لایه‌های خودخواهی 41

شواهدی از متون 30(نیایش)

ای خداوند! هنگامی که در روز ازل جسم و جان آفریدی و از منش خویش نیروی اندیشیدن و خرد بخشیدی، زمانی که به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کار کردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی، خواستی تا هر کسی به دلخواه خود با کمال آزادی راه زندگی خود را برگزیند! (سخنان اشو زرتشت، یسنا ۳۱ بند ۱۱)

دانا باید از دانش خویش نادان را آگاه سازد، نشاید بیش از این نادان گمراه بماند( بند ۱۷ )

ای اهورا به روان جهان تاب و توانایی بخش، از راستی و پاک منشی نیرویی برانگیز که آشتی و آسایش در جهان برقرار شود. آری ای مزدا من دریافتم که آن را توانی برانگیخت( هات ۲۹ بند ۱۰ )

کسی که پاسبان و نگهبان سعادت بشر است، کسی که همیشه بیدار و هوشیار، آفریدگان مزدا را پاسبانی می‌کند، کسی که خلق خدا را با دیده باز نگهبانی می‌کند، کسی که سراسر جهان را از تیرگی و ناآرامی با سلاح آخته پاسداری می‌کند، می‌ستاییم.(سروش یشت ها دخت)

ای اهورامزدا من که زرتشت هستم از تو درخواست می‌کنم که به من و روان آفرینش تاب و توانایی بخشی از پرتو راستی و پاک‌منشی بتوانیم آرامش و آسایش جهان را فراهم سازیم. (آن‌گاه روان آفرینش رهبری اشوزرتشت را پذیرفته گوید) بنابراین ای مزدا با خواسته‌ات خشنود و خورسندم و زرتشت را به عنوان شایسته‌ترین مرد به رهبری خود می‌پذیرم(۲۹ بند ۱۰)

آن‌گاه زرتشت می‌گوید: ای مزدا به من نیروی راستی و پاک‌منشی و شجاعت روحی عطا فرما تا مردم جهان و انجمن موبدان مرا به آسانی بپذیرند و جهانیان تعلیم مرا دریابند. برای این کار تنها چشم امیدم به یاری و پشتیبانی توست(بند ۱۱)

با دست‌های برافراشته به سوی تو ای مزدا و با فروتنی کامل پیش از همه چیز خواستارم که بهره‌ای از خرد مقدس خود را به من عطا فرمایی تا به همراهی درستی کردار و ضمیر پاک بتوانم خوشبختی روان آفرینش (همه جهانیان) را فراهم سازم(۲۸ بند ۱)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 39 و  40  

شواهدی از متون 28 و 29(نیایش)

ای مردم اگر از قانون ازلی که مزدا برقرار داشته آگاه می‌شدید و از خوشی و پاداش نیک راستی و رنج و پادافراه زشت کژی در این جهان و سرای دیگر باخبر می‌شدید، آن‌گاه کاری می‌کردید که همیشه روزگارتان به خوشی بگذرد(سخنان اشو زرتشت، یسنا 30،بند ١١)

از آن‌جایی که برگزیدن بهترین راه برای مردم کار دشواری است، من که زرتشت هستم برای رهبری شما برگزیده شده‌ام. رهبری که اهورامزدا گواه راستی و درستی گفتار اوست. باشد که همه برابر آیین مقدس مزدا زندگی کنیم(یسنا٣١، بند ٢)

روان آفرینش(یا روح مردمان جهان) پیش از پیدایش اشو زرتشت از خرابی وضع جهان به درگاه خداوند به دادخواهی برخاسته گفت: پروردگارا برای چه مرا آفریدی؟ چرا به من پیکر هستی بخشیدی؟! ستم و ستیزه و خشم و زور مرا به ستوه در آورده و برای من به جز تو پشت و پناهی نیست! از تو درخواست می‌کنم که برایم نجات بخشی فرستی تا زندگانی آسوده و خرمی‌ به من بخشد(یسنا 29، بند ١)

ای مزدا! تو خود از همه بهتر می‌دانی که در گذشته چه کارهای ناشایستی از بدکاران و هواخواهان آنان سرزده است یا در آینده سرخواهد زد، پس برای این ماموریت بزرگ، یعنی رستگاری مردمان، اراده تو بر هر که تعلق گیرد بدان خشنود و خرسندم(بند ۴)بنابراین من که روان آفرینش هستم با دست‌های برافراشته از تو خواستارم که مبادا هرگز نیکوکاران دچار رنج و آزار شوند و به پارسایان و کارگران درست‌کار از سوی بدخواهان رنج و آسیب رسد، یا بر آن‌ها چیره شوند(بند ۵)

آنگاه اهورامزدا که همه چیز را از خرد خویش در می‌یابد، خطاب به روان آفرینش گفت: چون تو درخواست نجات دهنده‌ای کرده‌ای که مردم گیتی را وا دارد تا از روی قانون داد و راستی رفتار کنند، از این روی من فره‌وهر زرتشت را برای رهبری جهان بر می‌گزینم(بند ۶)

پس مزدای پاک، کلام الهام‌بخش خود را به صورت سرودهای اوستایی که فرمان‌هایش سراسر بر راستی و درستی استوار است، از برای رستگاری جهانیان به زرتشت سپرد و او را مامور رهبری مردم جهان ساخت.(آنگاه روان آفرینش پرسید) پس ای اهورامزدا چنین رهبر نیک‌منش را چه وقت برای رستگاری من خواهی فرستاد؟(بند ٧)

( اهورامزدا پاسخ می‌دهد) یگانه کسی که آیین مقدس را پیروی کرده و اندیشه راستین خواهد گستراند، زرتشت اسپنتمان است. پس برای پیشبرد کارش ما به او زبانی سخنور و گفتاری دلپذیر خواهیم بخشید(بند 8)

آنگاه زرتشت گوید: ای مزدا به من نیروی راستی و پاک‌منشی و شجاعت روحی عطا فرما! تا مردم جهان و انجمن موبدان مرا به آسانی بپذیرند و جهانیان تعلیم مرا دریابند، برای این کار تنها چشم امیدم به یاری و پشتیبانی توست!(بند ١١)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی  37 و 38

شواهدی از متون 26 و 27(نیایش)

در نیایش‌های همه ادیان، نفی خودخواهی وجود دارد. افزون بر این پیشوایان ادیان خود را بدترین و معبود را بهترین می‌دانند و البته این اندیشه در فلسفه پرستش نهفته است، که در قسمت‌های آتی "لایه‌های خودخواهی" ارائه می‌شود.

ای اهورامزدا! بشود که با اندیشه‌نیک به تو نزدیک شوم و با پیروی از قانون اشا* به ارزش‌های مادی و معنوی خود پی برم تا بدین‌وسیله دین‌داران را به سرای روشنی و خرمی و زندگی نیک هر دو جهان رهبری کنم(سخنان اشو زرتشت،یسنا 28، بند ۲)

من این سرودهای ستایش خود را آن‌سان که پیش از این کسی نسروده نثارت می‌کنم. ای اهورا! ای روان راستی و ای نیک‌اندیش واقعی! از تو درخواست می‌کنم تا در جهان نیروی فناناپذیر معنوی تجلی نماید. اینک که تو را با ستایش خود فرا‌می‌خوانم به سویم شتاب! و مرا از خوشبختی و کامیابی واقعی برخوردار ساز!(بند ۳)

هنگامی که با منش پاک ترا با سرودهای ستایش فرامی‌خوانم، آگاهم که مرا برای رهبری روان مردم جهان گماشته‌ای و از پاداشی که تو ای مزدا اهورا برای کردار‌ نیک می‌بخشی خبر دارم و آماده‌ام تا زمانی که مرا تاب و توانایی است به مردم بیاموزم که به سوی راستی راه پویند(بند ۴)

ای مزدا به سوی من آی! و مرا از بخشش منش پاک و راستی برخوردار ساز! تا به وسیله آموزش آیین مقدست گمراهان و بدکاران را به راه راست رهبری کنم و بر دشمنی بدخواهان چیره شوم(بند۶)

ای اهورامزدا! مبادا هرگز کار ناشایستی از من سرزند که مورد خشم تو قرار گیرم. ای راستی و ای اصل پاک منشی پیوسته می‌کوشم تا تو را بستایم! ای کسی که آرزوهای ما را برمی‌آوری، تو را از ته دل درود می‌گویم، چه می‌دانم نمازی که از روی ایمان و اعتقاد کامل انجام شود به درگاهت پذیرفته خواهدشد، ای کسی که امید بهشت ما به سوی توست(بند ۹) چون از راه نیایش درست می‌توان به خدا که اصل راستی و پاک منشی است دست یافت، پس ای اهورامزدا با نیروی خرد و کلام خویش مرا آگاه فرما، که در روز نخست این آفرینش چگونه صورت هستی به خود گرفت؟!(بند ۱۱)

اینک از برای کسانی که خواستار شنیدن حقیقت هستند، سخن می‌گویم. این گفتار از سوی اهورامزدا، سرچشمه راستی و نیک‌اندیشی است و هر که دانا و هواخواه راستی باشد باید به آن گوش کند، زیرا تنها با پیروی آن می‌توان به سرای درخشان فردوس راه یافت( یسنا۳۰، بند ۱)

* خداوند جان و خرد، جهان را بر پایهٔ هنجاری آفریده که بر تمام هستی حکم‌فرماست. او این هنجار و نظم حساب شده را اَشا می‌نامد. استواری قانون اَشا بر جهان هستی، بازتاب اراده و خواست پروردگار بزرگ است.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سرآید گفتم: که ماه من شو، گفتا: اگر برآید(۲۳۱)

گفتم به اندوه عشقت گرفتارم، گفت: اندوهت پایان می‌یابد.گفتم چون ماه بر من بتاب! گفت اگر ممکن شود(ایهام:اگر ماه طلوع کند)
۲- گفتم از عاشقان سرشار مهرورزی، رسم وفاداری بیاموز! گفت از زیبارویان این کار ساخته نیست(ایهام: مهر با خورشید و تقابل آن با ماه)
۳- گفتم بر تصور اندام زیبایت، چشمم را خواهم بست.گفت: خیالم شبگرد است، از راه دیگری مبتلایت می‌کند.
۴- گفتم که بوی موهایت، گمراه جهانم کرده، گفت اگر نیک بنگری، همین بوی راهنمای توست( زلف نشان کثرت است که به وحدت رهنمون خواهد شد)
۵- گفتم نسیم صبحگاهی را خوش است! گفت خوشایند تو نسیمی است که از محله معشوق بیاید(خانلری: کز باغ حسن خیزد)
۶- گفتم در آرزوی شیرینی دهانت مردیم، گفت: تو پیوسته درگاه دوست باش، او بنده‌پروری را نیک می‌داند.
۷- گفتم پس دل مهربانت کی در اندیشه آشتی است؟ گفت این راز را به کسی نگو تا زمانش برسد(خانلری: تا وقت آن برآید)
۸- گفتم فرصت کامرانی دیدی چگونه پایان یافت؟ گفت چیزی نگو که این غصه هم پایان پذیرد( ایهام در بیت اول و آخر: طنز معشوق در وعده دادن و ناز کردن)
- بهترین غزل در صنعت سوال و جواب، در غزل ۱۹۸ نیز گذشت اما در این غزل گفتگوی زیبا و دلنشین عاشق و معشوق وجود دارد.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی36     

شواهدی از متون 25(مفاخره)

حافظ:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب

تا سرزلف سخن را به قلم شانه زدند...

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند...

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی...

این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد

اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند...

گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب

سالها بندگی صاحب دیوان کردم...

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست...

حافظ حدیث سحر و فریب خوشت رسید

تا حد مصر و چین و به اقصای روم و ری...

به این شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تاپای حافظ را چرا در زر نمی گیرد...

کلک حافظ شکرین میوه نباتی است بچین

که درین باغ نبینی ثمری بهتر از این...

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است...

شفا ز گفته شکر فشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد...

ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد

کاشفته گشت طره دستار مولوی...

غزل گفتی و در سفتی,بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را...

حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت...

حسد چه می‌بری ای سست‌نظم بر حافظ

قبول خاطر و لطف سخن خداداد است

برخی مقالات مرتبط:

  1. بررسی و تحلیل مفاخره‌های صوفیانه از مهدی رمضانی
  2. خودستایی شاعران از دکتر علی اکبر فرزام پور
  3. خودستایی و مفاخره از سید حسن امین
  4. بررسی گونه‌های فخر در دیوان حافظ
  5. مقاله خودستایی شاعران از دکتر علی اکبر فرزام پور
  6. مقاله مفاخره از مهدی فیاض و اسماعیل گلرخ ماسوله

    دکتر مهدی صحافیان

    آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 35     

شواهدی از متون 24(مفاخره)

سعدی:

گهگه خيال در سرم آيد كه اين منم

ملك جهان گرفته به تيغ سخنوری...

هفت کشور نمی‌کنند امروز

بی مقالات سعدی انجمنی...

شنیده‌ای که مقالات سعدی از شیراز
همی‌برند به عالم چو نافه ختنی
مگر که نام خوشت بر دهان من بگذشت
برفت نام من اندر جهان به خوش سخنی...

عجب است پیش بعضی که، تر است شعر سعدی

ورق درخت طوبی است چگونه تر نباشد...

من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس

زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است...

دُر می‌چکد ز منطق سعدی به جای شعر

گر سیم داشتی بنوشتی به زر سخن...

سعدی به پاک‌بازی و رندی مثل نشد

تنها در این مدینه که در هر مدینه‌ای

شعرش چو آب در همه عالم چنان شده

کز پارس می‌رود به خراسان سفینه‌ای...

آتشکده‌ست باطن سعدی ز سوز عشق

سوزی که در دل است در اشعار بنگرید...

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 34     

شواهدی از متون 23 (مفاخره)

افزون بر شطحیات، مفاخره نیز شکل دیگر خودیابی است(شطحیات پهلو زدن با خداوند است و مفاخره خود را برترین مخلوق دانستن) که به اجمال به آن اشاره می‌شود:

مفاخره مخصوصا در ادبيات عرب رواج بسيار داشته است . رجز كه اعراب به آن شيفته بودند در حقيقت مفاخره فردي يا قبيله‌ای بود. مفاخره در ادب فارسی يكی از فنون شعری بوده است و كمتر شاعری است كه به اين فن نپرداخته باشد.

فردوسی

بسي رنج بردم بدين سال سي

عجم زنده کردم بدين پارسی...

بناهای آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نيابد گزند

عطار

رسانیدم سخن تا جایگاهی

که کس را نیست آنجا هیچ راهی

دم عیسی ترا پیدا نمودم

چو صبح از دم ید بَیضا نمودم

چو بحر شعر من کامل فتادست

هزاران چشمه بر ساحل فتادست

ازان یک چشمه خورشید بلندست

که بدل خویش گیتی درفکندست

مدد از بحر شعرم گر نبُردی

ز تیغ خویش هرگز سر نبردی

قیامت تیره خواهد گشت خورشید

ولی روشن بوَد این شعر جاوید

که تا درخلد حوران دلفروز

به لحن عشق می‌خوانند هر روز

چو شعر من همه توحید پاک است

اگر در خلد برخوانی چه باک است

بزرگانی که در هفت آسمانند

الهی نامهٔ عطار خوانند

ز فخر این کتابم پادشاهی است

کالهی نامه از فیض الهی است

سزد که فخر کند روزگار بر سخنم/از آنکه در سخن از نادران کیهانم (مسعود سعد)

امیر الشعراء را پرسیدم که شعر رشیدی چون است گفت نیک است اما بی نمک است باید که در این معنی بیتی دو بگویی.

رشیدی خدمت کرد و به جای خویش آمد و بنشست و بر بدیهه این قطعه بگفت:

شعرهای مرا به بی نمکی

عیب کردی روا بود شاید

شعر من همچو شکر و شهد است

واندر این دو نمک نکو ناید

شلغم و باقلی است گفتهٔ تو

نمک ای قلتبان ترا باید(چهار مقاله نظامی عروضی)

در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او*

زین فن مطلب بلندنامی

کان ختم شده است بر نظامی(لیلی و مجنون نظامی)

*تعریف شعر و ادبیات: احسن الشعر اکذبه: دروغ بودن به معنای خیال انگیز و فراواقعی بودن.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

میان هستی و نیستی

شیرینی جان!

رقیبانت مردگانی میان هستی و نیستی‌اند!

گویا برای شکوه از تو از قبر سر برمی‌آورند!

23 مهر 1403

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 33   

شواهدی از متون 22(مفاخره)

هر زمان که از جور روزگار و رسوایی میان مردمان

در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم،

و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می‌آزارم،

و بر خود می‌نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می‌فرستم،

و آرزو می‌کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،‌

که دلش از من امیدوارتر و قامتش موزون‌تر و دوستانش بیشتر است.

و ای کاش هنر این یک و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،

و در این اوصاف چنان خود را محروم می‌بینم که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده‌ام،

کمترین خرسندی احساس نمی‌کنم،اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می‌بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می‌افتم،و آنگاه روح من همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه بهشت سرود می‌خواند

و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می‌دهد*
که شأن سلطانی به چشمم خوار می آید*
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم!*

تو از کدامین گوهری، که هزاران‌هزار سایه‌های شگفت خود را در تو می آویزند؟!
و این چگونه تواند بود، که هر سایه‌ای را صورتی
و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می‌بینم
و تو تنها یک چیز،و تو تنها یک ذات
و هر سایه‌ای را از تو نقشی دیگر؟
اگر جمال "آدونیس" را وصف کرده اند،
مجملی از جمال تو گفته‌اند، و اگر چهره "هلن" را که مجموعه زیبایی است
به تمام و کمال ستوده‌اند،شبحی ناتمام از جمال تو تصویر کرده‌اند
و اگر از بهار و تابستان سخن گویند، این یک سایه حسن تو
و آن یک سفره احسان توست!
و ما تو را در تمامی صورت‌های قدسی می‌شناسیم
و در هرچه بدیع و زیباست
نشانی از تو باز می یابیم.
اما در حسن خلق و وفای عهد
نه تو به کس مانی و نه هیچ کس به تو ماند!(اشعار ویلیام شکسپیر)

- تکرار تاریخ به آدمی نیرو می‌دهد تا بهتر با زمانه دیرپا مدارا کند.

-شاهد خوبی بر اصل پشت کردن دنیا به صاحبان فضل و هنر، که حکیمان شاعر بیان کرده‌اند:

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم!(حافظ)

از دانش آنچه داد، کم رزق می‌نهد

چون آسمان درست‌حسابی ندید کس!(صائب)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

اگر به باده مشکین کشد دلم، شاید/ که بوی خیر ز زهد ریا نمی‌آید(۲۳۰)

گوارای دل عاشقم آن است که به شراب خوشبو مشتاق شود، که از زهد ریایی بوی خیری نمی‌آید.
۲- اگر همه عالم از عشق بازدارندم من کاری می‌کنم که صاحب اختیارم می‌فرماید(خانلری: همه گو منع عشق،کنند-ایهام: خداوند و معشوق)
۳- در این گرداب از ریزش آبشار سخاوتنندی ناامید نباش، که خوی کریمانه او هم گناهت را می‌بخشد و هم دلسوزی‌ات کند.
۴- دل سرگشته مقیم حلقه ذکر شده به این امید که حلقه موهای یار را باز کند(فرق میان تفکر و تذکر آن است که تفکر، جستن است و تذکر، یافتن.تذکر سه چیز است: به گوش ترس‌ندای وعید شنیدن، به چشم به وعده دوست نگریستن و به زبان نیازمندی منت را اجابت کردن. صد میدان خواجه عبدالله، ۳۴)
۵- تو که زیبایی خدادادی داری و اقبال بلند، چه نیاز به آرایش و آرایشگر!
۶- و اینک که چمن آراسته و هوا جان افزا و شراب خالص مهیاست، هیچ‌چیز جز دل خوش بایسته نیست.
۷- جهان و کام‌بخشی‌اش چون عروسی زیباست ولی بهوش باش که به عقد کسی در نمی‌آید( تنها فریبت می‌دهد)
۸- با زاری گفتم زیباروی من! چه می‌شود عاشق دل‌خسته‌ای از لبان شکرینت آسوده شود؟!
۹- با خنده پاسخ داد: حافظا! مپسند که بوسه‌ات صورت ماه را بیالاید(و مبصر البدر لا یدعوه للقبل: بیننده ماه، او را به بوسه نمی‌خواند.از کوچه رندان، ۲۱۶)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 32   

شواهدی از متون 21 (خودیابی)

در جهانی که عالم ثانی است

بی زبانی همه زبان دانی است‌

عاشقان صف کشیده دوشادوش

ساقیان بر کشیده نوشانوش

سالک گرم ر‌و در آن‌بازار

«‌ارنی» گوی از پی دیدار

عاشقان از وصال یافته ذوق

«‌لی مع الله» گوی از سر شوق

رهروان در جهان حیرانی

برکشیده لوای «‌سبحانی»

دیگری اوفتاده در تک و پوی

لیس فی جبتی سوی الله‌، گوی

آنکه او گوهر محبت سفت

به زبان و به دل «اناالحق» گفت

همگنان جان و دل بدو داده

واله و مست و بیخود افتاده

بهر او بود جست و جوی همه

او منزه زگفت و گوی همه(طریق التحقیق سنایی، بخش 33)

در بادیهٔ وصال آن شهره نگار

جانبازانند عاشقان رخ یار

مانندهٔ حلّاج انا الحق گویان

و از هر کنجی هزار سر بر سرِ دار(اوحد الدین کرمانی، رباعی 196)

لایه‌های خودخواهی 31  

شواهدی از متون 20 (خودیابی)

نهایت این کار آن است که محب، محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او:

هر دم که در صفای رخ یار بنگرد

گردد همه جهان به حقیقت مصورش

چون باز در فضایِ دلِ خود نظر کند،

بیند چو آفتاب، رخ خوبِ دلبرش

گاه این شاهد او آید و او مشهود این و گاه او منظور این شود و این ناظر او، و گاه این به رنگ او برآید و گاه او بوی این گیرد:

عشق مشاطه‌ای است رنگ آمیز

که حقیقت کند به رنگ مجاز

تا به دام آورد دل محمود

بطرازد به شانه زلف ایاز

گاه عاشق را حلۀ بها و کمال درپوشاند و بحلی حسن و جمال خودش بیاراید، چون عاشق در خود نظر کند، همه رنگ معشوقی بیند، بلکه خود را همه او بیند، لاجرم گوید: سبحانی ما اعظم شأنی و من مثلی،‌و هل فی الدارین غیری و گاه لباس عاشق در معشوق پوشد تا از مقام کبریا و استغنا نزول فرماید و با عاشق لابه گری کند: "انی و حقی لک محب،‌فبحقی علیک کن لی محبا"

گاه دست این به دامن او آویزد که: "الاطال شوق الابرار الیّ" و گاه شوق او از گریبان این سر بزند:انی الیهم لاشد شوقاً. و گاه این بینایی او شود تا گوید:

رأیت ربی بعین ربی

فقلت من أنت؟ فقال أنت!

گاه او گویایی این آید که: "فاجره حتی یسمع کلام الله"، در عشق از این بوالعجبی‌ها باشد.

لمعۀ هفتم: عشق در همه ساری است، ناگزیر جمله اشیاءاست و کیف ... »

« لمعۀ پنجم: محبوب در آینه هر لحظه روئی دیگر نماید و هر دم ...(لمعات عراقی، لمعه 6)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 30

شواهدی از متون 19 (خودیابی)

اهل عقل دیگرند و اهل ایمان دیگرند و اهل ایقان دیگرند و اهل عیان عین‌الیقین دیگرند و اهل عین حق‌الیقین دیگرند.

مرغان آن بیضه را در مقام پرورش، به قدر نیستی بیضگی هستی، مرغی پیدا می‌شود. اوّل که سر از قشر بیضهٔ آفرینش بیرون کند، هنوز تنهٔ وی در بیضهٔ انانیّت مانده این بانگ کند که "انا الحق".و چون تنه از بیضهٔ وجود برآورد پای وی در بیضه مانده این نوازند که "سبحانی ما اعظم شأنی". و چون از بیضهٔ هستی خود به کلّی خلاص یابد این نغمت سراید که: "انسلخت من جلدی کما تنسلخ الحیّهٔ من جلدها فاذا انا هو."* و چون در فضای هوای هویّت پرواز کردن گیرد این ترنم کند که: "ما فی الوجود سوی الله"* و چون در نشیمن وحدت مقر سازد این ورد پردازد که: "فاعلم أنه لا اله الا الله"*.

*-از خود جدا شدم همان‌گونه کا مار پوست می‌اندازد پس در این حال من اویم.

-جز خداوند در وجود نیست.

-پس بدان که هیج کانون پرستش و توجهی جز او نیست.

ای بیضهٔ مرغ لامکانی که توی

پروانهٔ شمع "کن فکانی" که توی

چون بیضه اگر به مرغ تسلیم شوی

آن مرغ شوی که مرغ دانی که توی

بازماندگان بیضهٔ وجود را از شاهبازان عالم نیستی چه خبر؟ که در فضای نیستی کدام صید در چنگال همّت می آرند؟!(رساله عشق و عقل، نجم الدین رازی، بخش 6)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 29

شواهدی از متون 18 (خودیابی)

وجه ششم آنکه سالک در این راه به بعضی مقامات روحانی رسد، که روح او از کسوت بشریت و لباس آب و گل، مجرد شود و پرتوی از ظهور آثار صفات حق بدو پیوندد و او بجملگی انوار و صفات نامتناهی روحانی بر سالک تجلی کند، رسوم و اطلال باطل بشریت در زهوق آید. "جاء الحق و زهق الباطل" محقق گردد. در این مقام چون آینه دل صفا یافته است، پذیرای عکس تجلی روح گردد. ذوق "اناالحق" و "سبحانی" در خود بازیابد. غرورِ پندارِ یافت کمال و وصول به مقصد حقیقی در وی پدید آید. نظر، عقل، فهم و وهم او ادراک آن نکند. البته که کسی از انبیا و اولیا از این مقام فراتر رفته است، در چنین ورطه‌ای، اگرنه تصرفات ولایت شیخ که صورت لطف حق است دستگیر او شود، خوف زوال ایمان باشد و آفت حلول و اتحاد هم در این مقام توقع توان داشت. پس شیخی کامل واقعه‌شناس باید تا او را به تصرف ولایت از این پندار بیرون آرد و بیان مقام او کند و آنچه مافوق آن مقام است در نظر او آرد و بدان تشویق کند تا مرید از این مزله خلاص یابد و دیگر باره روی به راه نهد، و الا بر این عقبه چنان بند شود، که به هیچ وجه خلاص نتواند یافت. والله اعلم!(مرصادالعباد، باب 3)

و صادقان، نقد دل را ازکان حقیقت جویند و زر خالص اخلاص از آنجا حاصل کنند و سکهٔ شهود بر وی نویسند، حسینِ منصوروار، سر در بازند، ابا یزیدوار از عین عشق، سکهٔ «سبحانی ما اعظم شأنی» برآرند. نی هرکس این زر را تواند دید و نه هر دل این درد تواند کشید. محمدی باید تا از چمن یمن این گل چیند که: "انی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن". مجنون صادق باید تا این رمز به غمز آرد که:

ارادوا لیخفوا قبرها عن محبها

فطیب تراب القبر دل علی القبر*

ای دوست من! راه بس نزدیک است، اما راهرونده بس کاهل است.(مجالس سبعه، مجلس دوم)

* از ليلى پرسيدند محبت تو و مجنون كدام‌يك بيشتر است گفت محبت من، زيرا كه محبت او مشهور و محبت من مستور است. ليلى با همان مرض مرد بعد از دفن او مجنون مطّلع شد، گريان و لطمه‌زنان به قبرستان آمد تا از قبر وى جويا شد لكن سراغى ندادند پس خاك قبرها را يك‌يك مى‌بوييد و مي‌گذشت تا آنكه به رهنمونى محبت به سر قبر ليلى رسيده و اين شعر را انشا نمود.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 28

شواهدی از متون 17 (خودیابی)

همۀ پیران و همۀ صوفیان حقیقی یکی‌اند که به هیچ صفت ایشان را دوی نیست. بدان که اتفاق همۀ ادیان و مذاهب است و به نزدیک عقلا محقق، کی معبود و مقصود جل جلاله یکی است. واحد من کل وجه است، کی البته دوی را آنجا مجال نیست و اگر در رونده یا راه اختلافی هست چون به مقصد رسند، اختلاف برخاست. و همه به وحدت بدل شد، کی تا هیچ چیز از صفات بشریت رونده باقی است هنوز به مقصد نرسیده است و تلون حالت رونده را در راه پدید آید چون به مطلوب و مقصود رسید از آن همه با وی هیچ چیز نماند و همه وحدت مجرد گردد و از این جاست کی از مشایخ یکی می‌گوید کی: "اناالحق"* و دیگری گوید: "سبحانی"* و شیخ ما می گوید که: "لیس فی جبتی سوی الله"* پس محقق شد، که چون رونده به مقصد نرسیده است پیری را نشاید، کی او هنوز محتاج پیر است که او را بر راه دلالت کند و هرکه به مقصد رسید، شایستۀ پیری شد، پس سخن مشایخ به برهان درست گشت کی آنچه ایشان گفته‌اند، کی همه یکی و یکی همه.(اسرار التوحید، باب اول)

چنانکه منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید، دشمن خود شد و خود را نیست گردانید، گفت: "اناالحق"* یعنی من فنا گشتم، حق ماند و بس. و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است، یعنی اوست و بس. دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده، پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی، پس دوی لازم آید. و این نیز که می‌گویی: هوالحق هم دوی است، زیرا که تا "انا" نباشد، "هو" ممکن نشود. پس حق گفت: "انا الحق"*، چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود. آن سخن حق بود. عالم خیال نسبت به عالم مصورات و محسوسات فراخ‌تر است، زیرا جمله مصورات از خیال می‌زاید و عالم خیال نسبت به آن عالمی که خیال از او، هست می‌شود هم تنگ است. از روی سخن این قدر فهم شود و الا حقیقت معنی محال است که از لفظ و عبارت معلوم شود.(فیه ما فیه، فصل 51)

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد(۲۲۹)


سعادت یاری نمی‌دهد و نشانه‌ای از دهان شیرینش نمی‌آورد و پادشاهی‌ اقبال خبری از این راز نهان( ایهام: کوچکی دهان)نمی‌دهد.
۲- برای یک بوسه شکرینش جان می‌دهم، جانم را می‌گیرد ولی از بوسه خبری نیست( خانلری: اینم نمی‌ستاند)
۳- در سوز این جدایی مردم، ولی به درون پرده راه نیست. یا راهی هست و پرده‌دار نشانم نمی‌دهد.( خانلری: مردم ز اشتیاق)
۴- نسیم صبا موهای خوش‌بویش را می‌کشد، اما زمانه بی‌مقدار را ببین که حتی به اندازه باد( که هیچ است)مجال دریافت زیبایی‌اش را نمی‌دهد.
۵-پیوسته چون پرگار در اطرافش می‌چرخم ولی چرخ زمانه، میان راهم نمی‌‌دهد تا چون نقطه نزدیک کانونش باشم.(خانلری: چو پرگار می‌روم)
۶- شیرینی دبدارش با شکیبایی حاصل می‌شود ولی زمانه بی‌وفا این پیمان را هم می‌شکند و فرصت دیدار نمی‌دهد.
۷- اکنون ناامید از هر راهی، گفتم به خواب روم و چهره زیبایش را ببینم ولی حافظ با این آه و ناله عاشقانه‌اش امانم را بریده است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 27

شواهدی از متون 16 (خودیابی)

در قسمت 9 گذشت که "خودیابی" در برابر "خودخواهی" یافتن نور خداوند یا تجلی حق در درون است.

و عیسی بسطامی گوید: سیزده سال با شیخ صحبت داشتم که از شیخ سخنی نشنیدم و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی، چون سر برآوردی آهی بکردی و دیگر باره بر آن حالت باز شدی.

نقل است که شیخ سهلگی گوید: این در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شیخ، هر کسی فواید بسیار گرفته‌اند و یک‌بار در خلوت بود، بر زبانش برفت که: "سبحانی ما اعظم شأنی"، چون با خود آمد مریدان با او گفتند: چنین کلمه‌ای بر زبان تو برفت.شیخ گفت: خداتان خصم، بایزیدتان خصم! اگر از این جنس کلمه‌ای بگویم مرا پاره پاره بکنید، پس هر یکی را کاردی بداد که اگر نیز چنین سخنی آیدم بدین کارد‌ها، مرا بکشید. مگر چنان افتاد که دیگر بار همان گفت. مریدان قصد کردند تا بکشندش. خانه از بایزید انباشته بود. اصحاب خشت از دیوار گرفتند و هر یکی کاردی می‌زدند. چنان کارگر می‌آمد که کسی کارد بر آب زند. هیچ زخم کارد پیدا نمی‌آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خُرد می‌شد، بایزید پدید آمد. چون صعوه‌ای خرد در محراب نشسته. اصحاب درآمدند و حال بگفتند. شیخ گفت: بایزید این است که می‌بینید، آن بایزید نبود.(تذکره الولیاء، ذکر بایزید)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود؟/ پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود؟(228)

زیباترینم! اگر از بوستان زیبایی‌ات میوه‌ای بچینم، هیچ نخواهد شد(ایهام در همه ابیات جز بیت ۵: استفهام انکاری یا "چه" تعجبی: چه عالی می‌شود)
۲- ای خدا! اگر لحظه‌ای در پناه سایه شیرین آن دلبر سرو اندام، بیاسایم چه می‌شود؟
۳- جانم به لب آمد! ای انگشتری فرخنده و همایون اثر جمشید، اگر پرتوی از آن بر نگین من بیفتد چه می‌شود؟( ایهام: پرتوی از لبت بر لبم بیفتد)
۴- در غوغای ریا و سالوس که واعظ شیفته پادشاه و حاکم است، اگر من عاشق زیبااندامی شده‌ام چه اشکالی دارد؟
۵- عقلم از خانه جان بیرون رفت. آری اگر شراب این است، از پیش می‌دانم که در سرای دینم چه خواهد شد.( ... جز بیت ۵ که بیانگر تحقق پیش‌بینی شاعر- خراب شدن حتمی خانه دین- است و بیت ۶ که استفهام معمولی است.شرح شوق،۲۶۵۰)
۶- سرمایه عمر به معشوقه و شراب گذشت، تا از معشوقه چه دستاوردی برسد و از شراب چه بهره‌ای؟
۷- خواجه شهر راز عشقم را فهمید و هیچ نشد، حافظ هم اگر بداند هیچ اتفاقی نمی‌افتد.( خانلری: هیچ نشد)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پلکان ثانیه‌ها

زمان را وارونه کردی
و من پلکان ثانیه‌ها را به شوقت بالا می روم!
۴ مهر ۱۴۰۳
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 25

شواهدی از متون 14(خودبین)

ای بر کنار مانده برخیز از دو عالم

تا در میان مردان ز اهل نشست باشی

در صحبت بلندان خود را بلند گردان

تا کی ز نفس خودبین* چون خاک پست باشی

گر کاملی درین ره چون عاشقان کامل

از خویش نیست گردی وز دوست هست باشی

تا بسته‌ای به مویی زان موی در حجابی

چه کوهی و چه کاهی چون پای‌بست باشی

عطار اگر بر اصلی اصلا ز خود فنا شو

کانگه که نیست گردی با او به دست باشی( غزل 783 عطار)

برخیزی اگر مردی در شیوهٔ ما آیی

تا شیوهٔ ما بینی در سنگ اثر کرده

یک دردی درد ما در عالم رسوایی

صد زاهد خودبین* را با دامن تر کرده

در حلقه چو دیدی خود دردی خور و مستی کن

وانگاه ببین خود را از حلقه به در کرده( غزل 719)

گر پرده‌شناس ازین قیاسی

هم پردهٔ خود نمی‌شناسی

گر باربدی به لحن و آواز

بی‌پرده مزن دمی بر این ساز

با پرده‌دریدگانِ خودبین*

در خلوت هیچ پرده منشین

آن پرده طلب که چون نظامی

معروف شوی به نیکنامی

تا چند زمین نهاد بودن؟

سیلی‌خورِ خاک و باد بودن؟(لیلی و مجنون، بخش3)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 26

شواهدی از متون 15 (خودبین)

هر که خودبین* بود نبیند او

زانکه خودبین* همه خطا بیند(شاه نعمت الله، غزل 580)

مشو خودبین* و خود را نیک دریاب

بدان خود را و دانای خدا شو (همان، 1336)

دل خودبین* تو امروز چو افعی شد کور

زآن زمرد که بگرد لب چون یاقوتست(سیف فرغانی، غزل 66)

روی چون آینه بنما و مرا خودبین* کن

آستان در تو خواستم از دولت کفت (همان، 445)

زاهد خودبین* که همه رنگ و بوست

بوی تو بشنید به چندین دماغ (کمال خجندی، غزل 645)

اگر از بهر دل زاهد خودبین* بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند (حافظ، غزل 202)

برو ای زاهد خودبین *که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود (همان، 205)

یا رب آن زاهد خودبین* که به جز عیب ندید

دود آهیش در آیینه ادراک انداز (همان، 264)

برو ای زاهد خودبین* مجو سامان کار از ما

که رسوا گشته خوبان به سامان دیر می آید(جامی، غزل 324)

شیخ خودبین* که به اسلام برآمد نامش

نیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش( همان، 488)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 24

شواهدی از متون 13 (خودبین)

چون پاک شد از رنگ خودی سینهٔ تو

خودبین* گردی ز یار دیرینهٔ تو

بی‌آینه روی خویش نتوان دیدن

در یار نگر که اوست آئینه تو(دیوان شمس، رباعی 1561)

ای خود من گر همه سر خدایی محو شو

کان همه خود دیده‌ای پس دیده خودبین* بکن

چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان

کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن(غزل 1969)

نباشد مرغ خودبین* را به باغ بیخودان پروا

نشد مجنون آن لیلی به جز لیلی صد مجنون(غزل 1854)

در من که توم بنگر خودبین* شو و همچین شو

ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر(غزل 1030)

مرد خودبین* غرقه شیوه خودست

خود نبیند جان خودبین* شیوه‌ها

شمس تبریزی جوانم کرد باز

تا ببینم بعد ستین شیوه‌ها(غزل 175)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 23

شواهدی از متون 12(خودبینی)

آنچنان کآدم بیفتاد از بهشت

رجعتش دادی که رست از دیو زشت

دیو کی بود کو ز آدم بگذرد

بر چنین نطعی ازو بازی بَرد...

چشم‌بندی بود لعنت دیو را

تا زیان خصم دید آن ریو را

خود زیان جان او شد ریو او

گویی آدم بود دیو دیو او

لعنت این باشد که کژبینش کند

حاسد و خودبین* و پر کینش کند(مثنوی دفتر دوم)

هم ز بوجهل احمد مرسل

دیده آن رنجها که لاتسأل

نسل ایشان پر است در عالم

از قدم تا پدید گشت آدم

واجب آمد حذر از این خامان

زین گروه پلید خودکامان

همه خودبین* خودپسند بده

همه زین روی در جهیم شده

من و تو زیر پردۀ یارانیم

در لباس دو جسم یک جانیم

تو ز من گوی و من ز تو گویم

تو مرا جوی و من ترا جویم

در عدد گرچه ما دو چون دو پریم

یک بود دو چو یار یکدگریم

مرغ را سر یک است اگر دو پر است

در گذر تو ز پر که اصل سر است(ولدنامه، بخش 70)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 22

شواهدی از متون 11 (خودبین)

ای دل اگر آن عارض دلجو بینی

ذرات جهان را همه نیکو بینی

در آینه کم نگر که خودبین* نشوی

خود آینه شو تا همگی او بینی(ابوسعید، رباعی 702)

من چو درمانده‌ام درم بگشای

ره چو گم کرده‌ام رهم بنمای

هیچ خودبین خدای بین نبود

مرد خود دیده مرد دین نبود

گر تو مرد شریعت و دینی

یک زمان دور شو ز خود بینی(حدیقه سنایی، باب اول والمخلصون فی خطر عظیم)

خالقا تا این سگم در باطنست

راه جانم سوی تو ناایمنست

یا بحکم شرع در کارش فکن

یا بکلی در نمکسارش فکن

از خودی این سگ خودبین* بسم

گر نباشم من تو باشی این بسم(مصیبت نامه ، بخش2)

این برای خاص وعام ره‌گذر

که کندشان از شهنشاهی خبر

از برای عام باشد این شکوه

تا کلاه کبر ننهند آن گروه

تا من و ماهای ایشان بشکند

نفس خودبین* فتنه و شر کم کند(مثنوی، دفتر 4)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 21

شواهدی از متون 10 (خودبین)

ای عزیز چون به او بنگری ترا ناز به و چون به خود نگری ترا نیاز به، که هر که نیاز بدو برد توانگرش سازد و هر که ناز به او کند عزیزش گرداند:

کار نه به روزه ونماز است

کار به شکستگی و نیاز است

طاعت به صدق و اخلاص نکوست و گرنه چه آید از مغز و پوست

ای زاهد خودبین که نیی محرم راز

چندین به نماز و روزه خویش مناز

کارت ز نیاز می‌گشاید نه نماز

بازیچه بود نماز بی صدق و نیاز

نماز کردن زیاد کار پیر زنان است، روزه داشتن صرفه نان است. حج رفتن تماشای جهان است، نان دادن کار مردان است.(خواجه عبدالله، مواعظ)

سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد، و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هر که عشق ندارد، مجنون و بی‌حاصل است. هر که عاشق نیست خودبین* و پرکین باشد و خودرای بود؛ عاشقی بی‌خودی و بی‌راهی باشد. دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!

عاشق شدن آیین چو من شیدایی است

ای هرکه نه عاشق است او خود رایی است!

در عالم پیر هر کجا برنایی است

عاشق بادا که عشق خوش سودایی است!(تمهیدات عین القضاه، باب 6)

به نام خداوندی که قوانین سعادت که در ظهور آمد از جمال نام وی آمد. قواعد شقاوت که پیدا گشت، از حرمان نام وی پیدا گشت. سراپرده عزّت "بسم اللَّه" در کنج حجره ادبار هر گدایی نزنند. نزول جلال و جمال "بسم اللَّه" به ولایت سمع و سینه هر دون همّتی نرود. مرد دون همّت بی درد، جلال و جمال "بسم اللَّه" از کجا شناسد؟ مرد خودبین* هوا پرست حلاوت و طراوت "بسم اللَّه" از کجا داند؟:

لطف نطقت کی شناسد اهل ژاژ و بیهده

منّ و سلوی را چه داند مرد سیر و گندنا؟!(کشف لاسرار، سوره عبس)

دکتر مهدی صحافبان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی20

شواهدی از متون 9 (خودبینی)

از کلیم حق بیاموز ای کریم

بین چه می‌گوید ز مشتاقی کلیم

با چنین جاه و چنین پیغامبری

طالب خضرم ز خودبینی* بری(دفتر سوم)

عقل سر تیز است لیکن پای سست

زانک دل ویران شده است و تن درست

عقل‌شان در نقل دنیا پیچ پیچ

فکرشان در ترک شهوت هیچ‌هیچ

صدرشان در وقت دعوی هم‌چو شرق

صبرشان در وقت تقوی هم‌چو برق

عالمی اندر هنرها خودنما

هم‌چو عالم بی‌وفا وقت وفا

وقت خودبینی نگنجد در جهان

در گلو و معده گم گشته چو نان

این همه اوصافشان نیکو شود

بد نماند چونک نیکوجو شود

گر منی گنده بود هم‌چون منی

چون به جان پیوست یابد روشنی

هر جمادی که کند رو در نبات

از درخت بخت او روید حیات

هر نباتی کان به جان رو آورد

خضروار از چشمهٔ حیوان خورد

باز جان چون رو سوی جانان نهد

رخت را در عمر بی‌پایان نهد(دفتر ششم)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 19

شواهدی از متون 8 (خودبینی)

یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

نمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد

دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر

دل سنگین نمی‌خواهم که پندار گهر دارد

ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته

ز مالش‌های غم غافل به مالنده عبر دارد(دیوان شمس، غزل 584)

عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد

خود مبین* تا بر نیارد از تو گرد

ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ است

آن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ است

گرچه در خود خانه نوری یافته است

آن ز همسایهٔ منور تافته است

شکر کن غره مشو بینی مکن

گوش دار و هیچ خودبینی* مکن

صد دریغ و درد کین عاریتی

امتان را دور کرد از امتی

من غلام آن که او در هر رباط

خویش را واصل نداند بر سماط

بس رباطی که بباید ترک کرد

تا به مسکن در رسد یک روز مرد

گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست

پرتو عاریت آتش‌زنی است

گر شود پر نور روزن، یا سرا

تو مدان روشن مگر خورشید را

هر در و دیوار گوید روشنم

پرتو غیری ندارم این منم

پس بگوید آفتاب ای نارشید

چونک من غارب شوم آید پدید

سبزه‌ها گویند ما سبز از خودیم

شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم

فصل تابستان بگوید ای امم

خویش را بینید چون من بگذرم

تن همی‌نازد به خوبی و جمال

روح پنهان کرده فر و پر و بال*

گویدش ای مزبله تو کیستی

یک دو روز از پرتو من زیستی

پرتو روح است نطق و چشم و گوش

پرتو آتش بود در آب جوش

آنچنان‌که پرتو جان بر تن است

پرتو ابدال بر جان من است

جان جان چو واکشد پا را ز جان

جان چنان گردد که بی‌جان تن بدان(مثنوی- دفتر اول)

* مولانا به دقت خودبینی را از جسم و حیات واقعی را از آن جان می‌داند.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 18

شواهدی از متون7 (خودبینی)

تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست

چشم خودبینی* ندارم روی خودراییم نیست

درد دوری می‌کشم گر چه خراب افتاده‌ام

بار جورت می‌برم گر چه تواناییم نیست(سعدی، غزل 121)

دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد

پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم

تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع

پس گره بر خیط خودبینی* و خودرایی زدم

تا نباید گشتنم گرد در کس چون کلید

بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم

گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن

زآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم(غزل 41)

چون مقام عبرتست این منزل ناپایدار

پیر عقلت چند گوید کای جوان الاعتبار...

دشمنانرا دوست گردان دوستانرا دوست کام

خصم را مشفق مدان و دوست را دشمن مدار

از بدان نیکی چه داری چشم و از نیکان بدی

زانک از گل تازه روئی آید و تیزی زخار

هر که او از سر برآید پای بر فرقش منه

وانک او از پا درآید پای او از گل برآر

در زمان محنت ار بر سر نهندت تیغ تیز

سر متاب و پای برجا باش همچون کوهسار

ور در آید روز دولت موج هستی کوه کوه

تا ز خودبینی* نگردی غرقه در خود چون بحار

پند خواجو کار بند و وعظ او در گوش کن

کاین گهر را حیف باشد گر نسازی گوشوار(خواجوی کرمانی،مواعظ،15)

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی* و خودرایی(حافظ، 493)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 17

شواهدی از متون 6 (خودبینی)

در عشق سری و سرفرازی نخرند

خودبینی* و کبر و بی نیازی نخرند

سرمایهٔ عشق عجز و بیچارگی است

کانجا جَلدی و چاره سازی نخرند(رباعیات اوحد الدین کرمانی،رباعی 46)

«اوحد» تو به هر خیال مغرور مشو

پروانه صفت کشتهٔ هر نور مشو

چون خودبینی* تو از خدا افتی دور

نزدیک خدا باش و زخود دور مشو(رباعی 69)

بیچاره دلا چند کنی خودبینی

هر بد که به تو می رسد از خودبینی*

پندت دهم و پند غرض می شمری

آن روز که کیفرش کشی خود بینی(رباعی113)

از خود به درآیی نفسی تجرید است

فارغ شوی از هر هوسی تجرید است

خودبینی* و بی سیم و زری مشغولی است

اکرام همه خلق جهان تجرید است(رباعی 201)

هر که صائب یک نفس با مردم دنیا نشست(صائب، غزل 1220)

ترک خودبینی نمی آید ز هر ناشسته روی

سرو نتوانست با آزادگی زین جو گذشت(غزل 1359)

خودبینی از سرشت بزرگان نمی رود

گر خود سکندرست گرفتار آینه است(غزل 1997)

بوریای فقر پیش مردم بالغ نظر

از شکوه بی نیازیهای من اورنگ شد

داشت چون طوطی نهان در زنگ، خودبینی مرا

چشم پوشیدم ز خود، آیینه ام بی زنگ شد(غزل2422)

کفر و دین روشن ضمیران را نمی سازد دو دل

کی شود شبنم دورو، گر بر گل رعنا نشست؟

زنگ خودبینی گرفت آیینه بینایی اش

هر که صائب یک نفس با مردم دنیا نشست(1220)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 16

شواهدی از متون 5 (خودبینی)

دادمه گفت: عرضی که از عیب پاک است و زبانی که بر او کذب نرود و نفسی که به معرّت نادانی منسوب نباشد، از خندیدن کسی باک ندارد. داستان گفت: سه عادت از عاداتِ جاهلان است ، یکی خود را بی‌عیب پنداشتن ، دوم دیگران را در مرتبهٔ دانش از خود فروتر نهادن، سیوم به علمِ خویش خرّم بودن و خود را بر قدمِ انتها دانستن و در غایتِ کمال پنداشتن.

چو گویی که هر دانش آموختم

ز خود وامِ بی‌دانشی توختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

و در لطایفِ عظت از خداوندانِ حکمت می‌آید که چون عیب دیگران جویی و هنر خویش بینی ، از جستنِ عیب خویش و هنرِ دیگران غافل مباش که هر که بر عیب خویش و هنر دیگران واقف نشود ، عیب پاک نگردد و در گرد هنرمندان نرسد. اِذَا اَرَادَ اللهُ بِعَبدٍ خَیراً بَصَّرَهُ بِعُیُوبِ نَفسِهِ و بقراط میگوید: کُن فِی الحِرصِ عَلَی تَفَقُّدِ عُیُوبِکَ کَعَدُوِّکَ . دادمه گفت: آنکس که در نفس پاکِ به تفتیشِ رذایلِ عیوب مشغول شود، آن را ماند که چشمهٔ آب زلال را بشوراند تا صفایِ آن از کدورت بهتر شناخته شود، لاشک از مبالغت در شورانیدن روشنیِ آن به تیرگی میل کند و کثافتی نامتوقّع از لطافتِ اجزاءِ او بیرون آید. داستان گفت: هیچ عاشق عیبِ معشوق نبیند و مردم را با هیچ معشوقِ خوب‌روی آن عشق بازی نبود که با مشاهدهٔ نفس خویش و ازین سبب همیشه محاسنِ آثار خویش بیند و مساویِ دیگران، چنان‌که گفت:

ای تا به فلک سرِ تو در خود بینی

کرده همه عمر وقف بر خودبینی*

خودبین به مثل اگر به سنگی نگرد

چون آینه ناردش مگر خودبینی*(مرزبان نامه،باب پنجم)

هر چند مستیِ حماقت را افاقت نیست، هشیار باش و غشاوه غباوت و خودبینی* و شقاوت و بد آیینی، از پیش دیده دل برگیر و پیش از فوات امکان، تدارک کار ناافتاده را دریاب و لشگری را که همه بیاذق رقعه مطاردت مااند در پای پیل میفکن و "لا یحطمنکم سلیمان و جنوده" نصب خاطر دار! و بدان که امثال صورت ما از نگارخانه فطرت نینگیخته‌اند و جثه هیچ جانوری در قالب مثال آفرینش ما نریخته لیکن جمع میان اسباب رغبت و رهبت دانیم کردن و اوانس الفت را با شوارد وحشت در سلک تألیف به هم آوردن و از فیض رحمت و صب عذاب همه را صاحب نصیب گردانیدن تا گروهی را که از مهابت منظر ما رمیده باشند به لطافت مخبر آرامیده داریم و جمعی را که تفرقه صلابت ما از هم افکنده باشد به لین مقالت و رفق استمالت به مجتمع آریم ابواب خوف و طمع بر منافق و موافق گشاده و اسباب بیم و اومید موالی و معادی را ساخته باشیم و اساس خاندان شما اگرچ قدیم است با عواصف حمله ما پایداری نکند و پشت آن دولت اگر چند قوی و قویم است طاقت آسیب ما ندارد(همان،باب هفتم)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح