شممت روح وداد و شمت برق وصال/  بیا که بوی ترا میرم ای نسیم شمال(۳۰۳)


بوی خوش عشق را شنیدم و آذرخش دیدارت را مشاهده کردم. ای باد نوید بخش شمال، جانم فدایت بشتاب!
۲- ای ساربان سرودخوان شتر معشوق، درنگ کن و فرودآی! که دیگر صبر ندارم بر شوق دیدارش!
۳- حال که روز دیدار‌، پرده شب تاریک فراق را کنار زده است، نیکوست که داستان این شب دردناک را فروگذاریم.
۴- معشوقم شتاب کن! که پرده هفت لایه چشم را که چون پرده گلگون بهاری است برای تخیل شیرین چهره‌ات کشیده‌ایم(ایهام پرده: کشاندن- پهن کردن-رسم کردن)
۵- آنگاه که محبوب از در مهربانی درآمده و دلجویی می‌کند، می‌توان از ستم رقیب در همه احوال گذشت کرد.(عذر می‌خواهد)
۶- در دل به تنگ آمده از عشق، جز خیال دهان کوچکت نیست، کسی چو من در پی خیال ناممکن نباد!(وصال دهان یار را از تنگی و‌ کوچکی ناممکن می‌دانستند)
۷- حافظ در غربت عشق کشته تو شد، خون ما حلال تو، ولی بر خاک ما گذری کن!
بیت اضافه در خانلری:
ملال مصلحتی می‌نمایم از جانان
که کس به جد ننماید ز جان خویش ملال( یک روحیه عجین طنز می‌تواند چنین چیزی بگوید: اکراه و تکدر نشان دادن دروغین در حالی که دل همچنان در هوای یار است و معشوق با فراست دروغین بودن آن را از وجنات شاعر درمی‌یابد. در هر حال نگارنده با وجود عمری زیر و رو کردن متون ملال مصلحتی را جز در حافظ ندیده است. شرح شوق، ۳۰۶۹)
آرامش و پرواز روح

خوش‌خبر باشی ای نسیم شمال/ که به ما می‌رسد زمان وصال(۳۰۲)


ای باد آرام و خنک شمال! پیوسته خبر خوش بیاوری، که زمان دیدار به ما نزدیک شده است
۲- داستان عشق را گسستی نیست، در این میان زبان گفتار بریده مانده است(لاانفصام لها بقره/۲۵۶- خانلری: لسان مقال)
۳- "سلمی" معشوق ما را چه رسیده، در منزلگاه او کیست؟ همسایگان‌مان کجا رفتند؟ احوال ما چگونه شد؟!
۴- آری خانه آبادان پس از آن خوشی‌ها ویران شد و باید حال آن خانه را از ویرانه‌ها پرسید.
۵- در زیبایی تمامت، به نهایت کامروایی رسیدی‌‌، خداوند چشم بد از تو دور گرداند!
۶- ای پیک ویژه معشوق! خداوند نگهدارت باد! خوش آمدی بیا بیا، فرودآی!
۷- میدان جشن از حریفان عشق و جام‌های شراب لب‌به‌لب خالی شد(خانلری: رطل مالامال)
۸- و اکنون شب‌های فراق است که سایه افکنده، تا خیال‌های شب‌رو تا کجا سیر کنند!
۹- معشوق زیبای ما به هیچ کس نگاه و توجهی ندارد، وه! چه شکوه و عظمتی!(خانلری: وه از این کبریا)
۱۰- ای حافظ تا کی عشق و صبوری! ناله عاشقان خوشایند است ناله کن!
آرامش و پرواز روح

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک/ حق نگه دار که من می‌روم الله معک(۳۰۱)


دل زخمی عاشقم با لب زیبایت حق نمک(ایهام: نمکین بودن- نان و نمک خوردن- نمک بر دل مجروح نهادن) دارد. حق این دلدادگی را نگه دار(ایهام: خدا حافظ)من رفتم، خدا به همراهت!(خانلری: بر لب تو)
۲- تو آن جواهر پاک‌سرشتی که در ملکوت، یاد نیکی‌های تو حاصل تسبیح فرشتگان است(خانلری: جوهر پاکیزه)
۳‐در پاک‌بازی عشقم اگر تردید داری بیازمایم که کسی عیار طلای خالص را جز با عیارسنج نمی‌شناسد.
۴- گفته بودی که چون از خود بی‌خود شوم و مست عشق، دو بوسه‌ات بدهم. زمان وعده گذشت و ما یکی هم ندیدیم.
۵- لب گشا و آن پسته خندان را باز کن تا شکرریز شود(در قدیم شکر گران بوده است) و تردید مردمان از تنگی و زیبایی دهانت برداشته شود.
۶- اگر زمانه بر خلاف اراده‌ام بچرخد به هم می‌ریزمش، آری من از آن درمانده نمی‌شوم.
گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز
ما به یک‌دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم(دیوان سنایی، ۹۵۹)
بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم(کلیات شمس ۳، ۱۶۹)
۷- ای رقیب اگر نمی‌گذاری یار پیش عاشق خود؛ حافظ بماند دست کم خودت اندکی از او دور شو تا راحت باشد.
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب تمدن و ملالت‌های آن ۳

رنج از سه جهت ما را تهدید می‌کند: -جسم خودمان که محکوم به اضمحلال است

-جهان بیرون با نیرویی چیره و بی رحم

-رابطه ما با دیکران

رنجی که از این ناشی می‌شود دردناک‌تر از هر رنجی است چون گرایش ما این است، که آن را اضافه زاید تلقی می‌کنیم در حالی که این نیز مانند رنج‌های دیگر سرنوشتی محتوم است‌.

روش‌های رهایی از رنج

روش دیگری هست که نیرومندتر و شامل‌تر است. واقعیت تنها دشمنی است که سرچشمه همه رنج‌هاست، آدمی اگر بخواهد سعادتمند باشد باید همه روابطش را با آن قطع کند، به این جهان پشت کند و نخواهد که تماسی با آن داشته باشد. می‌توان از این پیشتر رفت و جهان را دوباره ساخت، جهان دیگری ساخت* که در آن تحمل‌ناپذیرتربن خصوصیات محو شوند و خصوصیات دیگری که با آرزوهای فرد تطابق دارند جای آنها را بگیرند. دین‌های نوع بشر را باید از شمار این هذیان‌های جمعی دانست(تمدن و ملالتهای ان، ۴۰)

*بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دز اندازیم(حافظ)

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان

وز خود فلکی دگر ز نو ساختمی

کآزاده بهذکام دل رسیدی آسان(خیام)

آرامش و پرواز روح

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک/  گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)

اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.

۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار تست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است، چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)

۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد، لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)

۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.

۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)

۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی تو شود.

۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر باهزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک(۳۰۰)

اگر هزار دشمن قصد نابودی‌ام را داشته باشند، چون دوستی تو را دارم، ترسی ندارم.

۲- در این میان آنچه مرا زنده نگه داشته، امید به دیدار توست وگرنه هر لحظه ممکن است از فراقت بمیرم(خوف و رجاء یا قهر و لطف خداوند از اصطلاحات مهم تصوف: روزبهان بقلی: خوف ظلمت است و رجاء نور. واسطی: خوف را ظلمتی است صاحب آن در تحت آن طلبکار خروج است چون ضیاء رجاء خایف در موضع راحت آمد(شرح شطحیات، ۲۹۶)

۳- دم‌به‌دم اگر بوی معشوق به مشام جان نرسد لحظه‌به‌لحظه چون گل گریبان چاک خواهم داد(خانلری: بویت)

۴- در این عشق، هرگز دو چشمم از خیال شیرینت به خواب نمی‌رود و هیچ‌گاه دلم در دوری‌ات شکیبایی نمی‌کند.

۵- اگر تو مجروحم کنی بهتر از مرهم نهادن دیگری است و اگر از دستت زهر بنوشم بهتر که از دیگری پادزهر بگیرم.(زخم و زهر عشق می‌خواهم و مرهم و‌ پادزهر نمی‌جوبم)

۶-کشته شدن با شمشیر تو زندگی جاودان ماست، چرا که جانم دوست دارد که فدایی‌ات باشد.

۷- از قصد کشتنم برنگرد! اگر با شمشیر مرا بزنی سرم را سپر شمشیرت کنم و دست از فتراک(حلقه زین برای شکار) اسبت برندارم.

۸- آنچنان که جایگاه و شایستگی تست چه کسی به تو نگریسته است؟ آری هر کسی به اندازه دریافتش تو را می‌تواند دریابد(خانلری: قدر بینش- درماندگی از رسیدن به دریافت، دریافتن است و جستجو از راز آن رازدار، انباز آوردن. دیوان امام علی ع، ۳۹۷)

۹- حافظ آنگاه در نظر مردمان ارزشمند خواهد بود، که با فقر و‌ نیاز، روی به خاک درگاهت نهد.

آرامش و پرواز روح

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک/  حق نگه دار که من می‌روم الله معک(۳۰۱)

دل زخمی عاشقم با لب زیبایت حق نمک(ایهام: نمکین بودن- نان و نمک خوردن- نمک بر دل مجروح نهادن) دارد. حق این دلدادگی را نگه دار(ایهام: خدا حافظ)من رفتم، خدا به همراهت!(خانلری: بر لب تو)

۲- تو آن جواهر پاک‌سرشتی که در ملکوت، یاد نیکی‌های تو حاصل تسبیح فرشتگان است(خانلری: جوهر پاکیزه)

۳‐در پاک‌بازی عشقم اگر تردید داری بیازمایم که کسی عیار طلای خالص را جز با عیارسنج نمی‌شناسد.

۴- گفته بودی که چون از خود بی‌خود شوم و مست عشق، دو بوسه‌ات بدهم. زمان وعده گذشت و ما یکی هم ندیدیم.

۵- لب گشا و آن پسته خندان را باز کن تا شکرریز شود(در قدیم شکر گران بوده است) و تردید مردمان از تنگی و زیبایی دهانت برداشته شود.

۶- اگر زمانه بر خلاف اراده‌ام بچرخد به هم می‌ریزمش، آری من از آن درمانده نمی‌شوم.

گر فلک در عهد او با ما نسازد گو مساز

ما به یک‌دم آتش اندر چرخ و بر چنبر زنیم(دیوان سنایی، ۹۵۹)

بازآمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم(کلیات شمس ۳، ۱۶۹)

۷- ای رقیب اگر نمی‌گذاری یار پیش عاشق خود؛ حافظ بماند دست کم خودت اندکی از او دور شو تا راحت باشد.

آرامش و پرواز روح

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق(۲۹۸)


اگر جای آسوده(سرشار حال خوش)، شراب صافی و همراهی مهربان، همیشه برایت فراهم شود کامباب و سعادتمندی(در عرفان: تبدیل شدن حال به مقام)
۲- جهان و هرآنچه در آن است همگی هیچ و بی‌ارزش است(در مقایسه با دریافت‌های جان)، هزار بار این حقیقت برایم اثبات شده است(خانلری: هیچ بر هیچ)
۳- افسوس که تا کنون درنیافته بودم که اکسیر خوشبختی همراه ارزشمندی است(ایهام: تکرار رفیق یا خطاب قرار دادن رفیق- کیمیای سعادت: ایهام به اثر نامور غزالی)
۴- به جایی آسوده برو و وقت را فرصتی طلایی بدان که دزدان حال خوش هر لحظه در کمینند
۵- همراه حال خوش باش! که توبه از لبان یاقوتی یار و صدای زیبای شراب در جام، حکایتی است که عقل تصدیقش نمی‌کند(خانلری: تصوری است: با تصدیق دو اصطلاح منطقی مشهور می‌شود)
۶- گرچه چون منی لیاقت رسیدن به کمر باریکت را ندارد، اما خاطرم از این خیال باریک خوش گشته است(کمر معشوق را از باریکی به خیال نیز تشبیه می‌کرده‌اند)
۷-اری هزار فکر عمیق، به عمق شیرینی‌ای که در چانه تو نهفته است، نخواهد رسید.
۸- آری تعجب نکن که اشکهایم چون عقیق خونین شد، لبان سرخ تو نیز که چون مهر انگشتری است عقیق گونه است
۹- معشوق با خنده گفت حافظ! غلام این طبع شعری شیرین تو هستم! ببین چگونه با این خنده تمسخرآمیز مرا خام و ساده می‌انگارد.
آرامش و پرواز روح

زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگر نه شرح دهم با تو داستان فراق(۲۹۷)


زبان قلم در سودای گفتن قصه فراق نیست وگر نه سرگذشت دردآلود فراق را شرح می‌دادم
۲- افسوس که مدت عمرم به امید دیدار سپری شد ولی زمان فراق به پایان نرسید
۳- سری که با افتخار عشق به آسمان می‌رسید، سوگند به حقیقت‌جویان که بر آستان فراق نهادم
۴- اکنون چگونه در هوای دیدار بال بزنم، که پرهای پرنده دلم در آشیانه فراق ریخته است.
۵- اکنون چه راه نجاتی هست؟! که بادبان فراق، قایق صبرم را در گرداب دریای غم انداخته است
۶- چیزی نمانده از اشتیاقت، کشتی عمرم در دریای بیکران فراق غرق شود
۷- اگر فراق به دستم بیفتد آن را خواهم کشت تا روز جدایی تاریک و خانه فراق خراب شود(این بیت در خانلری نیست)
۸- در این سودای عشق، رفیق جمع خیال شده‌ایم و هم‌نشین صبر! آری ما قرین آتش دوری و ملازم همیشگی فراقیم!(از نظر موسیقی و واج آرایی عالی است: خیل خیال و رکیب شکیب. خانلری: هم‌رکیب شکیب)
۹- به بهای جان هم نمی‌توانم ادعای وصالت را بکنم، جسمم فرمان‌پذیر سرنوشت و دلم گروگان فراق است
۱۰- از سوز این شوق و دوری معشوق دلم کباب شد‌، اکنون پیوسته خون جگر می‌خورم از سفره فراق
۱۱- فلک که سرم را اسیر حلقه عشق دید، گردن شکیبایی را با ریسمان فراق محکم کرد(همراهی عشق و فراق ازلی است- خانلری: فلک مگر چو سرم دید)
۱۲- آری حافظا! اگر راه عشق با پای شوق پیمودنی بود، هیچ کس زمام دوری را به دست جدایی و فراق نمی‌سپرد.
آرامش و پرواز روح

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف  گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف(۲۹۶)*


اگر بخت و سعادت یاری دهد، دامنش را به دست می‌آورم، اگر من دامن او را به سوی خود کشم، مایه شادی و عشرت است و اگر او مرا بکشد(با کمان ابروان)بسی مباهات(ایهام: دامنش را از روی ناز بکشد- ایهام در زه و کشیدن: زه کمان و یا ساز موسیقی)
۲- دل پر امید عاشقم از کسی بهره بخشندگی نبرده است، در حالی که به هر سو قصه بیچارگی‌ام را پراکنده می‌کند.
۳- آری چه شگفت است که هنوز از کمان ابروی زیبایت گشایشی نشده است ولی عمرم در این خیال باطل به هدر رفت(ایهام کج: ابروی معشوق)
۴- ابروان زیبای معشوق کی رام خیالم خواهد شد؟! آری هیچ کس از این کمان تیر بر هدف مراد و وصال نزده است.
۵- تا کی عشق این زیبارویان سنگ‌دل را در درونم بپرورم؟! آری این پسران نااهل یادی از پدر نمی‌کنند(به طنز خود را پدر معشوقان زیبا می‌داند)
۶- من در اندیشه زهد و پارسایی، گوشه‌نشین شدم و شگفت این‌که شاهدی زیبا با سرود و موسیقی از هر طرف راهزن دلم می‌شود.
۷- آری زاهدی، بی‌خبری است سرود و آواز بخوان و چیزی نگو و بی‌هراس پیوسته شراب بده، محتسب مست ریاست خویش است.
۸- به صوفی شهر بنگر! چگونه لقمه‌های حرام می‌خورد، افسارش دراز باد این حیوان خوش‌خوراک!(پاردم: رانکی، ران بند، زیردمی. پاردمش دراز باد: یا پاردم سایبده، مثلی رایج برای آنکه معاشرتهای سوء دارد. امثال و حکم)
۹- ای حافظ اگر در راه خاندان بی‌نظیر پیامبر با صدق نیت گام برداری، بدرقه راهت همت و اراده شاه نجف، علی ع خواهد بود.
آرامش و پرواز روح

*از میان ۴۵۰ غزل که عمدتا در وزن‌های رمل، هزج و مضارع هستند، تنها غزل‌های ذیل در وزن رجز و منسرح آمده است:
غزل ۱۲۷
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
مفتعلن فاعلات مفنعلن فع
بحر منسرح مثمن مطوی منحور
غزل ۱۷۰
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلن
بحر منسرح مثمن مطوی موقوف مکشوف
غزل ۱۹۱
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
مستفعلن ۴ بار
بحر رجز مثمن سالم
غزل ۱۹۲
سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی‌کند
مفتعلن مفاعلن ۲ بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۲۳۲
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
مفتعلن فاعلات مفنعلن فع
بحر منسرح مثمن مطوی منحور
غزل بالا
مفتعلن مفاعلن ۲بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۳۴۴
عمری است تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی میزنم
مستفعلن ۴ بار
بحر رجز مثمن سالم
غزل ۳۸۲
فاتحه چو آمدی بر سر خسته بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلان
بحر رجز مثمن مطوی مخبون مذال
غزل ۴۱۱
تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
مفتعلن مفاعلن ۲بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
غزل ۴۱۴
گلبن عیش می‌دمد ساقی،گلعذار تو
مفتعلن مفاعلن ۲ بار
بحر رجز مثمن مطوی مخبون
که می‌توان گفت از مولانا بهره برده است.

سحر به بوی گلستان دمی* شدم در باغ/ که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ(۲۹۵)


سحرگاه با بوی خوش گلها و آرزوی دیدار آن، لحظه‌ای به باغ رفتم تا مانند بلبل عاشق، ذهن و جانم را درمان کنم.
۲- به زیبایی خیره کننده گل آتشی نگاه کردم، که در تاریکی مثل چراغی می‌درخشید،
۳- و چنان به زیبایی و جوانی خود فریفته بود که از بلبل سرگشته عاشق، هزار مرتبه آسایش داشت(جایگاه و شایستگی معشوق مشغول شدن به زیبایی خود و جایگاه و شایستگی عاشق ابراز نیاز است)
۴- نرگس خوش اندام از حسرت گریان و گل لاله از سودای عشق بر جان و دل صد داغ نهاده است(حسن تعلیل برای سیاهی لاله و زیبایی نرگس)
۵- سوسن هم زبانش را چون شمشیر بیرون کشیده و شقایق چون آدمهای سخن‌چین دهان باز کرده است(حسن تعلیل شکوفایی و زبان‌آوری)
۶- سوسن چون باده‌پرستان تنگ شراب در دست دارد و شقایق مانند ساقی مستان جام بر کف گرفته است.
۷- آری حافظا! شادی و خوشی و جوانی را چون گل مغتم شمار! که بر پیامبر جز رساندن پیام باری نیست(این غزل در خانلری نیست)
*نکته: همه ابیات عبرتهای توجه به گلستان است و حاصل یک دم است.
آرامش و پرواز روح

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع(۲۹۴)

در میان زیبارویان، چون شمع شهره وفاداری(سوختن و پایداری)به توام. آری همچون شمع می‌سوزم، هم‌نشین کوی رندان و جان‌فدایان هستم.

۲- غم عشقت را به جان می‌پرستم و به چشمم خواب نمی‌آید، چون مانند شمع از بیماری فراقت پیوسته گریانم.

۳- رشته شکیبایی من با قیچی غم عشقت بریده شد(اشاره به قیچی کوچکی برای بریدن سر فتیله که آتش شمع را بیشتر می‌کند) اما همچنان چون شمع در این آتش می‌سوزم(خانلری: سوزانم چو شمع- بیت قبل را ندارد)

۴- اگر اشک ریزانم چون اسب پیوسته نمی‌تازید، راز پنهان عشق چون شمع در هستی، فاش نمی‌شد.

۵- دل بیچاره‌ام در میان آب چشم و آتش عشق همچنان سرگرم(ایهام: دارای سری گرم چون شمع) عشق شیرین توست.

۶- در این شب بی‌پابان فراق، جواز(ایهام تناسب پروانه با شمع) دیداری برایم بفرست وگر نه چون شمع جهانی را از درد عشق می‌سوزانم.

۷- بدون زیبایی بی‌نظیرت که به جهان زیبایی داده، روزم چون شب شده است با عشق تو کامل‌ترینم گرچه چون شمع پیوسته در حال کاستن باشم.

۸- کوه صبرم در دست غم عشق چون موم شده است، آری در میان آب چشمان و آتش عشق چون شمع می‌سوزم.

۹- همچون سپیده سحری یک نفس دیگر برایم نمانده است تا به دیدار برسم، زودتر چهره‌گشایی کن تا چون شمع در برابرت جان دهم.(جامع نسخ دیوان، ص ۳۵۰: بی دیدار تو) ۱۰-یک شب با وصالت سرافرازم کن(پس از رسوایی عشق)تا از دیدار تو ایوان خانه سرشار نور شود.

۱۱- در شگفتم که حافظ چه زیبا آتش عشقت را در سر و جان می‌پروراند. آری چون شمع، سوزان باقی می‌مانم و شعله مقدس عشق را با آب چشمانم خاموش نمی‌کنم(بن‌مایه آب و آتش در بیت‌های ۵، ۸ و ۱۱)

آرامش و پرواز روح

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع / شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع(۲۹۳)


سپیده دم، که خورشید از خلوت‌سرای قصر آفرینش، به هر سو نورافشانی می‌کند،
۲- و فلک از گریبان خود، آیینه خورشید را بیرون می‌کشد، چهره هزار رنگ هستی را در آن به نمایش می‌گذارد.
۳- همچنین در شادی‌سرای خورشید که چون جمشید آسمانهاست، زهره برای سماع، ارغنون خود را کوک می‌کند.
۴- چنگ با آوای خوشش، می‌گوبد: کیست که برتری حال خوش را انکار کند؟! و جام با قهقهه‌اش(صدای ریختن شراب در جام) می‌گوید: بازدارنده این شور نیکی کجاست؟!
۵- به اوضاع جهان با دقت توجه کن! تا اثر حال خوش را دریابی و جام خوش‌دلی در دست گیری!'در هر صورت(هر زمان و هر مکان) بهترین کار همین است.
۶- آری دنیا چون معشوقه‌ای زیباست که گیسوانش همه افسون و فریب است. از این رو عارفان(آگاهان از حقیقت هستی) بر سر رشته جهان، با یکدیگر درگیری ندارند.
۷- اگر سود این جهانی می‌خواهی، از خداوند برای پادشاه عمر طولانی بخواه! که وجودی بخشنده و نیکی‌رسان دارد(خانلری: نفع جهان می‌طلبی)
۸- آری شاه شجاع مظهر لطف ازلی خداوند، جان هستی و روشنایی چشم امیدمان است!
آرامش و پرواز روح

ما آزموده‌ایم درین شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش(۲۹۱)
در این شهر، در این حال و مقام بخت خود را آزمودیم، آری باید از این بیچارگی و هلاکت خود را رهایی دهیم.
۲- از حسرت ماندن در این حال پیوسته پشت دست به دندان می‌برم و آه می‌کشم، گویا بدن پاره‌پاره‌ام را از این حسرت چون گل آتش داده‌ام( رابطه گل و آتش و سوختن، سرخی شعله‌وار گل است)
۳- دیشب(در حال خوش دریافت) این سرود بلبل چه خشنودم کرد در حالی که گل هم گوش پهن کرده بود و به دقت گوش می‌داد
۴- و گفت: ای دل خوش باش! که یار تلخ‌رفتار از بخت ناسازگار خویش بسیار ناراحت و خشمگین نشیند(سخن سختی است به معشوق که البته بیان آن به واسطه بلبل از خشونت آن می‌کاهد ایهام: عادت تقدیر شده معشوق بر بی‌اعتنایی است، دلا تو اندوهگین نشو!)
۵- اگر می‌خواهی که آسان و سخت جهان بر تو سپری شود و ناخرسندت نکند از پیمان‌های نااستوار و گفتارهای دلخراش صرف‌نظر کن(سخت و سست:غیر از تضاد از جهت دستوری از ترکیبات معطوف از نوع دو ارزشی است که مراد از آنها اطلاق است مثل خرد و کلان، تر و خشک و ... یعنی همه چیز. شرح شوق، ص ۲۹۹۶)
۶- اکنون(که از همه چیز گذشته‌ام) زمان آن رسیده که از این سوز بی‌پایان در همه سامان و اسباب خود را بسوزانم(خانلری: گر موج‌خیز حادثه سر بر فلک زند/عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش: عارف در سخت‌ترین بلایا نیز از جای به‌در نمی‌شود و غایات طریقت خود را از یاد نمی‌برد. همان رفتار بیشتر عرفا هنگام کشتارها و ویرانی‌های دهشتبار)
۷- ای حافظ! اگر پیوسته کام‌روایی میسر بود(در ذات جهان گذاشته شده بود) جمشید نیز از اورنگ شاهی و تخت پادشاهی جدا نمی‌شد.
آرامش و پرواز روح

قسم به حشمت و جاه شاه شجاع/ که نیست با کسم از بهر مال نزاع(۲۹۲)


به بزرگی و شکوه شاه شجاع قسم میخورم که به خاطر مال و مقام با کسی جنگ ندارم.
۲- دیگر شراب خانگی و پنهانی کافی است، اینک شراب کهنه مغان برایم بیاور اکنون حریف عشق بازامده رفیق توبه، خدانگهدار.
۳- به خاطر خدا خرقه‌ام را با شراب بشویید تا سرمست و سرشار خال خوش شوم که من در این روزگار نشان خوبی نمی‌بینم.
۴- از مستی این حال خوش آنکه اجازه شنیدن سماع را نمی‌داد، اکنون با صدای چنگ به رقص آمده است.
۵- شکرانه این حال خوش به عاشقانت نگاهی بینداز که تو پادشاه فرمان‌فرمایی و من غلامی فرمان‌پذیر.
۶- تشنه بهره‌ای از جام شرابت هستیم، ولی گستاخی نمی‌کنیم دردسر هم نمی‌افزاییم(ایهام صداع: سردرد ناشی از شراب- بیت اضافه خانلری:هنر نمی‌خرد ایام و غیر از اینم نیست/کجا روم به تجارت بدین کساد متاع)
۷- خداوند، پیشانی و صورتم را از خاک بارگاه مجلل شاه شجاع جدا نکند!
آرامش و پرواز روح

دلم رمیده شد و غافلم من درویش/ که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش(۲۹۰)


دلم آواره است و من همچنان از ویرانگری عشق بی‌خبرم! بر سر آن صید حیران و بی‌قرار چه آمده است.
۲- به‌سان درخت بید بر سر ایمانم می‌لرزم چرا که دلم در دست معشوق کمان آبروی کافرپیشه و بی‌رحم است(ایهام:۱- تیری به نام بید از این درخت- ۲- کیش: تیردان)
۳- در این عشق، در رویای دریایم چه دور است این خیال از قطره خوش‌خیال!(خانلری: حوصله بحر می‌پزم)
۴- به آن مژگان گستاخ که آرام و قرار می‌برد، فخر می‌فروشم که شیرینی وصالش بر نیش فراق و درد عشق جاری است.
۵- آری اگر طبیب بر دل زخمی‌ام برای معاینه دست گزارد، از آستینش هزار قطره خون خواهد چکید.
۶- پس از این عشق و خودآگاهی اکنون در حالی که شرمسار دستاوردهای خویشم به سوی میکده گریان و شرمنده خواهم رفت.
۷- نه جاودانگی خضر می‌پاید و نه پادشاهی اسکندر، ای درویش که خواهان سلوکی بر سر دنیای بی‌ارزش نزاع نکن!
۸- اگر خواهان یافتن اویی حافظ! گنجی بیش از گنج قارون به دست آور، که هر گدایی دستش به آن کمر نمی‌رسد(خانلری: بدان گهر نرسد- ایهام معشوق و کمر: حال خوش و کمال)
بیت اضافه در خانلری:
تو بنده‌ای گله از دوستان مکن حافظ
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
آرامش و پرواز روح

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش/ لیکنش مهر و وفا نیست، خدایا بدهش(۲۸۹)


رخسار چون ماهش جمع همه زیبایی‌ها و ظرافت‌هاست، خدایا مهر و وفایش بخشا!
۲- دلبر زیبایم نوباوه است و سرانجام با گستاخی مرا خواهد کشت و‌ در شرع به جهت سن کمش گناهی بر او نیست.
۳- بهتر آن است که کاملا مواظب باشم دل به او نسپارم، چون او نیک و بد نمی‌شناسد و ملاحظه هیچ کاری را نمی‌کند.
۴- از نوباوگی از لب شیرینش هنوز بوی شیر می‌آید و البته از کرشمه چشمان سیاهش خون می‌‌چکد از دل عاشقان.
۵- معشوق چهارده ساله‌ای دارم با حرکات موزون شیرین، که ماه شب چهارده در زیبایی غلام حلقه به گوش اوست.
۶- خدایا چنان محو این گل زیبا شده‌ایم که دلمان را گم کرده‌ایم و مدتی است پیدایش نمی‌کنیم.
۷- آری معشوق زیبایم که چنین قلب سپاه را می‌شکند(ایهام به شکستن قلب عاشقان)، پادشاه او را برای حفاظت از خود خواهد برد.
۸-آنگاه که باز آید(معشوق یا حال خوش)جانم را در سپاس‌گزاری فدا خواهم کرد که صدف سینه(یا صدف چشم) حافظ آرامگاه این مروارید زیبا شود(خانلری:آن دردانه صدف دیده)
آرامش و پرواز روح

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش/ معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش(۲۸۸)


پای درخت بید همراه با آب جاری، طبع شعر و معشوق دلخواه که با تو شیرین گفتگو کند و ساقی‌ای زیبارو...
۲- آری تو که ارزش وقت را می‌دانی این بخت پادشاهی است. گوارایت باشد، که روزگاری همراه با حال خوش داری!
۳- هر که بار عشق دلبری دارد بگو برای خود سپنج دود کند، که روزگار شیرینی دارد.
۴- طبع شعرم چون عروسی زیباست و من با اندیشه نو زیور میبندم و آرایشش می‌کنم، امید است از دست روزگار معشوقی به دست آورم.(خانلری: نقش ایام- ایهام: به شعری زیبا برسم)
۵- شب هم نشینی را غنیمت شمار و از عیش و کامرانی بهره گیر! آری مهتاب(ایهام به صورت معشوق) دلت را نیز روشن کرده و کنار لاله‌زار جان افزاست.
۶- در چشم ساقی هم شرابی است-چشم بد دور- که با خرد ستیزه می‌کند و مستی و خماری‌ای دلپذیر می‌بخشد.
۷- آری حافظ عمر به غفلت گذشت(آنچه غیر از حال خوش است) با ما به میخانه بیا! تا زیبارویان ظریف و خوش‌مشرب به تو کاری خوش بیاموزند( نوشیدن شراب حال خوش)
آرامش و پرواز روح

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش/ دلم از عشوه شیرین شکرخای تو خوش(۲۸۷)


معشوق زیبایم که همه صورتت دلپسند و همه اندامت موزون خوشایند است، دلم از ناز و عشوه شیرینت به حال خوش رسیده است(خانلری: یاقوت شکرخا: ایهام: خوار کننده شکر یا خورنده شکر- ایهام شیرین: خوار کننده شیرین معشوقه خسرو)
۲- وجود لطیفت چون گلبرگ با طراوت است و سراپای تنت چون سرو بهشتی خوشایند است.
۳- حرکات و نازهایت شیرین و خط و خال چهره‌ات نمکین است. چشم و ابرویت زیبا و بلندای قامتت خوشایند.
۴- هم باغ خیالم از تو پر از نقش و نگار زیباست و هم در دلم بوی خوش موهایت را حس می‌کنم؛ گویا گل می‌ساید(ایهام: بر روی گونه‌های معشوق می‌ساید)
۵- در راه پر مخاطره عشق که به سیلاب بلا افتاده‌ام، خاطرم را با آرزوی دیدارت خوش می‌کنم(خانلری: سیل فنا: ایهام به فنای صوفیانه و طنز به دلخوشی‌ای که وجود ندارد)
۶- فدای چشمانت شوم که با خماری و مستی، درد عشق چهره زیبایت را برایم گوارا می‌کند.(خانلری: پیش چشم تو بمیرم)
۷- آری در بیابان شوق و طلب که از هر سو خطر است، حافظ دل از دست داده با سرپرستی و تمرکز بر مهرت به حال خوش رسیده است.
آرامش و پرواز روح

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش/  وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِی‌فروش(286)

دیشب عارف بسیار هوشمندی با من سخن گفت و تایید کرد که راز پیر می‌فروش را از شما سالکان نمی توان پنهان کرد(شوق سالکان به شنیدن راز و شوق پیر می فروش و کاردان تیز هوش به بیان شوق برای شایستگان)

2- و این راز را گشود، که کارها را بر خود آسان بگیر که طبع جهان بر مردمان سخت کوش سخت می‌گیرد(آیینه بودن جهان، سرنوشت و خداوند که بازتابی از افکار و احوال ماهستند-خانلری: سخت می گیرد)

3-سپس جامی شراب ارزانی‌ام کرد، که از نور آن زهره؛ ساقی و نوازنده فلک به رقص آمد(گیرایی شراب حال خوش-شوق به دریافتهایی که از پیر عارف دریافت می کند)

4-در تابش این شراب(حال خوش) با اندوه فراوان و دل پرخون، چون جام همیشه خندان وشاد باش نه چون چنگ که تا دست به تارهایش بخورد به خروش بیاید!

5-ای پسر! که در سلوک حقیقتی، حرف مرا بپذیر و به خاطر دنیا اندوهگین نباش! اگر هوشمند باشی این گفتار را مانند مرواریدی گرانبها می پذیری!

6-در حریم مقدس، با شکوه و شعف‌آور عشق، واژه‌ها به کار نمی آیند، آنجا همه اعضای بدنت باید چشم و گوش شوند تا دریافت کنی!(استغراق کامل-تمرکز همه وجود)

7-در میدان نکته‌شناسان، جای سخن فروشی و ادعا نیست. اگر سخنی می‌گویی، سنجیده بگو یا خاموش!

8-ای ساقی! شرابم بده که فهم های زیرکانه حافظ را آصف، وزیر خطابخش شاه شجاع درک می‌کند(بخشندگی وزیر در برابر حسودان و مغرضان که بدگویی حافظ کرده اند، اگر این مقصود نباشدو وزیر رندی های حافظ را بتواند بفهمد، سطح آن پایین آمده است.)

آرامش و پرواز روح

در عهد پادشاه خطابخش جرم‌پوش /حافظ قرابه‌کش شد و مفتی پیاله‌نوش(۲۸۵)


در زمان پادشاه مهربان و خطاپوش، حافظ(ایهام: حافظ قرآن)شیشه شراب می‌برد و فقیه پیاله سر می‌کشد.(ای کاش پیش از مرگم به آرزویم می‌رسیدم . به ردوی که موجش تا زانویم آید و پیوسته قرباه-مشک- خویش را پر سازم گلستان 115)
۲- صوفی که سبوکشی محتسب را دیده، از صومعه عبادت به هم‌نشینی خم می‌پردازد.
۳- از پیر میفروش شراب‌نوشی پنهان شیخ و قاضی را پرسیدم(شرب الیهود: پنهانی خوردن و درست کردن شراب- گفتنی نیست: طنز- کامل بیان کرده است مانند مثلی عامیانه در همدان: چه کار دارم بگویم خانه قلی صابون می‌پزند شرح شوق، ۲۹۶۶)
۴- گفت: اگرچه تو رازدار هستی، ولی بیان کردنی نیست، خاموش باش و پرده‌پوش و ساغر گیر!(ایهام ۴ بیت اول: حافظ قرابه کش، مفتی پیاله‌نوش، صوفی پای خم و‌محتسب سبوکش: فراگیری شراب حال خوش برای همگان- مشغول بودن همه به خداوند گرچه خود ندانند-)
۵- ای ساقی بهار پدیدار خواهد شد و وجهی برای شراب نیست، تدبیری کن، که خون دل از اندوه فراوان به جوش آمده است.
۶- آری عشق است و بیچارگی، جوانی و آغاز بهار، عذرم را بپذیر و گناهم را با بزرگواری ببخش.
۷- تا کی مانند شمع سخنوری می‌کنی و زبانه می‌کشی، اجازه کامیابی داده‌اند خاموش باش(آگاه شو از وصال- ایهام پروانه و مراعات النظیر با شمع )
۸-ای پادشاه ظاهر و باطن، که هیچ گوش و چشمی مانند تو ندیده و نشنیده است،
۹-آنقدر پادشاهی کن، که اقبال جوانت از آسمان پیر خرقه کبود دریافت کند(دعا برای دوام پادشاهی شاه شجاع خطاپوش)
آرامش و پرواز روح

هاتفی از گوشه میخانه دوش / گفت ببخشند گنه، می بنوش!(۲۸۴)

دیشب از گوشه میخانه، پیام‌آور غیب گفت: گناهت بخشيده است شراب بنوش!

۲- مهربانی خداوندی کار خودش را خواهد کرد، سروشی از غیب مژده بخشایش خواهد رساند(خانلری: عفو الهی)

۳- این عقل ناپخته را به میخانه عشق ببر، تا شراب ارغوانی خونش را به جوش آورده، پخته و عمیقش کند.

۴- اگرچه دیدار او هدیه خداوند است، اما تا آنجا که می‌توانی برایش تلاش کن(تلاش تو را شایسته دریافت اين هدیه می‌کند)

۵- آری لطف خداوند از گناه ما بیشتر است، تو از این راز چه می‌دانی؟! خاموش باش!(خانلری: چه گویی؟)

۶- پس پیوسته گوشم ملازم حلقه موهای معشوق باشد(ایهام به لحظه وصال و بوسه)و صورتم همراه خاک درگاه ساقی!

۷- آری رندی حافظ، با بخشایش چنین پادشاه عیب‌پوشی گناهی سخت نیست.

۸- حاکم عادل دین، شاه شجاع است که جبریل نیز گوش به فرمان اوست.

۹- ای پادشاه عرش؛ ای خداوند! آرزویش را بده و از آسیب چشم بد مراقبتش کن!(گوش داشتن: نگه داشتن)

آرامش و پرواز روح

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش/ که دور شاه شجاع است، می دلیر بنوش(۲۸۳)


سحرگاهان، پیام آور غیب مژده‌ای به گوش من مشتاق رساند که زمان پادشاهی "شاه شجاع" رسیده شراب را شجاعانه بنوش!(تضاد اولیه در مژده غیبی برای شراب‌خواری می‌تواند طنز باشد یا ایهام به حال خوش که مدعیان و زاهدان با ریاکاری در دوره پادشاهان متعصب از بین‌ برده‌اند)
۲- آری آن دوران که صاحب‌نظران گوشه‌گیر بودند و از گفتن سخنان نغز فراوان تن زدند به پایان رسید.
۳- اکنون آن حکایت‌های ژرف را که ماندنش سینه را پیوسته به جوش می‌آورد، با نوای موسیقی بیان می‌کنیم(دوام و کمال حال خوش)
۴- و شراب خانگی را که از مامور شرع ترسیده(ترکیب زیبا و نو ادبی)، در برابر چهره دلنواز معشوق بخوریم و صدای نوشانوش یاران بلند است
۵- آری دیشب، امام شهر دوره ریا، که سجاده به دوش می‌کشید از فرط شرابخواری از میکده روی شانه‌ها می‌بردند.
۶-ای دل! اگر می‌خواهی به راه رهایی راهنمایی‌ات کنم، به گناه افتخار نکن ولی زهد و پارسایی را هم به رخ دیگران نکش!
۷- نظر و‌اندیشه شاه، محل تجلی خداوند است، اگر تقربش را می‌خواهی، نیتت را خالص و‌ درونت را زلال کن!
۸- پس ورد دائمی‌ات، ستایش شکوه او باشد(بیان چگونگی تمرکز درونی)آری گوش دل او آشنای دیرین پیام‌های غیبی است.
۹- ای حافظ! رازهای مصلحت مملکت را پادشاهان(ایهام:عارفان و مملکت وجود) دانند تو گدایی گوشه‌نشینی آرام باش!(مصراع اول با کمی تغییر ضرب المثل)
آرامش و پرواز روح

ببرد از من قرار و طاقت و هوش/ بت سنگین‌دل سیمین بناگوش(۲۸۲)


آرام و قرارم را برده و بی‌هوشم کرده آن معشوق گردن سفید بی‌رحم(خانلری: بتی، شیرین‌لبی)
۲- معشوق زیبا و خوش اندام، شیرین حرکات، که تاجدار زیبارویان است، باریک اندام، ماه‌رخسار و قباپوش چون بزرگان است(خانلری: شنگی پریوش حریفی مهوشی -قبابسته: محمد معشوق طوسی که هرگز نماز نگزارد، هرگاه نیت نماز می‌کرد، از فرط خوف و خشیت خون از او می‌رفت.احمد غزالی او را ترکی قبابسته می‌خواند و فردای قیامت جمیع صدیقان آرزو کنند خاک می‌شدند تا معشوق طوسی بر آن قدم نهادی.داراشکوه، حسنات العارفین ۳۱)
۳- از سودای این عشق آتشی در من شعله می‌کشد و چون دیگ دائم می‌جوشم.
۴- همچون پیراهن که پیوسته در آغوش قباست، آسوده خاطر شوم اگر چون قبا در آغوشش کشم.
۵- عشق تو چنان در من سرشته شده که اگر استخوانم پوسیده شود هم از جانم فراموش نمی‌شود(خانلری: مهرش)
۶- شانه و سینه‌اش دل و دینم را برده است.
۷- آری دوای تو لب شهدآمیز اوست( صنعت تکریر در بیت ۶ و ۷)
آرامش و پرواز روح

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش/ می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش(۲۸۱)


خدایا این گل تازه شکفته خوشبو را که به من هدیه داده‌ای از چشم چمن حسود به تو می‌سپارم(خانلری: آن نوگل)
۲-گرچه معشوق از کوی وفاداری بسیار دور است اما آرزو میکنم جان و تنش از بلاهای زمانه دور باشد!
۳- ای باد صبا! آنگاه که به منزل معشوقم رسیدی چشم انتظارم سلامم را به او برسانی(سلمی: مجازا معشوق)
۴- همچنین آنگاه که در میان موهای خوشبویش می‌وزی، با احترام بوی چون مشک را بپراکن و آن زلف‌ها را که در میانش دل‌های عزیزان است، آشقته‌ نکن!
۵- همچنین به او بگو که دلم با خط و خال چهره زیبایت حق وفاداری دارد، پس در آن زلفان خوشبو که گویا عنبر می‌شکند محترمم دارد!
۶- در آن وادی و مرحله که تنها با یاد او شراب می‌نوشند بیچاره و فرومایه مستی که از خود بیخود نشود!(ایهام: می نوشند یا فعل با پسوند می)
۷- آری از در میخانه عشق شهرت و مال نمی‌توان به دست آورد، هر که این آب آتشین بخورد به مقام فنا و بیخودی رسیده گویا رخت(تمام دستاوردهای مادی و معنوی)خویش به دریا انداخته است.
۸- هر که از ملال و بی‌قراری عشق بترسد، اندوه عشق بر وی حرام است ما سر در پای یار می‌اندازیم و البته لب بر لبش می‌نهیم(یا وصال و یا کشته شدن)
۹-شعر حافظ جملگی بیت برگزیده عرفان و دریافت شوق الهی است آفرین بر نفس دلپذیر و سخن شیرینش!
آرامش و پرواز روح

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش/ به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش(۲۸۰)


چون نسیم بهار در موهای خوش‌بویش چین و شکن انداخت و بوی خوشش را پراکند، به مشام هر شکسته‌دلی که رسید جان تازه گرفت.
۲- کجاست هم نفس لحظات عاشقی‌ام تا مفصل و مشروح بیان کنم که دل از دوری‌اش چه می‌کشد؟!( بیت اضافه در خانلری: برید صبح وفا نامه‌ای که برد به دوست/ز خون دیده ما بود مهر عنوانش)
۳- زمانه همانند چهره زیبایت را بر برگ گل کشید، اما از شرمندگی زیبایی بی‌وصفت در غنچه پنهانش کرد(خانلری: ساخت-تشبیه تفضیل- حسن تعلیل برای غنچه بودن)
۴- از پيمودن راه عشق خسته شدی و مقصدی آشکار نشد، شگفتا از این راه زیبای بی‌پایان!
۵- امید است که شکوه دیدار کعبه عذرخواه سالکان شود چه آنکه جان زنده دلان از سختی‌های راه و هجران کباب شد( ایهام: تنها عذر برای این که چرا سالکان زنده دل از شوق یار جان نسپرده‌اند این است که بهانه دیدار کعبه را بیاورند و سپس جان دهند)
۶- به این دل شکسته عشق که چون یعقوب در خانه احزان است، چه کسی نشانی از یوسف زیبای دل از چاه چانه معشوق می‌آورد؟!
۷- در این فکرم که سر زلفش را بگیرم و برای دادخواهی به پیش خواجه(وزیر یا پادشاه) ببرم، تا حق مرا از این همه نیرنگش بستاند.
آرامش و پرواز روح

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش/ خداوندا! نگه‌دار از زوالش(۲۷۹)


چه حال خوشی دارد شیراز و کیفیت بی‌نظیرش خدایا آن را برایمان نگه دار(ایهام: آرزوی باقی ماندن حال خوش)
۲- آب رکن آباد، که زلالی آن عمر خضر می‌دهد، پیوسته آباد باد و چشم بد از آن دور.
۳-نسیمی که میان جعفرآباد و مصلی به جان آدمی می‌وزد بوی عبیر می‌دهد.
۴- آری به شیراز بیا و از مردم صاحب کمال آن دریافت‌های قدسی جویا شو!(خانلری: بجوی)
۵- هر که در شیراز نام قند مصری ببرد، زیبارویان شیرین‌کار او را سرافکنده کنند(خانلری: اینجا)
۶- راستی باد صبا! از آن زیباروی آوازه‌خان چه خبر داری، احوالش چطور است؟!
۷-آن پسر زیبای شیرین اگر خونم را هم بریزد چون شیر مادر حلالش باد!
۸- خدایا از این خواب شیرین بیدارم نکن! که با خیال او خلوتی دلچسب دارم.
۹- ای حافظ! آنگاه که از دوری چنین شیرینی می‌ترسیدی چرا شکر ایام وصال را بجا نیاوردی؟!
آرامش و پرواز روح

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش/ که تا یک‌دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش(۲۷۸)


شرابی تلخ آرزو دارم که پهلوانی را از پادرآورد، تا یک لحظه از شر و شور هستی آسایش یابم(خانلری: شرابی مست... برآسایم-شراب مست مانند پرتگاه گیج و زخم وقیح صفت خود شراب است که جوشان و خروشان و کف بر لب است- اگر یک لحظه آسایش به چنین شرابی نیاز دارد پس آسایش کلی چگونه ممکن است؟ بیان خوبی برای جهان پر شور و شر است که در بیت ۲ بیان می‌شود)
۲- آری سفره زمانه سفله‌پرور شیرینی آسایش ندارد، این زیاده‌خواهی و آرزوی آسایش را از جهان سراسر تلخی و شوری از دل بیرون کن!
۳- شراب بیاور که از فریب آسمان ایمن نیستیم و بازیگری زهره چنگ‌نواز و مریخ جنگاور هم کمکی نمی‌کند.
۴- کمند شکار بهرام را رها کن و جام شراب بردار که من صحرای جهان را پیموده‌ام نه نشانی از بهرام است و نه گور خری که شکار می‌کرد( ایهام: گور بهرام مشخص نیست- خانلری: جام می بردار)
۵- آری راز دهر را آگر می‌جویی در شراب صاف به تو نشان خواهم داد، ولی به شرط آنکه به آنان که دلی نابينا و طبعی ناموزون دارند نشان ندهی!
۶-توجه و نظر کردن به درویشان با بزرگی و خواجگی منافات ندارد سلیمان با آن شکوه به مورچگان توجه داشت(تلمیح به آیات ۱۹-۱۷ سوره نمل)
۷- کمان ابروی معشوق از حافظ سرپیچی نمی‌کند ولی از بازوی بی‌زورش در کشیدن کمان عشق به خنده آمده است(تلمیح به داستان ناتوانی افراسیاب از کشیدن کمان سیاوش)
آرامش و پرواز روح

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش /گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش(۲۷۷)


بلبل عاشق همیشه به پیوستن به گل می‌اندیشد و گل به عشوه‌گری در کار عاشقی(تزاید شوق)
۲- تمام دلبری و دلربایی در عاشق‌کشی نیست، معشوق بلندمرتبه آن است که نگرانی عاشق خدمتکار خویش را داشته باشد.
۳- رواست که خون در دل یاقوت به جوش آید، آنگاه که سفالینه بی‌ارزشی رونقش را از بین ببرد(ایهام: کسانی که با فریب، هنر خود را بر صاحبان هنر برتری داده‌اند و...)
۴- بلبل زیبایی صدایش را از مدد و فیض گل فراگرفته وگرنه این همه ترانه و سرود در منقار او ودیعه نهاده نشده است(نمونه‌ای دیگر نظیر لعل و خزف)
۵- ای رقیب که از کوچه معشوقه ما عبور می‌کنی، بترس که دیوارش سرت را خواهد شکست(ایهام: اگر معشوق حال خوش باشد آنکه به ادعا و اجبار بخواهد به آن برسد آسیب می‌بیند)
۶- خدایا معشوق ما را که شوق چندین کاروان دل همراهی‌اش می‌کند با سلامتی احاطه‌اش کن!
۷-ای دل عاشق! هم‌نشین شدن با آسودگی گرچه خوشایندت شده اما جانب عشق بسیار گرامی است با وجود سختی‌های بی‌حدش کوتاهی نکن!
۸- صوفی میگسار خوش است که کلاهش کج شده است دو جام دیگر به او بده تا سربندش نیز پریشان شود و بیفتد.
۹- محبوب من! دل حافظ را که به دیدن چهره بی‌مثالت انس گرفته، نازپرورده دوران شیرین وصال است، آزارش نده!
آرامش و پرواز روح

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش/ بر جفای خار هجران، صبر بلبل بایدش(۲۷۶)


اگر باغبان بخواهد پنج روز بهار را هم‌نشین گل باشد، باید بر بیدادگری خار فراق صبری چون بلبل داشته باشد.
۲- ای دل عاشق چون به زنجیر موهایش اسیر شدی، از پریشان احوالی گلایه نکن، پرنده زیرک، پس از به دام افتادن تحمل پیشه می‌کند(مصراع دوم ضرب المثل است)
۳- رند وارسته‌ای که وابستگی جهان را در درون سوزانده، با ملاحظه و حسابگری چه کار دارد؟! آنکه در کار پادشاهی است نیازمند این تدبیر و نگرانی است(طنز)
۴- در طریق و سلوک عشق، تکیه بر پارسایی و دانش کفر و ندیدن حقیقت است، سالک اگر صد هنر دارد، نیازمند توکل و سپردن راه به خداوند است(غزالی اصل هشتم کیمیای سعادت را در توحید و توکل قرار داده یعنی توحید دیدن خداوند در اسباب است)
۵- با چنین موها و چهره زیبایی، هر که به دنبال نظربازی یاسمن برای چهره و سنبل برای موها باشد، حرام است( حسن تعلیل برای حرام بودن نگاه)
۶- البته برای رسیدن به گیسوی یار باید از چشمان مستش بسیار ناز کشید(خانلری: نرگس ترکانه)
۷- ای ساقی! اکنون که در حضوریم، تا کی در گرداندن جام شراب درنگ می‌کنی، چون نوبت عاشقان رسید، باید پیوسته جام‌رسان باشی( ایهام: دور و تسلسل دو اصطلاح در فلسفه که باطل است)
۸- حافظ کیست که چون بزرگان بدون موسیقی رود، شراب ننوشد، عاشق بیچاره چنین تجملاتی ندارد.
آرامش و پرواز روح

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش/ وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش(۲۷۵)


ای پشمینه‌پوش از بوستان حال خوش، گلی بچین و این دلق وصله بر وصله را به خار بده و دور بینداز! پس از آن زهد خشکت را به شراب گوارا ارزانی کن!(خانلری: زهد تلخ- ایهام: خواری مرقع- قرار دادن خار در مرقع جهت مزید ریاضت)
۲- گزافه‌ها و ادعاهای کرامت و شطح‌های خداگونه را با آهنگ موزون چنگ کنار بگذار! تسبیح و لباس فاخرت را به ساقی و شرابش ببخش!(طیلسان: لباسی فاخر در ابتدا مخصوص یهودیان و مسیحیان و بعدها ردای قاضی و خطیب و ‌‌...)
۳- و اما زهد ناخوشایند را که معشوق و ساقی به هیچ می‌انگارند در حلقه( اشاره به حلقه زاهدان و صوفیان) گل‌ها به نسیم بهاری ببخش و رها شو!
۴- ای سالار عاشقان(ایهام: حضرت حق)شراب سرخ رهزنم شد(و این سخنان بر زبانم جاری شد- راز عشقم فاش شد) به فرورفتگی زیبای چانه معشوق از خون من درگذر!
۵- پروردگارا! در موسم بهار از خطایم گذشت کن! و از این ماجرا و دعوی به موزونی سرو جویبار گذشت کن!(ایهام: معشوق چون سرو- این۵ بیت دارای طنز می‌باشد)
۶- ای پیر و مراد که به سرچشمه دلخواهت رسیده‌ای، از این دریا قطره‌ای به من خاک‌نشین هدیه کن!(تضاد آب و خاک)
۷- به سپاس این‌که روی معشوقان ندیده‌ای تا به درد عشق گرفتار آیی، از ما به بخشایش خداوندی گذر کن!
۸- ساقیا! چون پادشاه شراب صبحگاه، می‌نوشد، بگو تا جام طلایی‌اش را به حافظ شب زنده‌دار ببخشاید(تضاد صبح و شب، عبادت و می‌خواری)
آرامش و پرواز روح