغاز کرد ... به گرمابه آوردم تا اخلاط نضجی تمام یافت پس پادشاه را به خشم آوردم تا حرارت غریزی را مدد حادث شد و قوت گرفت دیگر صواب نیست میان من و پادشاه جمعیتی باشد.
امیر بار داد و خدم و خشم جمله شادی‌ها کردند و جشن‌ها پیوستند.
امیر نامه برخواند و عجب داشت و او را معذور خواند و تشریف فرمود از اسب و ساخت و‌جبه و دستار و سلاح و غلام و کنیزک و بفرمود تا به ری از املاک مأمون هر سال دو هزار دینار زر و دویست خروار غله به نام وی برانند و محمد زکریا با مقصود به خانه رسید.ص ۱۱۸
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی ۵۹


موضوع: برترین انسان‌ها پس از پادشاهان:دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان ۴
حکایت ۱۰ مقاله منجمان:نظامی عروضی در خدمت سلطان علاء بوده است که خداوندزاده(شاهزاده) اسیر سلطان سنجر می‌شود و قرار بر این است که پنجاه هزار دینار به حضرت بامیان برند تا آزاد شود پس از ارسال آن هیچ خبری از آزادی خداوندزاده نمی‌شود تا نظامی با علم نجوم می‌گوید تا نماز پیشین قاصدی برسد و چنین می‌شود... زر بخواست و دهان من دوبار پر زر کرد و گفت بسی نمی‌دارد آستین باز دار. آستین باز داشتم پر زر کرد. ص۱۰۷
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی ۵۸

موضوع: برترین انسان‌ها پس از پادشاهان:دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان ۳
مقاله سوم شامل ده حکایت و در بزرگداشت منجمانی چون ایوریحان بیرونی، ابوعلی سینا، حکیم عمر خیام و خود نویسنده است.
حکایت ۷: در سنه ست و خمسمائه(۵۰۶) به شهر بلخ خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند. در میان مجلس عشرت از حجه الحق عمر(خیام) شنیدم : گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان می‌کند مرا. این سخن مستحیل نمود. چون در سنه ثلاثین(۵۳۰) به نشابور رسیدم، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده. آدینه‌ای به زیارت او رفتم به گورستان حیره بر دست چپ گشتم در پایین دیوار باغی، خاک او دیدم و‌ درختان امرود(گلابی) و زردآلو سر از باغ بیرون کرده و چندان شکوفه بر خاک او ریخته که خاک او پنهان شده بود... گریه بر من افتاد که در بسیط عالم، او را هیچ‌جای نظیری نمی‌دیدیم.
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی ۵۷
موضوع: برترین انسان‌ها پس از پادشاهان:دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان ۲
در حکایت ۳ (مقاله شاعران) رمز این که " عنصری آلات خوان از طلا ونقره ساخت" را در بداهه گویی هنرمندانه‌اش می‌داند: سلطان محمود برای دفع وسوسه، زلفان زیبای ایاز را می‌چیند و بعد به شدت پشیمان و‌خشمگین می‌شود. دست به دامن عنصری می‌شوند و‌او چنین می‌سراید:
کی عیب سر زلف بت از کاستن است
چه جای به غم نشستن و خاستن است؟
جای طرب و نشاط و می خواستن است
کآراستن سرو ز پیراستن است
"محمود را این دو بیتی به غایت خوش افتاد بفرمود تا جواهر بیاوردند و سه بار دهان او پر جواهر کرد و مطربان را پیش خواست" ص ۵۹
حکایت ۴ در خصوص فرخی سیستانی و جایگاه ارزشمندی است که در نزد امیر مظفر چغانی پیدا کرد، با قصیده معروف:
با کاروان حله برفتم ز سیستان
با حله تنیده ز دل بافته ز جان
و قصیده داغگاه:
دوش وقت صبح‌دم بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار ص ۶۲
در حکایت ۵ از سلطان سنجر در دشت طوس یاد می‌کند که به ماه‌دیدن مشغول بودند و اول کسی که ماه دید سلطان بود.
پسر امیر الشعرا برهانی، فورا سرود:
ای ماه! چو ابروان یاری گویی
یا نی چو کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زر عیاری گویی
در گوش سپهر گوشواری گویی

سلطان گفت برو از آخور هر کدام اسب که خواهی بگشای.اسبی نامزد کردند، که ارزیدی سیصد دینار نیشابوری ص۷۰
و در حکایت ۱۰ از خود می‌گوید که به خدمت امیر عمید صفی‌الدین رفته و جایگاه یافته و عواید دوازده هزار من سرب را پیشکشش کرده است.ص ۸۹
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی ۵۶

موضوع: برترین انسان‌ها پس از پادشاهان:دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان
دوره سامانیان از دوره‌های طلایی فرهنگ ایران است.
در کتاب چهار مقاله "نظامی عروضی" به خوبی تجلیل و قدرشناسی شايسته از هنرمندان و دانشمندان در حکایات متعدد به تصویر کشیده شده است(همان اصلی که امروز جهان پیشرفته آن را مبنای ارزش‌گذاری خود قرار داده است):این کتاب پس از مقدمه ارزشمند در ۴ مقاله به فضل، هنر و برتری دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان پرداخته است.
- ۱۰ حکایت برای دبیران و‌نویسندگان مشهور و تکیه حاکمان به آنان:
حکایت اول و‌دوم به اسکافی بلند مرتبه تعلق دارد، که در خدمت امیر نوح منصور سامانی بود و‌ از ملازمان شاه.
حکایت سوم در قسمت ۱ رستاخیز تمدن ایرانی گذشت، که خلیفه دستور داد اسباب ترفیه او را چنان بالا ببرند که دیگر چنین خطایی در نامه رسمی نیاید...و در پایان در مقام دبیر چنین می‌آورد: "دبیر عاقل و فاضل، مهین جمالی است از تجمل پادشاه و بهین رفعتی است از ترفع پادشاهی" ص۴۲
- ۱۰ حکایت در مقام شاعران( شعر جای رسانه در دنیای امروز) از احمد خجستانی که خر کرایه می‌داد سوال می‌کند: چطور در دربار یعقوب لیث صفاری جایگاه یافتی؟ او بزرگی خود را از شعر حنظله بادغیسی می‌داند:
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و‌نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
در حکایت۲ شعر اسطوره‌ای رودکی:
بوی جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی...
و صله‌ای که چهارصد شتر زیر بنه او بود را مفصل آورده است که در قسمت ۲ برگزیده ادب پارسی گذشت.
آرامش و پرواز روح

دریافت‌هایی از اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 1

... گفته اند که پدر شیخ ما ، بابوابوالخیر ، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او را در میهنه سرایی بکرد و بر دو دیوار سقف های آن بنا، نام سلطان محمود و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را گفت: «مرا درین سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصه من باشد و هیچ کس را در آن هیچ تصرف نباشد.» پدر او را خانه‌ای بنا کرد در بالای سرای، که صومعه‏ شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ فرمود تا بر در و دیوار و سقف آن بنوشتند که «الله الله الله» پدرش گفت: «یا پسر این چیست؟» شیخ گفت:«هر کسی بر دیوار خانه خویش نام امیر خویش نویسند.» پدرش را وقت خوش گشت و از آن چه کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته بودند از سرای او دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست و دل بر کار شیخ نهاد.(اسرار التوحید، تصحیح شفیعی کدکنی،ص17)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

دشواری دریافت‌های تاریخی21

ورود اسلام در حضیض اقتدار ساسانیان (قسمت چهارم - شکست یزدگرد از تازیان و ترکان)

....در یکی از روزها که هر دو سوار اسب بودند دختر را از یزدگرد خواستگاری کرد.یزدگرد با تازیانه به سوی او یورش برد و گفت ای سگ، تو که هستی که با چنین سخنی با من گستاخی می‌کتی؟ شراب اگر هم بریزد، بوی آن بجا می ماند.
سرانجام نیرنگ‌های نهان برانگیخته شد و کار به نبرد کشید، ماهویه و یارانش به آوردگاه آمدند نیزک نیز از آن سو پیش آمد چون آسیای جنگ به چرخش درآمد ماهویه به نیزک پیوست و پشت یزدگرد شکست.در این نبرد پس از آنکه نیمی از ایرانیان کشته شدند شکست از آن یزدگرد شد. در حال گریز به آسیایی پناهنده شد، خسته و درمانده درون شد.چون آسیابان او را دید از زیبایی و نکودیداری و خوشبویی او در شگفت ماند.یزدگرد گفت در آسیا را فراز کن و مرا پنهان دار تا تو را پاداشی بسبار نیکو دهم.آسیابان: درآمد روزانه من چهار درهم خسروانی کرد.یزدگرد: اکنون درمی همراه ندارم این کمربند گوهر نشان که بهای آن بیش از پنجاه هزار دینار است بگیر.
آسیابان: این به کار من نمی آید و داشتن آن در خور من نیست.یزدگرد از بس خستگی به خواب رفت .سواران ماهویه سررسیدند و یزدگرد را با زه کمان جنه کردند و تن بی جانش را به رودخانه مرو افکندند آب او را برد تا به دهانه رود رزیق رسید در آنجا به چوبی گیر کرد.اسفف ترسایان او را شناخت و در تیلسان مشک آلود خود پیچید و به خاک سپرد.
کشته شدن یزدگرد پندی برای دیگران و سرآغازی برای تاریخ گردید و با مرگ او پادشاهی پارسیان به پایان آمد و این پس از گذشت بیست سال از پادشاهی یزدگرد در سال سی و یکم هجری روی داد، لیکن بیش از یک ماه بر ماهویه برنیامد که "نیزک" خودکامگی او را در کشور زشت انگاشت و او را کشت و بر خواسته‌های وی دست یافت و به سرور خود خاقان پیوست و مرو را به تازیان واگذاشت( شاهنامه کهن:پایان کتاب ص ۴۱۶)

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

دشواری دریافت‌های تاریخی 20

ورود اسلام در حضیض اقتدار ساسانیان (۲)

... سپس رستم گفت: داستان ما با شما تازیان چنان روباهی است که به باغی انگوری درآمد و خداوند باغ در برخورد با او چندان آسان‌گیری کرد و او را واگذاشت که تا توانست انگور خورده و فربه گشت و سرمستی آغاز کرد و تاکستان را به تباهی کشانده، هنگامی که خداوند باغ خواست آن را کیفر کند، روباه به سوراخی که از آن باغ درآمده بود رفت تا بگریزد لیکن چون فربه شده بود نه توانست بیرون رود یا از دیوار بالا رود و خداوند باغ آن را کشت.مغیره: کشته شدن پس آن بوده که به خواسته‌اش دست یافته و به آرزویش رسیده این بهتر از آن است که از ترس و لاغری بمیرد! رستم‌ از آمادگی او برای پاسخ بی درنگ و بر زبان راندن این سخن، سخت در شگفت افتاد و دانست که آهنگ تازیان بر چیرگی بر پارسیان استوار است.پس از آن دو گروه در قادسیه برخورد کردند که شکست از آن ایرانیان و پیروزی بهره تازیان بود.مگر در روز پیروزی بزرگ مسلمانان، سعد بیمار شد چنان که نتوانست برنشیند و آوردگاه را ببیند.

آنچه بریزدگرد پس از رویداد جنگ نهاوند گذشت

چون رویدادهای قادسیه و جلولا و نهاوند رخ داد، پندگویان به نزد یزدگرد آمدند و گفتند: که خود را وارهاند. یزدگرد پایتخت را رها کرد در حالی که فزون بر همراهان هزار آشپز هزار رامشگر هزار پوزبان هزار بازبار* نیز با او بودند و با این همه می‌پنداشت که این کوکبه اندک است.به سوی سیستان رفت از آنجا به کرکان و مکران** و پس از آن به مازندران رو کرد(شاهنامه کهن:۴۱۴-۴۱۳)
*نگهدارنده یک و باز شکاری
**دو شهر در پاکستان کنونی


دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "55

موضوع: آیین و دین مزدک(اختلاف نظرات در مورد مزدک - قسمت دوم)


... پس از آن فرومایگان به مزدک گرویدند و به پیامبری او باور کردند.
مزدک هموار بر گفته های فریبنده‌اش می‌افزود تا آنجا که گفت:مردمان بر یکدیگر ستم کرده‌اند و زورمداران بر ناتوانان چیره گشته‌اند، اکنون بایسته است از دارایان گرفته به ناداران بدهند تا همگان برابر شوند.آنکه در خواسته‌ها* یا زنان یا کالا، فزونی دارد، برتر از دیگران نیست.
قباد نخست به پاس شرم داشتن از مزدک و سپس به دلیل ناتوانی بر این کار زشت چشم فروبست و آشوب بالا گرفت و کار به دشوازی کشید و سررشته کشور از هم بگسست تا جایی که به خانه مرد در می‌آمدند و بر ناموس و خواسته‌اش دستبرد می‌زدند و بسا کودک که دانسته نبود پدرش کیست.کار افزون‌خواهی مزدک به جایی رسید که به قباد گفت:اکر آیین مرا پذیرفته‌ای، مادرت را به همسری من درآر تا غیرت که مایه بدی است، از میان برود.برای این مردمان از روی نفرین قباد را " بریزادریش" خواندند که نفرینی بود: ریشش بریزد.
روزی موبدان گرد آمدند و به مزدک گفتند: اگر مردمان در زنان و خواسته ها انباز شوند. آیا فرزندانشان را خواهند شناخت و پاکی تبار را نگاه خواهند داشت؟ با برابری همگان کسی برای کسی برای دگری کار خواهد کرد؟
کار مزدکیان همواره نیرو می گرفت و پادشاهی قباد سستی می‌یافتدسرانجام قباد به بستر بیماری افتاد و به بیماری دق گرفتار آمد.انوشیروان را به جانشینی برگزید و گفت سامان دادن آنچه من تباه کرده‌ام و درمان آنکه بیمارش کرده‌ام تنها به دست توست( شاهنامه کهن:۳۴۴)
* خواسته: مال- دارایی
**کشتار مزدکیان به دست انوشیروان در قسمت ۲۹ گذشت.


دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "54

موضوع: آیین و دین مزدک (اختلاف نظرات در مورد مزدک - قسمت اول)


داستان مزدک پسر بامداد( نفرین خدا بر او باد)
مزدک پسر بامداد، دیوی بود در کالبد آدمی. رویی زیبا و سرشتی زشت داشت.خوش نمای و بدنهان، شیرین زبان و تلخ کردار بود و با گفتار فریب آمیز و سخنان زیبایش به قباد نزدیکی جست و او را فربفت تا این‌که دل او را به دست آورد و بر او چیره گشت و از ویژگان او گردید.
..تهیدستان و فرودستان را در دربار قباد گرد آورد و نوید داد که بی نیازشان خواهد کرد.به آنان گفت: من در باره بهبود کار شما با پادشاه سخن گفتم و او فرمان داد میان بی‌نیازان و نیازمندان برابری به پا شود.هم اکنون بروید و حق خود بستانید و شاه و شهروندان را در گندم‌های اندوخته در انبار دربار، انباز کنید.
مردمان انبارهای خوراکی را چپاول کردند و همه چیز را به یغما بردند.
قباد، مزدک را فراخواند و از او پرسید: آیا تو مردم فرومایه را به تاراج واداشته ای؟
مزدک: نه من، بلکه خود تو چنین فرمان داده‌ای!قباد:کی؟مزدک: آنگاه که رای تو را درباره آنکه پادزهر از مارگزیده دریغ می دارد پرسیدم و تو گفتی کیفرش مرگ است و مارگزیدگی از گرسنگی سخت‌تر نیست و هیچ پادزهری هم از نان رهاننده‌تر نه.و نیز هنگامی که درباره کسی پرسیدم که بی‌گناهی را در خانه‌ای زندانی کند و به او خوراک ندهد تا بمیرد، تو به کشتن او فرمان دادی اکنون گروهی دارند و به گرسنگان نمی‌دهند پس دارندگان به گفته خودت سزاوار مرگ هستند.قباد اندکی درنگ کرد و گفت: تو از سخن من به زیان من برهان تراشیده‌ای!...(شاهنامه کهن:۲۴۲)


دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "۵۳ موضوع:باور متقابل پادشاه و مردم

 

پادشاهی قباد و داستان مزدک

قباد در مداین به گاه شاهی برآمد.جاماسب و شاهان دور و نزدیک او را خدمت کردند و پادشاهی ویژه او گردید، کارها با بودن او سامان یافت....به آبادانی پرداخت و در مداین شهرهای ارجان،قباده خرًه، قبادیان و شهرهای دیگر ساخت. پس از آن با رومیان جنگید و مردم آنها را به اسیری گرفت و شاه رومیان را به پرداخت باژ واداشت.
روزی برای شکار به بیرون شهر رفته بود، زنی را دید که کودکش می خواست از درخت، اناری بچیند مادر نمی‌گذاشت.قباد از این کار در شگفت ماند، کس فرستاد تا انگیزه کار را بداند، زن گفت: در این درخت، شاه را حقی است و تا کنون کسی نیامده تا حقش را بستاند، ما می‌ترسیم به آن دست بزنیم.
قباد به برزمهر گفت شهروندان من از این که نمی توانند از میوه‌های خود بهره‌برداری کنند در رنج بسر می‌برند.برزمهر رای داد که باژ را به آنان ببخشد، قباد چنان فرمان داد.
او همواره با شهروندان به نیکی رفتار می کرد تا این که دیو در گوشش بانگی ناخوش سرداد و او را گمراه کرد و خوی او را دیگر کرد و سست رایی او را آشکار ساخت و او را گرفتار مزدک؛ پور بامداد، از مردم نسا گرداند تا کار و رای او  را تباه کرد و چهره او را زشت نمود و پادشاهی‌اش را سست کرد(شاهنامه کهن: ۲۴۱-۲۴۰)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "۵۲

موضوع: از هم گسیختگی( فرهنگی- سیاسی- ارزشها و باورهای مردم) سبب طمع بیگانگان
داستان افراسیاب و چیره شدنش بر نوذر و دست یافتن او بر ایران

در آن روزگار شاه ترکان، پشنگ از فرزندان تور بود که سه پسر داشت بزرگترین، گربزترین، والاترین و بی باک ترین آنان، افراسیاب بود.پشنگ افراسیاب را جای نشین خود کرد و او را برای رفتن به ایران برانگیخت تا از سلم و تور خونخواهی کند.
افراسیاب که آزمندی بسبار داشت، به گردآوری لشگر پرداخت و گروهها را به هم پیوست.هر که بود از کوچک و بزرگ شهری و بیابانی همه را پشت سر خود کشید و نیرویی برای تازش فراهم آورد.
اغریرث به پدرش پشنگ گفت: شاها اگر منوچهر درگذشته تنها یک تن از ایرانیان کاسته شده است و دیگر مردان یلانی که می تازند و چون کوه استوارند، گردانی که چون آتش سوزانند و شیران بیشه زار و جوانان بی همال، که تو خود بهتر می دانی.دلیل من بر نیرومندی ایرانیان، نشانه های بدی است که در کشور ما به جا گذاشته اند.بر این پایه از دور اندیشی به دور است آشوبی را که آرام گرفته به جنبش درآوری و شورش خفته را بیدار کنی.
پشنگ: پسرم راست می گویی ولی رسیدن به آرزوها جز با خطر کردن به دست نمی آید.اکنون در میان ایرانیان دو دستگی پدیدار گشته و به جای منوچهر پیروزمند، نوذر روباه بلکه خرگوش نشسته است... پسرم رای پدر را بپذیر و دست در دست برادر بگذار و به این کشور خرد بسنده مکن.
همت خود را برای دست یابی بر ایران برفراز، زیرا ایران پیشانی، ناف، میانه و خال جهان است و داراییها، گنجها و کالاهای گرانبها دارد. دامن به کمر زن و خود را برای به دست آوردن آن همه ناز و کین خواهی آرام بخش، آماده کن.
اغریرث پدر را نماز برد.
چون بهار فرارسید افراسیاب به پاخواست و چنان می رفت که گویی سرزمین ترک با همه کالاهای گرانبهایش او را همراهی می کرد و کوهها را با وی به جنبش درمی آورد.افراسیاب لشکر به مازندران کشید که نوذر با سپاهش در آنجا بود.نوذر به دهستان گریخت. افراسیاب به دنبال او رفت و در
 برابر او لشکر آراست و سپاهی گران برای جنگیدن با زال یه سوی سیستان فرستاد..( شاهنامه کهن، ۹۴- ۹۲)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "۵۱

موضوع: حفظ جایگاه پادشاه به عنوان محور انسجام ملی*

پادشاهی نوذر پور منوچهر

چون نوذر به جای پدر نشست، نشانه فره ایزدی در او نبود: برخی از مردمان در برابر پدر چون خاکسترند که از آتش به جای می ماند(شعر عربی)
در این هنگام کارها آشفته گردید و مرزها از میان رفت و دشمنان به جنبش و دوستان نافرمانی آغاز کردند.
نوذر نامه ای به سام نوشت و از او یاری خواست.سران و بزرگان به پیشوازش آمدند.سام آنان را برای سرپیچی از فرمان نوذر سرزنش کرد.سران گله آغاز کردند و از سستی و نارسایی نوذر سخنها گفتند و به سام پیشنهاد دادند خود رشته فرمانروایی کشور به دست گیرد و تاج بر سر نهد و به کارها سر و سامان ببخشد.
سام این سخنان را درشت و سهمگین یافت و آن را برایشان زشت شمرد و گفت: از من دور بادا که چنین اندیشه ای به دل من راه یابد.مرگ بر آن کسی باد که جز او را سرور گیرد.تازیانه خدا بر کسی که از دیگری پیروی کند.پس به دربار نوذر به راه افتاد و او را نماز برد و با او پیمان بست و از او فرمان برد و دلها را به سوی او کشاند و از هیچ کوششی فروگذارنکرد، تا شاهی نوذر را استوار کند و آب رفته را باز آرد.آنگاه دستوری خواست تا به سرزمین خود بازگردد.نوذر دستور بازگشت داد و او را خلعت پوشاند.
پس از رفتن سام تا زمانی نیزه های خمیده شاهی راست شد و نابسامانیها سامان یافت، ولی از نو دیو آشوب جنبید و کشور نابسامان گردید و کار بدانجا رسید که افراسیاب با سپاهی گران و خروشان از بلخ گذشت..(شاهنامه کهن: ۹۲- ۹۱)
* کاوه نیز پس از سالها مبارزه با ضحاک مردم را به پادشاهی فریدون رهنمون شد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "۵۰

موضوع: پذیرش جمعی اشتباه، تنها راه سعادت جامعه۲

چون افراسیاب از ایران رفت مردم مزه شیرین آسایش را پس از تلخی ترس، چشیدند و پس از درشتی بیداد بر گستره نرم داد پای نهادند و به جای فشار دیو رانده شده، نرم دلی پادشاهی مهربان را یافتند.خداوند زمین را پس از مردگی زنده کرد و بادهای مژده بخش گسیل داشت ...زمین زیور یافت ارزانی و فراوانی همه جا گیر پدید آمد و چشمه ها جوشان گشت بی چیزان دارا شدند و بدشگونی نابود شد.
زو دادگری پبشه کرد و بر زخمها دارو نهاد.پاشیدگی ها را فراهم آورد و دژها و باروها را از نو ساخت و باژ هفت ساله را به مردم بخشید.رود " زاب" را در سواد شهر روان کرد و شهری در کرانه آن پایه نهاد که به " زابی" نامور شد.
زو نخستین کسی بود که برای او خوراکی های رنگارنگ شاهانه پختند و در آرایش و جوانمردی از پیشینیان درگذشت.
چون پنج سال بر پادشاهی او گذشت، دست گشاده او با زندگی کوتاهش، هم آهنگ شد، بیمار گشت و جان گرامی را از دست داد.هنگامی که کشور را از دست افراسیاب گرفت به پیرزنی می مانست زشت و اینک آن را به سان عروسی زیبا به کیقباد می سپرد.
جهان چه زفت و فرومایه است که پادشاهی را با آن همه داد و دهش، پنج سال و ستمکاری مانند افراسیاب را نزدیک به چهارصد سال بر پادشاهی نگاه می دارد.
پاکا آن خدایی که هر فرمان که می راند سراسر لطف است که ما به برخی پی برده و آن را به بخشش او نسبت می دهیم و پاره ای را نشناخته به داد و دانش بازمی گردانیم.
آفرینش همه از اوست و همه کارها به سوی او بازمی گردد و نهان و آشکار پیش او یکسان است *
 ( شاهنامه کهن: ۱۰۳ و ۱۰۴)
*پذیرش راز تقدیر و جبرگرایی مثبت
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به "رستاخیز تمدن ایرانی "۴۹

موضوع: پذیرش جمعی اشتباه، تنها راه سعادت جامعه
پادشاهی زو پور تهماسب

چون زو به پادشاهی برگزیده شد، زال و قارن و توس و گستهم و گشواد و ...با او پیمان بستند.پس زو به گاه برآمد و افسر بر سر نهاد و خداوند را سپاس گفت و از خدا در بیرون راندن افراسیاب یاری خواست.
در بدترین شرایط، کشور به زو واگذار شد.مردم از سخنان او بوی آشتی و آرامش دریافتند، کمبود آذوقه، وبا و مرگامرگی در میان مردم و سپاهیان رخ داده بود و مردمان را به ستوه آورده بود. از این رو مردم یک سخن گفتند، این گرفتاری و شکنجه از بدکرداری ما و ریختن خون بی گناهان و آلوده شدن دست و پا به گناه و ستمهایی است که انجام داده ایم.پس بیایید که شیوه گذشته خود را بگردانیم و با هم آشتی کنیم.
افراسیاب به دلیل دشواری خوار و بار، ناگزیر ری را رها کرد و به سوی مازندران روان گشت تا در باره آشتی و سازش به گفتگو نشیند. زو در بیرون دروازه ری ماند، مردم با رفتن افراسیاب اندکی آرامش یافتند. پیکها و پیامها میان زو و افراسیاب در آمد و شد بودند، تا سرانجام بر آن شدند که افراسیاب به اندازه تیر پرتابی که آرش کمانگیر بیفکند، از ایران واپس برود.چنان به دل زو افتاد که فرمان دهد تا تیر آرش از درختی از بهمان بیشه باشد و پر آن از عقابی برگیرند که در بهمان کوه شکارش کنند و پیکان آن از آهن بهمان کان باشد.
آرش که پیر شده و به پایان زندگی رسیده بود و خداوند او را برای این آزمون زنده نگاه داشته بود.به کوهی از مازندران برآمد و در دیدگاه افراسیاب تیر را که افراسیاب بر آن نشان گذاشته بود، در کمان نهاد و آن را پرتاب کرد و جان سپرد.پرتاب تیر هنگام برآمدن آفتاب بود. تیر از مازندران گذشت و به بادغیس رسید و تا خواست فرود آید،چنان که می گویند به فرمان خدای بزرگ فرشته ای آن را به پرواز درآورد تا به خًلم از سرزمین بلخ* رساند.و در هنگام فرورفتن آفتاب در جایی که به آن "کو زین" می گویند فروافتادن.
چون تیر را از خلم به مازندران آوردند و افراسیاب نشان خود را بر آن دید و گواهان بر فرود آمدن تیر در خلم گواهی دادند، از دوری پرتاب در شگفت افتاد و از پیمان شکنی ترسید زیرا دانسته بود که این کاری آسمانی است و ناگزیر باید به آن گردن نهاد. چه پیش از این مرگ شمار بسیاری از لشکریانش در جنگ با زال و قارن و همچنین مرگامرگی چهارپایانش را به فال بد گرفته بود. ناگزیر سرزمینها را به زو واگذاشت و با مانده سپاهش به ماوراء النهر رفت، در حالی که نفرین مردم بدرقه اش می کرد.روزگار پادشاهی او در ایران دوازده سال بود.( شاهنامه کهن:۱۰۲ و ۱۰۳)

*در اینجا و در قسمت عبادت کردن پادشاهان در بلخ جایگاه معنوی این شهر قبل از مولانا و ناصر خسرو قبادیانی اشاره شده است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۸

موضوع: بهره جستن پادشاه از سرآمدان طب و فلسفه۲

سپس فرمان داد تا فیلسوف را که نامش شنگه بود بیاورند و از او به نیکی پذیرایی کنند.آنگاه کوزه ای پر از روغن گاو برایش فرستاد. شنگه هزار سوزن در آن فروبرد و سر به مهر باز گرداند. اسکندر فرمان داد سوزن ها را آب کنند و از آن شمش سیاهی بسازند و آن را برای شنگه برگردانند.شنگه از آن آیینه ای زیبا ساخت و فرستاد.اسکندر فرمان داد که آینه را در آب دریا بیندازند تا زنگ بزند.آنگاه آینه زنگاری را باز گرداند.
شنگه آینه را صاف و روشن کرد و به سوی اسکندر فرستاد.
اسکندر از زیرکی او و دریافت درست از آنچه در دل داشت، در شگفت افتاد و او را پیش خواند و پرسید: خواسته من از فرستادن کوزه پر از روغن چه بود؟ گفت: تو می خواستی به من بگویی که دلم پر از خرد و دانش است و چیزی در آن نمی گنجد.اسکندر گفت راست گفتی پرسید: تو با فرو بردن سوزنها در روغن می خواستی چه بگویی؟ گفت: من گفتم ریزه کاری هایی از پند نیک می دانم که اگر هم دل تو پر از دانش باشد، در آن جا می گیرد، اسکندر گفت راست گفتی.خواسته من از ساختن شمش سیاه چه بود؟ گفت: تو می خواستی وانمود کنی از گناهان وخونهای بسیاری که ریخته ام، سنگدل شده ام.اسکندر گفت نیک گفتی.پرسید تو چرا از آن آینه ساختی؟ گفت: می خواستم بگویم می توانم به دل تو راه یابم و آن را دگرگون کنم و بهبود بخشم.اسکندر: نیکو کردی.پرسید: من چرا آن را زنگ زده به تو بازگرداندم؟ گفت: می خواستی بگویی چنان دلم تباه گشته که پندهای تو نمی تواند آن را به صلاح آورد.
اسکندر: من همین را خواسته بودم تو چرا آن را روشن و صاف کرده به من بازگرداندی؟گفت: بر آنم که می توانم با سخنی نرم و زیبا آن را روشن کنم و پرده از روی آن برگیرم.
اسکندر: خداوند به تو نیکی دهاد و زمینی که چون تو را پرورده است آباد گرداند.
نویسنده این کتاب گوید:در باره قابوس پسر وشمگیر مانند این داستان شنیده ام: برای شگفتی قابوس، پسری زیبا از کهستان فرستادند که در زیبایی و دلپذیری بی مانند بود و برای همین روبندی بر چهره می افکند تا دلها را نرباید. چون قابوس یک نگاه او را دید از چنان زیبایی در شگفت ماند، لیکن ترسید که شیفته او شود.پس گفت: اگر او را برای خود نگاه دارم دلم را خواهد ربود و خردم را افسون خواهد کرد و مرا از کارهایم بازخواهد داشت و اگر او را رها کنم دیگری از او بهره خواهد برد و دل به دنبالش خواهد بود چاره این است که او و خود را آسوده کنم پس فرمان داد او را بکشند( شاهنامه کهن: ۲۴۸- ۲۴۶)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۷

موضوع: بهره جستن پادشاه از سرآمدان طب و فلسفه۱

داستان " کید"( نام شاه) هندی با اسکندر
چون اسکندر از کار دارا و فور آسوده شد، دیگر شاهان فرمان او را پذیرفتند." کید" در پاسخ به درخواست باژ اسکندر: از شگفتی های جهان چهار چیز با من است، آنها را به تو پیشکش می کنم، چه آنها تنها در خور توست.
-دختر من که خورشید بر دختری چون او نتابیده.
- پزشک من که در شناخت درد و داروها چنان است که گویی خداوند آگاهی را به دل او افکنده
- هم نشین خودم، دانشمندی که گویی از پس پرده نازکی می نگرد، از نهانی آگاه است و از آینده گزارش می دهد.
- پیاله ای از چوب بهشتی که چون از یک بار از آب پر کنندش، همه سپاهیان را سیراب می کند و از آبش کاسته نمی شود.
... پزشک را فراخواند که نامش منکت بود.هر چه از پزشکی پرسید به درستی پاسخ داد.آنگاه از ریشه بیماریها پرسید، منکت: ناگواری شکم، از بسیاری خورد و نوش، بیش از آنچه سرشت پذیرد و بیش از آنچه دستگاه گوارش بتواند آن را بگواراند.پرسید: بهترین چیزها برای نگاهداشت تندرستی چیست؟ گفت: کمی خورش و نوشش و آمیزش با زنان.
از او از نوشیدن دارو پرسید، پاسخ داد: دارو مانند صابون برای جامه است، آن را پاکیزه می کند ولی آن را می فرساید.به او گفت: دستور بهداشت را با فشرده ترین سخن بگو: گفت: از سه چیز پرهیز کن و چهار چیز را کار بند تا به پزشکت نیاز نیوفتد:از گرد و خاک، از بوی بد و از دود، دوری گزین و خوردن نان گندم، گوشت بره و شیر نی نبات و می انگوری، به اندازه نه بسیار در هر بار بهره بر...( شاهنامه کهن: ۲۴۸- ۲۴۶)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۶


موضوع: تسلیم در برابر راز تقدیر، باور آرامش بخش به اندیشه نکردن در حیطه خداوند( جبر عرفانی)

 ابن عباس: خداوند آدم را فرود آورد و در عرفه پشت وی را لمس کرد و همه کسان را که تا روز قیامت می ِآفرید از او برآورد آنگاه گفت مگر من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا آنگاه قلم همه بودنیها را تا به رستاخیز نوشت.و هم از او روایت کرده اند:...نسل وی را چون مورچه از پشتش درآورد و دو مشت کرد و به دست راستی ها گفت: به بهشت روید و به دیگران گفت به جهنم روید و مرا چه باک!
عمر گوید از پیغمبر صلی الله علیه و سلم شنیدم که فرمود: اینان را برای بهشت آفریدم و عمل بهشتیان خواهند داشت. آنگاه پشت وی را به دست چپ لمس کرد ...و گفت اینان را برای جهنم آفریدم و عمل جهنمیان خواهند داشت.
یکی گفت: ای پیمبر خدا پس عمل برای چیست؟ فرمود: خدای تعالی وقتی بنده را برای بهشت آفریده باشد او را به عمل بهشتی وامی دارد و ...
بعضی ها گفته اند ذریه آدم را در آسمان پس از خروج از بهشت و پیش از آنکه به زمین فرود آید از پشتش درآورد.
از سدی روایت کرده اند:آدم را از بهشت بیرون کرده هنوز از آسمان فرونیاورده بود که طرف راست پشت وی را لمس کرد و ذریه او را چون مروارید سفید برآورد و گفت:  به رحمت من به بهشت روید.آنگاه طرف چپ او را لمس کرد و چون مورچگان سیاه برآورد و گفت به جهنم روید و مرا چه باک! آنگاه پیمان گرفت مگر من پروردگار شما نیستم؟
گفتند: چرا. گروهی به دل گفتند و گروهی از روی تقیه!
(ترجمه تاریخ طبری، محمدبن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۶۲
ج ۱ ص۸۳- ۸۵)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۵

موضوع: ارتباطات موثر دو قطب جهان؛ ایران و روم ۲
...روزی سبب جدایی گشتاسب از لهراسب را بازپرسید، گشتاسب سراسر داستان را برای وی بازگفت.قیصر: اگر تو بخواهی آماده ام با او پیکار کنم و تو را به کام دلت برسانم.گشتاسب:شاها رای تو روشن ترین است.
قیصر از میان سپه سالاران، فرستاده ای برگزید و به سوی لهراسب روان کرد و به او سفارش کرد که به لهراسب بگوید: من و تو از تبار فریدونیم و تو را بر من برتری نیست. چه شده که برمن خراج بسته ای. اکنون باید همه آنچه را از من گرفته ای به سوی من بازفرستی وگرنه من با سپاهی گران و با همه نیرو از تو کینه می کشم و کشور تو را پیوسته کشور خود خواهم ساخت.چون فرستاده به دربار درآمد، لهراسب زریر و بزرگان را فراخواند و فرستاده قیصر را پیش خواند.فرستاده پیام درشت قیصر را بگزارد.لهراسب و حاضران: به یقین چیزی سبب این سخنان گستاخانه شده است. ازاین رو به فرستاده، ارمغانهای خیره کننده بخشیدند پس فرستاده، راز را آشکار کرد: آنچه قیصر را چنین نیرومند و پشت گرم کرده داماد اوست که بیش از هر کس به زریر ماننده است. همه دانستند که این جوان جز گشتاسب نیست و به لهراسب پیشنهاد کردند که گشتاسب را از خود خشنود کند و پیش از آنکه پادشاهی را به زور به او واگذار کند، مانند کیخسرو گشتاسب را به جانشینی خود برگزیند.لهراسب پذیرفت، زیرا خود بر آن بود که از کار جهان چشم بپوشد و به گوشه گیری و پرستش خدا روی آورد. پس زریر را با تاج و انگشتری و جامه های شاهی و...به سوی گشتاسب گسیل داشت و سفارش کرد: فرزند من، جز سرسپاری در برابر سرنوشت گریزی نیست.کنون که سرنوشت تو را در سرزمین روم چنین ارجمند گردانیده بی گمان خواهی توانست همان پایگاه را در سرزمین فارس به دست آوری.از گذشته چشم بپوش و با آمدنت ما را شادمان کن و کار پدر را به گردن بگیر تا با آسوده دلی به کار سرای دیگر بپردازد.
آنگاه فرستاده قیصر را فراخواند و به او گفت:به قیصر بگو تو به خواسته خودت رسیدی و من هم خشنودی تو را بر خشنودی خود برگزیدم پیوستن و درآمیختن دو کشور بر تو فرخنده باد.

بازگشت گشتاسب از سرزمین روم به ایران
چون زریر و سران، به سرزمین روم رسیدند، گشتاسب با شادی فراوان آنان را پذیرفت و قیصر نیز ایشان را گرامی داشت. همین که زریر پیام لهراسب را رساند، گشتاسب با جان و دل آن را پذیرفت و جامه شاهی را پوشید و تاج بر سر نهاد و ارابه ها و گوهرها را دریافت کرد.پس از آنکه قیصر بخشش های فراوانی به آنان بخشید، گشتاسب همراه زریر و... راهی ایران شدند، در حالی که قیصر از دارایی ها و گنجینه ها چندان به گشتاسب بخشید که شمردنی نبود.
به کتایون نیز هزار کنیز و گونه های فراوانی از خواسته بخشید... پس با یارانش راه ایران در پیش گرفت. لهراسب با سپهسالاران به پیشواز گشتاسب آمدند و به دست خود سررشته کارهای کشور را به گشتاسب سپرد و بر آن گواه گرفت و همان روز با چند تن از ویژگانش به بلخ رفت و به پرستش خدا پرداخت. در این هنگام یک صد و بیست سال از پادشاهی لهراسب گذشته بود.(شاهنامه کهن، ۱۵۹-۱۶۱)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

مهندسی معکوس با خداوند همراه با برگزیده ای از تاریخ طبری

در آرایه های ادبی می گوییم که شاعر فقط به الهه شعر متصل می شود و شعری در کمال زیبایی می آفریند، پس از آن ادیبان یکایک آرایه هایش را بر می شمارند، آیا شاعر هم در یک یک این آرایه ها دقت کرده است؟!
آیا این مهندسی معکوس را به آفرینش نیز می توانیم گسترش دهیم؟!
خداوند زاویه مدار زمین و گردش آن که منجر به فصلها می شود و با بی شمار رشته عصبی و ...را در بدن موجودات یکایک بررسی کرده و یا فقط در آنها شوق آفرینش دیده و به آنها لباس وجود بخشیده است؟!
نوشته های اساطیری آفرینش به این نکته اشاره دارند:
"خدای به آسمان و زمین گفت: به رغبت یا کراهت بیایید.گفتند: به اطاعت آمدیم، یعنی خدای عزوجل به آسمانها گفت: آفتاب و ماه و ستارگان مرا طالع کنید و به زمین گفت: رودها بشکاف و میوه ها برآور گفتند: اطاعت می کنیم.
(تاریخ طبری ج۱، ترجمه ابوالقاسم پاینده، اساطیر، چاپ دوم، ۱۳۶۲، ص ۱۵)
نخستین چیزی که خداوند عزوجل خلق فرمود قلم بود و بدو گفت: بنویس و قلم گفت پروردگارا چه بنویسم؟ گفت: قدر را بنویس. و قلم همه بودنی ها را تا به روز رستاخیز بنوشت.آنگاه خداوند عزوجل بخار آب را برآورد و آسمان ها را از آن بیرون کشید.آنگاه ماهی را خلق فرمود و زمین را بر پشت آن بگسترد و ماهی مضطرب شد و زمین بلرزید که آن را با کوهها استوار کرد و کوهها به زمین همی بالد.(همان، ۳۱)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لینک آرامش و پرواز روح در "ایتا"

https://eitaa.com/arameshsahafian

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۴

موضوع: ارتباطات موثر دو قطب جهان؛ ایران و روم ۱

سرگذشت گشتاسب در سرزمین روم

آیین پادشاهان روم که به آنان قیصر می گفتند، این بود که چون دخترانشان به سن زناشویی می رسیدند سرشناسان را در کاخهای خود گرد می آوردند و دختر را می فرمودند که هر کس را که به شوهری برگزیند، تاج خود را بر سر او نهد.
دختر بزرگ قیصر- کتایون نام- در خواب دید که با جوانی زیباتر و خردمندتر از همه همسر شده است ولی شوهرش بیگانه است.
کتایون به میان مهمانان و بزرگان درآمد، ولی هیچ کدام را خوش نداشت، دیگر روز هم نیافت، سوم روز قیصر فرمود که همه مردم از تودگان و ویژگان گرد آیند. گشتاسب نیز در رده پایین بنشست، کتایون بر انجمنیان درآمد تا به گشتاسب رسید، پس تاج خود بر سر او نهاد و بازگردید.
قیصر سخت خشمگین گردید و گفت: او را به زنی آن جوان درمی آورم پس فرمان داد که او را تنها و بی سامان عروسی، به گشتاسب بسپارند و هر دو را از شهر بیرون کنند.
گشتاسب: ای بانوی آزاده برای تو بایسته نیست که از کاخ شاهی به خانه ای دور و تنگ بیایی.
کتایون: ای جوان من به فرمان خدا و تو خشنودم و از تو می خواهم به زندگی با من خرسند شوی.
گشتاسب تا آنجا که توانست در چاکری و دوستداری او کوشید و هر یک مهر دیگری را در دل جای دادند و شبی خوش و در خور ستایش به روز آوردند.
چون بامداد شد، کتایون از گردن بندش مرواریدی در آورد و آن را به دو هزار دینار فروخت.با آن پول، دگرگونیی در زندگی آنان پدید آمد.
کتایون از زیبایی و خوش خویی گشتاسب دانست که او از شاهزادگان است.پس از آن در شکار شیران و هنرهای شاهانه، کارهایی از گشتاسب سر زد که آوازه آن به گوش قیصر رسید. آنگاه در هر هنر و آیینی که آزمود او را بی همال یافت پس فرمود با همسر خود در بهترین کاخ پادشاهی بنشیند.
از آن پس قیصر بیشتر روزهای خود را با گشتاسب می گذراند و با او به باده خواری می پرداخت...( شاهنامه کهن، ۱۵۷- ۱۵۹)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۳

موضوع: ارج نهادن به پهلوانان 

پادشاهی لهراسب

چون کیخسرو از استوارسازی کار پادشاهی پس از خود آسوده دل گشت، با فرماندهان و ویژگان بدرود گفت و سرگردان و بی آماج به راه افتاد و گرد جهان گردید و پس از این دیگر کسی از او آگاهی و نشانی نیافت.
لهراسب بر تخت گوهر نشان بر آمد و افسر بر سر نهاد و انگشتری پادشاهی در انگشت کرد.آنگاه رستم و توس و گودرز و دیگر فرماندهان را بار داد و گفت: سفارش های کیخسرو را به کار خواهم بست و روی به نکو سامانی همگان خواهم آورد و دوستداری و داد خواهم گسترد. همگان او را نماز بردند و ستودند.
لهراسب نیک خواهانه و کوشا به کشورداری پرداخت و برنامه خود را با در افزودن و زیبا ساختن بلخ آغاز کرد و آتشگاهها و پرستشگاهها ساخت. کارهای دیوانی را سامان داد و بر حقوق و جیره سپاهیان در افزود. بخت نصر را که به پارسی "بختر شه" گویند به سپهبدی سرزمین های اهواز تا روم برگماشت و او را به جنگ باختر فرستاد و بر بنی اسرائیل چیره گردانید، کارها کرد که در جای خود از آن سخن خواهد رفت.
لهراسب را دو پسر به نام های به گشتاسب و زریر بود.هر دو برخوردار از پاک نژادی و دلاوری، آنچه گشتاسب را ویژه تر ساخت، زیبایی و نیرومندی و بهره مندی فراوان از فره ایزدی بود.از این که پدر فرزندان کیکاوس را بر او برتری داده کینه ای در دل می نهفت، چنانکه سرانجام از روی خشم درآمد و ناشناخته روی به روم نهاد. یکی از شهروندان از خاندان فریدون او را پناه داد و گرامی داشت...( شاهنامه کهن، ۱۵۵- ۱۵۷)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

چرا به نیشابور افتخار می کنیم؟.

در سپاسگزاری از نیشابوریان گرامی و هنرمند که حقیر را در جمع مشاهیر نیشابور ثبت فرمودند

چرا به نیشابور افتخار می کنیم؟.
نیوشاپور- ابر شهر -شادیاخ

به عبارتي ديگر پايتختي نيشابور در دوره اساطيري تاريخ ايران، وجود آتشكده آذربرزين مهر يكي از سه آتشكده مقدس و اهورايي زرتشتيان در اين شهر، دومين شهر ايران در اعصار صفاريان، سامانيان، سلجوقيان و غزنويان بوده است.

-وجود 27 باب از 33 باب نخستين مدارس و دانشگاههاي جهان اسلام
- تاسيس نظاميه نيشابور قبل از نظاميه بغداد -ثبت حديث معروف سلسله الذهب از حضرت علي بن موسي الرضا(ع) توسط چندين هزار نويسنده با قلمدانهاي مرصع در سال 200 هجري قمري

- قمري زادگاه چهار فرقه عرفاني ملامتيه، كراميه، بكتاشيه و جوريه و مركزيت تصوف و عرفان جهان اسلام در قرن چهارم و پنجم بود.
-ظهور چهار هزار و 300 شخصيت برجسته علمي و فرهنگي تا ربع اول قرن ششم
-پرورش مشاهيري همچون عطار، حكيم عمرخيام و فضل بن شاذان
- آرامگاه ستاره های جهانی هنر و ادبیات خیام و عطار که می تواند قطب گردشگری کشور و خاورمیانه باشد

نیشابور، مرکز خراسان بزرگ در وسعتی از بلخ، خوارزم و مرو معنا می شود. 
《خداوندان زبان فارسی در انتظار تبدیل به قطب گردشگری و تحول اقتصادی فرهنگ محور》
افتخارم نیشابور !
دکتر مهدی صحافیان 
مدیر مجموعه فرهنگی آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۲

موضوع: پادشاهی و مراقبه( چرا پادشاهان خداوندگار نامیده می شدند؟)

پادشاهی کیخسرو پور سیاوش

چون کیکاووس مرد و کیخسرو به پادشاهی رسید جهان از پرتو او روشن شد، شاهان با ارمغانها و باژها بازآمدند، دل مردم از دوستی و شکوه او آکنده گردید و به روزگار او کشور چون تازه عروسی جوان و زیبا شده بود. مردم از گونه بد کشورداری و بد رایی کیکاووس آسوده شدند و از گزند افراسیاب و رنج سپاهیانش آسایش یافتند.مردم دیگر شدند. چه نیکو گفته آن دانشی مرد که " روزگاران را چون آدمیان عمری است؟ شکیبا باشید تا روزگار بد به سرآید." چون کیخسرو دید که جهان به فرمان اوست، ترسید بلای سرکشی و شادی فراوان، آنچه را در پایان زندگی بر سر جم آورد و در آغاز کیکاووس را فریفته خود کرد، به دل او نیر راه یابد، از این رو همواره از پادشاهی روی برمی تافت و به بندگی خدا نزدیکتر می شد.تا این که ۶۰ سال بر پادشاهی اش گذشت و رای او بر کناره گیری از پادشاهی و گوشه گیری استوار شد و لهراسب پسر عموی خودرا به جانشینی انتخاب کرد. سخنان برجسته کیخسرو - روش پیشینیان این بود که ما را خداوندگار می خواندند، زیرا اگر پایه کار بر دادگری باشد به کار خداوند مانند می شود، پس کسی در خور ابن نام تواند بود که استواری فرمانهای آفریدگار را پیش چشم داشته باشد و در کارها خود را جانشین خداوند بداند - مردم را به کار آبادانی بدار، زیرا استواری کشور و نیکو حالی مردم به دارایی بستگی دارد و آبادانی کان و سرچشمه دارایی هاست. - پادشاه مانند نمک است ولی اگر نمک خود تباه شود... پادشاه به آب ماند که مرد گلو گرفته می نوشد تا از خفگی رهایی یابد ولی اگر آب خود در گلو گیر کند..یا آب پاکیزه ای است که شوخ از تن پاک کند لیکن اگر خود آلوده باشد...یا دارویی است که بیماری را بهبود می بخشد ولی اگر دارو خود تباه شود...( شاهنامه کهن، ۱۵۱- ۱۵۴)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۱


موضوع: مستی قدرت؛ خشم همراهان، دل سپردن به بیگانگان و شکست ۳

...اسکتدر: بر سپاه دارا آگاه شدم این جامهای زرین که چهره دارا بر آن نگاشته است به دست آوردم و آن را به فال نیک گرفتم که بر وی و کشورش چیره خواهم شد.
"کشته شدن دارا"

جنگ سختی در گرفت برخی به اسکندر پیشنهاد شبیخون دادند.اسکندر: شبیخون دزدی است و دزدی زیبنده شاهان نیست.یاران دارا با وی راست نبودند و در جنگ مردانه نمی کوشیدند.از میان همینان دو تن از دربانان از مردم همدان به اسکندر نامه نوشتند، که دارا را در آوردگاه بکشند.اسکندر به آنان نوید داد که آنان را بی نیاز سازد.
هنگامی که دارا در دل سپاه بود و پروای ویژگان نداشت، مرگ از پناهگاه خود بر او تاختن آورد و او جز دو دربان ویژه همدانی را نیافت ، از اسب به زیر افتاد و جان سپرد.
اسکندر به کشتنگاه دارا آمد و خاک از چهره او سترد و گفت: ای آزاده آزادگان! ای شاه شاهان! خدای را سپاس می گویم که این کار بر دست من انجام نگرفت.
دارا چشم گشود: ای برادر از آنچه می بینی پند گیر و بنگر که شاه جهان جدا از یاران و دوستان در خاک تپیده است.
اسکندر چنان گریست که ریشش تر شد و فریاد زاری از پارسیان و رومیان به آسمان برخاست.
اسکندر گفت همه سفارشهای خود را بازگو و چیزی در دل مگذار.دارا: من دخترم روشنک را به همسری تو در می آورم سزای او را پاس دار...
 آرامش و پرواز روح 
( شاهنامه کهن: ص ۲۳۶- ۲۳۸)

https://eitaa.com/arameshsahafian

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۴۰

موضوع: مستی قدرت؛ خشم همراهان، دل سپردن به بیگانگان و شکست ۲

...دارا خشمگین شد و آماده نبرد گردید و با هشتاد هزار سپاهی به سوی اسکندر به راه افتاد .اسکندر با ۱۲ هزار جنگ آور و فیلسوفان و دانشمندان به برابری او آمد.در برخی گزارشها آمده که حضرت خضر را همراه داشت.نخست به جنگ فرمانروای مصر رفت و بر او چیره شد و این بر نیرویش افزود. سپس با سپاهی به سوی عراق رو نهاد.دارا نیز روانه شد و در کرانه رود فرات چادر زد.
به اسکندر گفتند دارا ۸۰ هزار سپاهی دارد.گفت: گوشت فروش از بسیاری گوسپندان هراسی ندارد!
اسکندر کاری زیانبار کرد که بخت نیکش آن را درست کرد، با تنی چند از چاکرانش به نزد دارا رفت و فرانمود که فرستاده اسکندر است تا خود از نزدیک رفتار و چگونگی پادشاهی دارا را ببیند.
دارا او را مانند دیگر فرستادگان نزد خویش خواند.گفت: اسکندر درود می فرستد و می گوید: آشتی بهتر از جنگ است و نریختن خونها بهره ای گرانبهاست و بدگمانی از دور اندیشی است.دارا گفت: به زودی پاسخ او را خواهم داد.سپس با وی بر سر خوان شد و با او خورد و هم پیاله شد.اسکندر پیاله های زرین می را که چهره دارا در آن نگاشته بود پس از نوشیدن در موزه* یا آستین می نهاد.
جامداران داستان را به دارا گفتند دارا: چرا جامها را نگاه داشتی؟ اسکندر: این آیین ما گروه فرستادگان است که چون نزد پادشاه باده می نوشیم، جام را نگاه می داریم.دارا خندید و فرمان داد پیاله ها را به او ببخشند...
 * کفش
( شاهنامه کهن: ص۲۳۵- ۲۳۷)

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۳۹

موضوع: مستی قدرت؛ خشم همراهان، دل سپردن به بیگانگان و شکست ۱
پادشاهی دارا پور دارا و داستان او با اسکندر
دارای کهتر* در بهار جوانی به پادشاهی رسید و از لغزش بر کنار نبود:
پنج مستی است که چون بر کسی چیره گردند، روزگار او را خواهد ربود: مستی دارایی، جوانی، دلدادگی، می و فرمانروایی( شعر عربی)
دارا خودبینی و گستاخی در پیش گرفت و خون های فراوان ریخت، بی گناهان را در بیم و هراس افکند و پیشوایان و مردمان را از خود رهانید، شاهان را ارجی نمی نهاد پس همه شاهان با پرداخت باژ از او پرهیز کردند لیکن اسکندر، باژی را که فیلیپ می پرداخت و پیش از این اندازه آن را گفتیم نپرداخت.دارا کس به نزد اسکندر فرستاد که باژ از او بخواهد‌. اسکندر به فرستاده گفت: به او بگو آن ماکیانی که تخم زرین می نهاد مرده است.پس از آن به سخن اسکندر داستان زدند‌.
دارا خشمگین شد و دوباره نامه ای سرزنش بار و کوبنده فرستاد همراه با چوگان، گوی و باری کنجد فرستاد. با آن گوشه می زد که هنوز باید چون کودکان با گوی و چوگان بازی کند، و به زودی سپاهی به شمار دانه های کنجد به سوی تو خواهم فرستاد.
اسکندر فرستاده ها را به فال نیک گرفت و گفت: دارا کشورش را مانند گویی به سوی من افکند و این گوی تصویر زمین است که من همه آن را خواهم گرفت.
کنجد دانه ای روغنی است که نه تلخ است و نه تند. و من خوش و گوارا بر دارایی او دست خواهم یافت.پس پاسخ برانگیزنده ای نوشت و به همراه کیسه ای خردل برای او فرستاد که گوشه می زد اگر سپاه من اندک باشد، داراییشان بسیار و نیروی تازش آن سخت است چنان خردل که نیرو و تندی را با هم دارد و هر که به آن دست زند، می گریاندش.. *کوچکتر( شاهنامه کهن، ۲۳۴- ۲۳۵)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۳۸


موضوع: پادشاهی زنان- جایگاه طبقات اجتماعی و شیرینی قدرت
پادشاهی همای دخت بهمن(پور اسفندیار)۲
... روزی دارا به گازر گفت: بر دل من گذشته که پدر من نیستی. مرد گفت از مادرت بپرس.دارا در پی فرصت بود تا روزی در را بست و شمشیری از نیام کشید و به زن گفت: مرا از داستان زندگی ام آگاه کن.زن گفت: فرزندم شمشیر در نیام کن.همه داستان را برای او گفت و افزود که جز اندکی از داراییهای تو چیزی از میان نرفته با آن هرچه خواهی کن.
دارا: می دانستم که زنی چون تو، کودکی چون من نزاید.پس به نزد رشنواد که از سران سپاه همای بود رهسپار گشت.
اندک اندک دارا در چشمهای او جای گرفت.همای رشنواد را به جایی فرستاد و از او خواست که سپاه را از برابر دید او بگذراند.در این سان دیدن، دارا از برابرش گذشت، زیبایی او چشم همای را به خود فراکشاند و پستانهایش به شیر آمد و دلش گواهی داد که او فرزند وی است.پس او را پیش خواند و از سرگذشتش پرسید. دارا داستان بگفت.همای گازر و زنش را فراخواند و داستان را از آنان نیز جویا شد. آنان همان سخنان دارا را بازگفتند و یاقوتی را که بر بازوی او بسته بود به او دادند. به او گفت: تو پسر منی و پدرت بهمن است.از کاری که درباره تو کرده ام درگذر و آن را به سرنوشت خدای بزرگ بازگردان.
دارا او را نماز زرد و پوزش وی را پذیرفت. همای به او روی آورد او را بوسید و از شادی همی گریست.به زن و مرد گازر خواسته های فراوان بخشید و آنان را در شمار ویژگانش درآورد.
آن گاه گنج خانه کشور را به دارا سپرد و سران و موبدان را فراخواند: این دارا فرزند بهمن، پادشاه شماست، بهمن او را برگزیده است.فره ایزدی بر راستی گفته های همای گواهی می داد.
همگان او را نماز بردند و با وی پیمان چاکری و فرمانبرداری بستند.این داستان پس از آن بود که سی سال از پادشاهی همای می گذشت( شاهنامه کهن، ۲۳۱- ۲۲۹)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی با توجه به " رستاخیز تمدن ایرانی" ۳۷

موضوع: پادشاهی زنان- جایگاه طبقات اجتماعی و شیرینی قدرت
پادشاهی همای دخت بهمن(پور اسفندیار)۱
همای برترین شهبانوهای جهان بود. چون بهمن درگذشت، همای به گاه شاهی برنشست.پرده ای از دیبای زرنگار پیش روی وی آویختند، به ویژگان و تودگان بار داد.از پشت پرده با آنان سخن راند: خداوند با دادن پادشاهی، بر ما بخشایش آورد بر ماست که همه توان خود را در دادگری و نیک ورزی به کار گیریم. همگان از این سخنان شاد شدند و وی را نماز بردند.
داستان دارا پور بهمن 
چون هنگام زادن همای فرارسید، پسری چونان ماه تابان آورد ولی از کار او ترسید و وانمود کرد که نوزاد مرده است، چه خود فرمانروایی را بسیار دوست می داشت و از پادشاهی کام بر می گرفت، بر فرزند رشک برد و ترسید که همان گونه که بهمن سفارش کرده کشور را به وی واگذارد.
برای دوری ار گناه کشتن کودک وی را در صندوقچه ای نهاد یاقوتی سرخ و گرانبها به بازویش بست، بالای سرش همیانی از گوهر و پایین پا کیسه ای زر گذاشت فرمان داد تا سر صندوق را قیر اندود کنند و شبانه در رود استخر بیفکنند.برخی گفته اند در رود بلخ افکندند، تا به گازری رسید که شب برای شستن رخت آمده بود آن را به خانه برد و با زن خود صندوقچه را گشود.قضا را در همان هفته  کودک آنان مرده بود...
آنان کودک را داراب نامیدند زیرا وی را در میان درخت و آب یافته بودند چه دار در فارسی به معنای درخت است.
پس از آن بی نیاز گشتند. زن به شوی گفت از گازری دست بردارد. مرد: من کاری را که مایه یافتن کودکی زیبا و خواسته بی رنج گردیده رها نمی کنم، که گذشتگان گفته اند: هر که از پیشه اش دست بکشد بخت از او برگردد.
دارا در آنجا آموخته و فرهیخته و بلند همت گردید و به اسب سواری و کاربستن آیینهای پادشاهی پرداخت و فره ایزدی بر او هویدا گشت...( شاهنامه کهن، ۲۲۹- ۲۲۷)

دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح