شممت روح وداد و شمت برق وصال/ بیا که بوی ترا میرم ای نسیم شمال(۳۰۳)
بوی خوش عشق را شنیدم و آذرخش دیدارت را مشاهده کردم. ای باد نوید بخش شمال، جانم فدایت بشتاب!
۲- ای ساربان سرودخوان شتر معشوق، درنگ کن و فرودآی! که دیگر صبر ندارم بر شوق دیدارش!
۳- حال که روز دیدار، پرده شب تاریک فراق را کنار زده است، نیکوست که داستان این شب دردناک را فروگذاریم.
۴- معشوقم شتاب کن! که پرده هفت لایه چشم را که چون پرده گلگون بهاری است برای تخیل شیرین چهرهات کشیدهایم(ایهام پرده: کشاندن- پهن کردن-رسم کردن)
۵- آنگاه که محبوب از در مهربانی درآمده و دلجویی میکند، میتوان از ستم رقیب در همه احوال گذشت کرد.(عذر میخواهد)
۶- در دل به تنگ آمده از عشق، جز خیال دهان کوچکت نیست، کسی چو من در پی خیال ناممکن نباد!(وصال دهان یار را از تنگی و کوچکی ناممکن میدانستند)
۷- حافظ در غربت عشق کشته تو شد، خون ما حلال تو، ولی بر خاک ما گذری کن!
بیت اضافه در خانلری:
ملال مصلحتی مینمایم از جانان
که کس به جد ننماید ز جان خویش ملال( یک روحیه عجین طنز میتواند چنین چیزی بگوید: اکراه و تکدر نشان دادن دروغین در حالی که دل همچنان در هوای یار است و معشوق با فراست دروغین بودن آن را از وجنات شاعر درمییابد. در هر حال نگارنده با وجود عمری زیر و رو کردن متون ملال مصلحتی را جز در حافظ ندیده است. شرح شوق، ۳۰۶۹)
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!