دلم رمیده شد و غافلم من درویش/ که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش(۲۹۰)
دلم آواره است و من همچنان از ویرانگری عشق بیخبرم! بر سر آن صید حیران و بیقرار چه آمده است.
۲- بهسان درخت بید بر سر ایمانم میلرزم چرا که دلم در دست معشوق کمان آبروی کافرپیشه و بیرحم است(ایهام:۱- تیری به نام بید از این درخت- ۲- کیش: تیردان)
۳- در این عشق، در رویای دریایم چه دور است این خیال از قطره خوشخیال!(خانلری: حوصله بحر میپزم)
۴- به آن مژگان گستاخ که آرام و قرار میبرد، فخر میفروشم که شیرینی وصالش بر نیش فراق و درد عشق جاری است.
۵- آری اگر طبیب بر دل زخمیام برای معاینه دست گزارد، از آستینش هزار قطره خون خواهد چکید.
۶- پس از این عشق و خودآگاهی اکنون در حالی که شرمسار دستاوردهای خویشم به سوی میکده گریان و شرمنده خواهم رفت.
۷- نه جاودانگی خضر میپاید و نه پادشاهی اسکندر، ای درویش که خواهان سلوکی بر سر دنیای بیارزش نزاع نکن!
۸- اگر خواهان یافتن اویی حافظ! گنجی بیش از گنج قارون به دست آور، که هر گدایی دستش به آن کمر نمیرسد(خانلری: بدان گهر نرسد- ایهام معشوق و کمر: حال خوش و کمال)
بیت اضافه در خانلری:
تو بندهای گله از دوستان مکن حافظ
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!