خوش‌دل" در اسرار التوحید 3 - "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 126

هم در آن وقت کی شیخ به نشابور بود روزی به گورستان حیره می‌رفت چون به سر خاک مشایخ رسید جمعی را دید آنجا کی خمر می‌خوردند و چیزی می‌زدند. صوفیان در اضطراب آمدند، خواستند کی ایشان را احتساب کنند و برنجانند، شیخ مانع شد. چون نزدیک ایشان رسید گفت: خداوند چنانک در این جهان خوش‌دل می‌باشید، در آن جهان نیز خوش‌دل‌تان داراد. جماعت برخاستند و جمله در پای شیخ افتادند و خمرها را بریختند و توبه کردند و از یک نظر شیخ از نیک مردان شدند.(باب دوم-حکایت 76)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 125- خوشدلی در اسرار التوحید 2

آورده‌اند کی شیخ هر روز آدینه حسن را بر خواجه حمویه فرستادی، او را بپرسیدی و به وی پیغام دادی و سخنی گفتی و خواجه حمویه بدان خوش‌دل* بودی و مفاخرت نمودی. یک روز آدینه در زمستان روزی عظیم سرد بود و شیخ را مهمی در پیش بود. شیخ حسن را بخواند و گفت به نزدیک خواجه حمویه رو و او را سلام گوی و بگوی کی امروز سردروزی است. در چنین روزی بدین سخن تفقد او فرو نگذاشت تا نباید کی دل او برنجد کی شیخ در سرما از ما یاد نیاورد.(فصل دوم -حکایت 54)

آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 60-حکایت شکسته شدن نفس خواجه حسن مودب

"خوش‌دل" در اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابو سعید "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 124

در آن وقت کی خواجه حسن مؤدب به ارادت شیخ درآمد در نشابور و در خدمت شیخ بیستاد، هرچه داشت از مال دنیا در راه شیخ صرف کرد و شیخ او را خدمت درویشان فرمود و او را به تربیت ریاضت می‌فرمود و از آن خواجگی در باطن خواجه حسن چیزی باقی بود.

یک روز شیخ حسن را آواز داد و گفت یا حسن! کواره بر باید گرفت و به سر چهارسوی کرمانیان باید شد و هر شکنبۀ و جگر بند که یابی بباید خرید و در آن کواره باید نهادن و در پشت گرفتن و به خانقاه رسانیدن. حسن کواره در پشت گرفت و به حکم اشارت شیخ برفت و آن حرکت بر وی سخت می‌آمد، به ضرورت به سر چهارسوی کرمانیان آمد و هر شکنبه و جگربند کی یافت بخرید و درکواره نهاد و بر پشت گرفت و او از خجالت مردمان حیران کی او را در آن مدت نزدیک با جامه‌های فاخر دیده بودند و امروز بدین صفت می‌دیدند. و خود مقصود شیخ از این فرمان این بود کی آن باقی خواجگی و حب جاه کی در سر اوست از وی فرو ریزد. چون حسن آن کواره در پشت گرفت و بر این صفت از سر چهار سوی کرمانیان به خانقاه شیخ آورد به کوی عدنی کویان، و این یک نیمۀ راست بازار شهر نشابور بود، چون از در خانقاه درآمد و پیش شیخ بیستاد، شیخ فرمود: کی این را همچنان به دروازۀ حیره باید بردن و پاکیزه بشست و بازآوردن، همچنان به درواز حیره شد و آن آلتها پاک کرد و باز آورد. چون به خانقاه رسید از آن خواجگی و حب جاه چیزی با وی نمانده بود، آزاد و خوش‌دل درآمد. شیخ گفت اکنون این را به مطبخی باید سپرد تا اصحابنا را امشب شکنبه‌بایی* باشد، حسن آن را بداد و اسباب راست کرد و مطبخی بدان مشغول شد. گفت اکنون تو را غسلی باید آورد و جامه‌های نمازی معهود پوشید و به سر چهارسوی کرمانیان باید شد و از آنجا تا به دروازۀ حیره باید شد و از همه اهل بازار پرسید کی هیچ کس را دیدی با کوارۀ در پشت گرفته؟ پس حسن به حکم اشارت برفت و از سر بازار تا آخر بازار کی آمده بود از یک‌یک دکان پرسید، هیچ کس نگفته بود کی این چنین کس را دیدیم یا آن کس تو بودی. چون حسن پیش شیخ آمد شیخ گفت:

ای حسن آن تویی کی خود را می‌بینی والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست، آن نفس تو است کی ترا در چشم تو می‌آرد او را قهر باید کرد و چنان به حقّش مشغول کنی کی او را پروای خود و خلق نماند.

حسن را چون آن حال مشاهده افتاد از بند پندار و خواجگی به کلی بیرون آمد و آزاد شد و مطبخی آن شکنبه‌بای* بپخت و آن شب سفره نهادند و شیخ و جمع بر سفره بنشستند، شیخ گفت ای اصحابنا! بخورید کی امشب خواجه‌بای* حسن می‌خورید.(اسرار التوحید،باب دوم-حکایاتی که بر زبان شیخ رفته-حکایت 10)

*بای یا وای:آش

آرامش و پرواز روح

"طبع خوش" در اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابو سعید "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 123

قبلا در "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان25 گذشت:

شیخ گفت هر دو طعم وقت دارد کی اگر وقت را صفت بسط بود آن سر گز و خار خوشتر ازین باشد و اگر صورت قبض باشد که الله یقبض و یبسط و آنچه مطلوب است درحجاب این شکر ناخوشتر از آن خار بود... اکنون قسمت دیگری از اسرار التوحید که در آن "طبع خوش" نیز آمده است به عنوان حسن ختام این مجموعه تقدیم می شود:

از اینجا گفته است که هرکه به اول ما را دیده است صدیقی گشت و هرکه به آخر دید زندیقی گشت یعنی که در اول حال ریاضت و مجاهدت بود چون مردمان بیشتر ظاهربین و صورت پرستند آن زندگانی می‌دیدند و آن جهدها در راه حق مشاهده می‌کردند صدقشان در این راه زیادت می‌گشت و درجۀ صدیقان می‌یافتند و در آخر روزگار مشاهده بود و وقت آنکه ثمرۀ آن مجاهدت‌ها بر آنچه حق بود و هرکه حق را منکر بود زندیق بود و در شاهد این را دلایل بسیار است و از آن جمله یکی آن است کی اگر کسی را قصد قربت پادشاهی و از کس و از ناکس تحمل‌ها باید کرد و جفاها شنید و بر این همه صبر باید کرد و این همه رنج‌ها بر وی تازه و "طبع خوش" فراستد و در برابر هر جفایی خدمتی کرد و هر دشنامی را ده دعا و ثنا بگفت تا بدان مرتبه رسد کی صاحب سر پادشاه شود و از هزارهزار کس یکی این را به جای نیارد و اگر آرد بدین مرتبه رسد یا نرسد و چون به تشریف قبول پاشاه مشرف گشت و شرف قرب در آن حضرت حاصل آمد بسیار خدمتهای پسندیده باید کرد تا پادشاه را بر وی اعتماد افتد چون پادشاه بر وی اعتماد فرمود و قربت و منزلت صاحب سری به ارزانی داشت اکنون آن همه خدمت‌های سخت و خطرهای جان و مشقت‌ها در باقی شد. اکنون همه کرامت و قربت و منزلت و نعمت و آسایش باشد و انواع لذت و راحت روی نماید و این شخص را هیچ خدمت نماند الا ملازمت حضرت پادشاه کی البته یک طرفةالعین گاه و بیگاه به شب و روز از آن درگاه غایب نتواند بود تا هر وقت کی پادشاه او را طلب فرماید یا سری گوید و شرف محاوره ارزانی فرماید حاضر باشد *

*تمثیل حاضر بودن خداوند در دل آگاهان، به آماده بودن خادمان شاه برای هر لحظه که آنها را طلب کند.

آرامش و پرواز روح

"طبع خوش" درفیه ما فیه "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 122

ما همچون کاسه‌ایم بر سر آب رفتن. کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است. گفت این عام است الا بعضی می‌دانند که بر سر آبند و بعضی نمی‌دانند. فرمود اگر عام بودی تخصیص قلب "المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن" راست نبودی و نیز فرمود "الرحمن علم القرآن" و نتوان گفتن که این عام است همگی علم‌ها را او آموخت تخصیص قرآن چیست؟ و همچنان "خلق السموات والارض" تخصیص آسمان و زمین چیست؟ چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لاشک همه کاسه‌ها بر سر آب قدرت و مشیت است ولیکن چیزی نکوهیده را مضاف کنند به او. بی‌ادبی باشد چنانکه "یا خالق السرقین والضراط والفسا الا یا خالق السموات ویاخالق العقول" پس این تخصیص را فایده باشد اگرچه عام است پس تخصیص چیزی گزیدگی آن چیز می کند.

حاصل کاسه بر سر آب می‌رود و آب او را بر وجهی می‌برد که همه کاسه‌ها نظاره گر آن کاسه می‌شوند و کاسه را بر سر آب می‌برد بر وجهی که همه کاسه ها از وی می گریزند طبع او ننگ می دارند و آب ایشان را الهام گریز می دهد و توانایی گریز و دریشان این می نهد که "اللهم زدنا منه بعدا" و به آن اول "اللهم زدنا منه قربا" اکنون این کس که عام می بیند می‌گوید از روی مسخری هر دو مسخر آبند یکی است او جواب می گوید که اگر تو لطف و خوبی و حسن گردانیدن این کاسه را بر آب می دیدی ترا پروای آن صفت عام نبودی چنانک معشوق کسی با همه سرگین ها و خفریق ها مشترک است از روی هستی هرگز به خاطر عاشق آید معشوق من مشترک است با خفریقی ها در آن وصف عام که هر دو جسمند و متحیز ند و در شش جهت اند و حادث و قابل فنا اند و غیرها من الاوصاف العامة هرگز درو این نگنجد وهرکه او را این صفت عام یاد دهد او را دشمن گیرد و ابلیس خود داند پس چون در تو این گنجد که نظر به آن جهت عام کردی که تو اهل نظاره حسن خاص ما نیستی با تو نشاید مناظره کردن زیرا مناظره‌های ما با حسن آمیخته است و اظهار حسن بر غیر اهلش ظلم باشد الا به اهلش "لاتعطوا الحکمة غیر اهلها فتظلموها ولاتمنغوها عن اهلها فتظلموهم"

این علم نظر است علم مناظره نیست گل و میوه نمی‌شکفد به پاییز که این مناظره باشد یعنی به پاییز مخالف مقابله و مقاومت کردن باشد و گل را آن طبع نیست که مقابلگی کند با پاییز اگر نظر آفتاب عمل یافت بیرون آید در هوای معتدل عادل و اگر نه سر در کشید و به اصل خود رفت پاییز با او می گوید اگر تو شاخ خشک نیستی پیش من برون آی اگر مردی او می گوید پیش تو من شاخ خشکم و نامردم هرچ خواهی بگو بیت شعر ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام تو که بهاءالدینی اگر کمپیر زنی که دندان‌ها ندارد روی چون پشت سوسمار آژنگ بر آژنگ بیاید و بگوید اگر مردی و جوانی اینک آمدم پیش تو اینک فرس و نگار اینک میدان مردی بنمای اگر مردی گویی معاذالله، والله که مرد نیستم و آنچه حکایت کردند دروغ گفتند چون جفت تویی نامردی خوش شد کژدم می آید نیش برداشته بر عضو تو می‌رود که شنودم که مردی خندان خوشی بخند تا خنده ترا ببینم می‌گوید چون تو آمدی مرا هیچ خنده‌ای نیست و هیچ "طبع خوش" نیست آنچه گفتند دروغ گفتند همه دواعی خنده ام مشغول است به آن امید که بروی و از من دور شوی گفت آه کردی ذوق رفت آه مکن تا ذوق نرود فرمود که گاهی بود که اگر آه نکنی ذوق برود علی اختلاف الحال

آرامش و پرواز روح

"خوش طبع" در تاریخ بیهقی "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 121

وزیر بازگشت و دیگر روز رسول را بخواند و خواجه بونصر مشکان در خدمت وزیر بنشست و آنچه گفتنی بود بگفتند و پرداختنی بود بپرداختند. برین جمله که وزیر گفت که در باب شما شفاعت کردم و پادشاه را بر آن آوردم که شما درین ولایت که هستید بباشید و ما بازگردیم و به هری رویم و نسا و باورد و فراوه و این بیابان‌ها و حدها شمایان را مسلم فرمود به شرطی که با مسلمانان و نیک و بد رعایا تعرض نرسانید و مصادره و مواضعت نکنید. درین سه جای که هستید برخیزید و بدین ولایتها که نامزد شما شد بروید تا ما بازگردیم و به هری رویم و شما آنجا رسولان به اردوی فرستید و شرط خدمت بجای آرید.

و چون ایشان منزل کرده بودند و برفته حاکم مطوعی بازگشت و به لشکرگاه منصور آمد و در خدمت وزیر خالی کرد و آنچه دید و شنید از احوال نوخاستگان و حرکات ایشان و سخنان با طنز که می‌گفتند باز راند و گفت که به هیچ نوع بر ایشان اعتماد نباید کرد و ساختن کار خویش و برانداختن ایشان یا از ولایت بیرون کردن از مهمات بباید دانست و بر آن سخنان عشوه آمیز و غرورانگیز ایشان دل نباید نهاد که هرگز راست نروند و این پادشاهی و فرمان و نفاذ امر از سر ایشان بیرون نشود جز به شمشیر تیز و درین حال از آنچه نکایتی قوی ازین یک تاختن که پادشاه به نفس خویش کرد بدیشان رسیده بود این صلح گونه کردند و بازگشتند، اما بهر چه ایشان را دست در خواهد شد از مکر و دغل و فریفتن غلامان و ضبط ولایات و زیادت کردن لشکر و از ماوراء النهر مردمان خواندن که با ایشان یار شوند و بسیار گردند هیچ باقی نخواهند گذاشت و هرگز راستی نورزند و سخنان فراخ بیرون اندازه میگویند با یکدیگر و مرا چنان معلوم شد که ایشان را باور گشته است که این پادشاه عاجز گشته است و وزیرش از کفایت خویش ما را التیامی کرد و فتنه فرونشاند چندانی که لشکرهای ایشان بیاسایند و ساختگی بکنند دنبال ما خواهند گرفت و بهیچ نوع نیارامند تا ما را دفع نکنند یا ازین ولایت بیرون کنند این صلح و مجاملت در میان آوردند بدین سبب و ما نیز روا داشتیم تا یک چندی ازین تاختنها بیاساییم و کار خویش بسازیم و لشکرها جمع کنیم و ساخته میباشیم و غفلت نکنیم و مهیا و مستعد حرب و مکاشفت تا چون ناگاه قصد ما کنند پیش ایشان باز رویم و جواب گوییم و جان را بزنیم یا برآییم یا فروشویم که پادشاهی بس بزرگ است که ما دست در کمر او زده‌ایم ازین نوع سخنان بسیار گفتند و خوش دل و "خوش طبع" بازگشتند و براندند که چون ما به هری رویم ایشان رسولان با نام فرستند و اقتدارها کنند و از روی خدمت و بندگی پیش آیند و دیگر ولایت‌ها خواهند که ما انبوه شده‌ایم و آنچه ما را دادید بسنده نمی‌باشد چون از اخراجات و دخل‌ها فرومانیم ضرورت را دست به مصادره و مواضعت و تاختن‌ها و دادن و گرفتن ولایت‌ها باید کرد از ما عیب نگیرند که به ضرورت باشد و جز این آنچه روشن شده بود تمامی در خدمت خواجه بزرگ باز راند.

او گفت بدانستم و واقف گشتم و من دانم که چه باید کرد اگر پادشاه سخن من بشنود و بر رای من کار کند چنان سازم به مرور ایام که ایشان را قدم بر جایی یله نکنم که نهند تا کل و جمله برافتند و یا آواره از زمین خراسان بروند و از آب بگذرند و ما را فتنه ایشان منقطع شود به تدبیر صایب و متانت رای اما میدانم که این پادشاه را بدو نگذارند و بر رای‌های من اعتراض کنند و بر آن بسنده نکنند و لشکرها فرستند به اطراف و این کار ساخته را درهم کنند و ایشان را بشورانند و برمانند و هر روز این کار شوریده‌تر گردد و این قوم قوی‌تر و انبوه‌تر گردند و بیشتر شوند و خراسان و عراق به تمامت از دست ما بشود و جز این ناکامی‌ها دیده آید تا حکم حق عزوجل چیست ان شاء الله که همه نیکویی باشد تو این سخنان که با من گفتی و از من شنودی با هیچ کس مگوی تا چه پیدا آید ...(ج9-بخش 20 - نزول امیر به هرات)

آرامش و پرواز روح

"طبع خوش" در شعر قوامی رازی و مجیر الدین بیلقانی  "وقت خوش" بهشت نقد تصوف و عرفان 119

اگر ایمان قوی داری میندیش از گنه‌کاری

چه گر نااهل کرداری هم آخر ز اهل ایمانی

همی ترس از گنه لیکن امید از فضل او مگسل

که بس باشد تو را شحنه در این ره فضل یزدانی

دلی گر ترسد از دوزخ به دوزخ کی شود خسته

کسی گر بد نیندیشد به بد کی باشد ارزانی

قوامی قوت دین را به زهد اندر قیامت کن

که تا روز قیامت جان ز قوم نار برهانی

تو را آراست است امروز مهمان‌خانه خاطر

که بر خوان عبارتها به "طبع خوش" نمکدانی

در اصل از نانبا زادی ولیکن زاد نام از تو

به حکمت پایه نامی به نسبت مایه نانی

شگفتا نانبایی را که هست اندر ضمیر تو

ز استادان گردونی و مزدوران ارکانی

ز طبع آبی فرو ریزی خمیر از دل برانگیزی

به فکرت آرد دربیزی به خاطر گنده گردانی(شماره 103)

مه دی ز آن سمن که حکمش ببخت

حصه صحن گلستان برداشت

تهمت خون به حق ز گرگ فگند

دین باطل به یک شبان برداشت

که نه جز طوق دار تست هر آنک

سر ازین تیره آستان برداشت

دست فیض تو تخته‌بند نیاز

خوش خوش از پای انس و جان برداشت

هر چه در چشم ملک ناخنه بود

ناخن قهر تو عیان برداشت

خاتمت مهرهای گردون را

از دو عالم یگان یگان برداشت

چون برانی سوار گوید عقل

روستم راه سیستان برداشت

چون بگیری پیاله گوید بزم

آب بین کانش روان برداشت

زین سخن "طبع خوش" حدیث مجیر

حدث از شعر باستان برداشت

وقت مدحت ز گنج خاطر من

مایه صد گنج شایگان برداشت(مجیر الدین بیلقانی-17)

خورشید خنگ خسرو خسرو نسب شدست

خنگی که دید؟ خنجر زرین به کف درش

دین پروری که حرص تهی معده سیر شد

چون خورد نیم لقمه ز جود موقرش

در طبع هست خسرو گردون مطوعش

در چشم هست گوهر گیتی محقرش

گر دست سوی رطل کند هست هم‌رخش

ور میل سوی عیش کند هست در خورش

بر لب سزد کنون لب معشوق گلرخش

بر فک سزد کنون می صرف مقطرش

زهره گرفت زخمه عشرت به مجلسش

خورشید برده رحمت دولت به محضرش

بزمش بهشت گشت ز خوبی و خرمی

رطلش نبید صرف شده حوض کوثرش

شعر مجیر و قول خوش مقدسی شده

در "طبع خوش" چو برگ گل و بوی عنبرش(قصیده 54)

آرامش و پرواز روح

"طبع خوش" در سوزنی سمرقندی و قوامی رازی "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 118

که پیش صاحب ار یاد خلیفه

کنم در چین زمین بوسد به بغداد

گزیده صاحب عادل که ایزد

جهان را دارد از داد وی آباد

خداوندی که با فرزند خطاب

ز بخت نیک شد هم‌نام و هم‌زاد

فلک از بهر او کرد است گویی

سرای دولت و اقبال بنیاد

عروس دولت و ملک شرف را

مساعد بخت او شاه است و داماد

خداوندان گیتی را رهی کرد

به احسان و دل نیک و کف داد

همه عالم بدو شادند و خوش طبع

همیشه "طبع" او بادا "خوش" و شاد

شراب خسروی شیرین به کامش

بود تا قصه از شیرین و فرهاد سوزنی(هزلیات-قصیده 9)

عاشق "خوش‌طبع" با معشوق شیرین خوش خورد

بی دلی باید که تا با دلبری دلکش خورد

جام زرین بر نشاط درج یاقوتین دهد

تیر مشکین از کمان خوب عنبرفش خورد (غزل 93)

گرچه صواب خویش تو بدانی ای پسر

کار تو زین طریق نبینم همی صواب

یک‌باره آب خود مبر امروز کان گهی

فردا خدای با تو به آتش کند خطاب

گر طاقت عتاب ملک نیست مر ترا

اهل سؤال را به تهدد مده جواب

پیوسته با توانگر و درویش و خوب و زشت

"خوش‌طبع" باش و بر همه چون آفتاب تاب

از کبر و خشم ریش‌دلی را نمک مکن

کز درد آن بر آتش دوزخ شوی کباب (ترکیب بند 118)

ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورم

وی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم...

از سرو سال‌خورده نیم سرفرازتر

آن را چه می‌کنی تو که من شاخ نو برم

از سرد و گرم تو به در آیم که در هنر

"خوش‌طبع" و سرخ‌روی چو یاقوت احمرم

من درگهی گزیده‌ام از بهر دفع تو

کاندر پناه او ز سلامت مصون‌ترم (قصیده 90)

آرامش و پرواز روح

"خوش طبع" در  اشعار امیر معزی و سنایی "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 117

ز فَرّ باد فروردین جهان چو خلد رضوان شد

همه‌ حالش دگرگون‌ شد همه‌ رسمش دگرسان شد

توانگر گشت و "خوش‌طبع" و جوان از عدل فروردین

اگر درویش‌ و "ناخوش‌طبع" و پیر از جور آبان شد

حلی بست و حلل پوشید باز اندر مه نیسان

اگر در ماه تشرین از حلی وز حله عریان شد

گل اندر گل مرکب کرد بوی باد نوروزی

چو از گل‌ گل پدید آمد گلستان چون‌ گلستان شد (امیر معزی قصیده 118)

بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن

با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن

جامهٔ جنگ از سر خود برکش و "خوش‌طبع" باش

خانهٔ لهو و طرب را یک زمان در باز کن

چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم

گرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن

یک زمان با عشق خود می خور و دلشاد زی

ترکی و مستی مکن چندان که خواهی ناز کن (سنایی غزل 327)

سقری* گرسنه‌ست بر گذرت

مال و جاه است هیزم سقرت

گرچه هستت چنین سقر در پیش

هیزم او مشو وز او مندیش

هیزم این سقر ز جاه بُوَد

وانچه داری به جاه چاه بُوَد

گرچه هستی کنون ز غفلت خوش

سرنگون در فتی در آن آتش

گرچه نمرود آتشی بر کرد

نه چو آتش علف نیافت نخورد

چون شنید او خطاب حق با نار

سرد و "خوش‌طبع" شد چو دانهٔ نار

زر نداری چه غم خوری ز امیر

خر نداری چه ترسی از خر گیر

ای فرومایگان شطّ قدم

وی فروماندگان بحرِ عدم

باش تا در رسد بهار شما

تا چه گل‌ها دمد ز خار شما

دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل

تا چه آراید از عروس عمل (حدیقه الحقیقه -بخش ۶۳ - التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف)

*جهنم

آرامش و پرواز روح

"طبع خوش" در اشعار ناصرخسرو  "وقت خوش" بهشت نقد تصوف و عرفان ۱۱۶



تا کنون وقت خوش، خوش‌وقتی، وقت، نقد وقت، حال خوش در ادب فارسی در ۱۱۵ قسمت قبل بررسی شد. این مضمون به ابتکار سلطان وقت، ابوسعید ابوالخیر در ادبیات راه یافت و مورد پیروی قرار گرفت. اکنون "طبع خوش" در ادبیات را پیشکش حضورتان می‌کنم:

نیک و بد عالم را، ای پسر!
هم‌چو شب و روز در او نوبت است
گاه تو "خوش طبع" و گهی خشمنی
سیرت این چرخ، همین سیرت است*
آنکه تو را محنت او نعمت است
نعمت تو نیز بر او محنت است(قصیده ۳۴)
ای مانده به کوری و تنگ‌حالی
بر من ز چه همواره بد سگالی
از کار تو دانی که بی‌گناهم
هرچند تو بدبخت و تنگ‌حالی ...
در دیگ خرافات، کفچلیزی
در آینهٔ ناکسی، خیالی
در مجلس با رود ساز و ساقی
تا وقت سحر مانده در جدالی
بر منبر شبگیر و بامدادان
با اخبرنائی و قال قالی
در مسجد دل‌تنگی و ملولی
در مجلس "خوش طبع" و بی‌ملالی
در فحش و خرافات عندلیبی
در حجت و آیات گنگ و لالی(قصیده ۲۳۹)
*جهان بینی و معرفی ذات جهان
آرامش‌ و پرواز روح

طبع خوش در اشعار ازرقی هروی و مسعود سعد سلمان- وقت خوش بهشت نقد تصوف و عرفان ۱۱۵



خسرو همام دولت ، میران‌شه آنکه اوست
تاجی ز فخر بر سر شاهان باستان
شاهنشهی که شاکر و با آفرین روند،
زوّار او ز درگه و مهمان او ز خوان
اندر مصاف لشکر و در بزم کس ندید
مانند او مبارز و چالاک میزبان
ده سال بر ولی اگر او میزبان بود
"خوش‌طبع‌تر" بود ، چو شود پیش میهمان
در خورد او زمانه اگر داد او دهد
ننگ آیدش که نام برد گنج شایگان(قصیده ۵۶)
ای چشم جود را بصر و عقل را روان
گر عقل را روان بدی و جود را بصر
چونان که کان گوهر، در کوه مضمرست
کوهی است در تو حلم و در او فضل تو گهر
نامی ز تو شدند سراسر تبار تو
گرچه به اصل و فضل بزرگند و نامور
آزادگی بگشت به گرد جهان بسی
آخر، در اصل دولت تو گشت مستقر
زان پیش کز عدم به وجود آمدی خدای
موجود کرده بود هنر در تو سربه‌سر
بر زایران، تویی به سخا کیس‌های سیم
بر شاعران، تویی به عطا بدرهای زر
بر نظم و نثر و فضل تویی شاعر و سوار
"خوش طبع" و خوش نوایی و خوش لفظ چون شکر
شاعر نواز و شعرشناسی و شعر خواه
آری چنین بوند بزرگان مشتهر
من مرده زنده گشتم و اکنون شدم جوان
یک ذره گر ز جود تو بر من کند اثر
(قصیده ۹۸- مسعود سعد سلمان)
آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی در تفسیر کتاب خداوند- تفسیر نسفی ۲

ای مردمان بخوریت از آنچه در زمین است و حلال و طیب خوریت که فرموده رب‌العالمین است: آنکه عالم فتوی دهد حلال است و طیب که دل گواهی دهد بی‌وبال است حلال آنکه علما گویند بشاید وطیب آنکه حکما گویند بباید بقره/۱۶۹

و گفت مر ایشان را پیامبر ایشان که نشان ملک وی آن است که رسد به شما تابوت، که در رسیدن وی است دل‌های شما را قرار و ثبوت و گویند: سکینه شخصی بود که وی را چشم و صورت بود در جسم وی، چشم‌های دشمنان خیره شدی و از شعاع آن، وقت* خصمان تیره شدی و از بانگ وی دل‌های ایشان بترسیدی و اسبان ایشان برمیدی و نیز در وی باقی از آنچه ماند موسی نجی و هارون نبی و آن عصای موسی کلیم و عمامه هارون کریم بود و پاره‌ای ترنگبین و قطعه‌ای از الواح زمردین، می‌آرندش فرشتگان بقره/۲۴۸

چون بر ملک طالوت متفق شدند و طالوت و سپاه‌ها به صحرا آمدند، گفت: خدای شما را به جویی آزموده خواهدکرد، هر که شکم بر زمین نهد و به دهان از وی آب خورد وی نیست از سپاه من و هر که از وی آب را چنین نخورد ولیکن آب به کف برگیرد وی است از سپاه من بقره/۲۴۹

* تکیه بر وقت در متون ادب پارسی به پیروی از ابوسعید که در قسمت وقت خوش ابوسعید جمع آوری شده است.

آرامش و پرواز روح

وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان۱۱۳

معرفی کتاب‌های دیگر کیوان قزوینی
- هفت رساله، چهاردهی، نورالدین، فتحی، تهران، ۱۳۶۳
- مکتب یوگ و نشست‌های ۸۴ گانه، چهاردهی، نورالدین، تهران، میر(گوتنبرگ)، ۱۳۶۲
- استوارنامه‌ها در شرح و احوال فرق صوفیه و اعمال آنها، منصور علیشاه( عباس کیوان قزوینی)، تهران، سپهر
در تحقیق تصوف: تصوف تشرف حضور مهرپاش حضرت جانان است.
آیا می توان گفت که این آوای بلند عالم‌گیر و این نوای رسای پر ترجیع و تحریر و این کمند پرتاب گلوگیر که هر حلقه‌اش زنجیر هفتاد زرعی است که گردن هزاران گردن‌کش را ذی‌خود کشیده، به کلی بی‌اصل و اساس است و این دراز سخن در میان توده یک‌سر لغو است و بیهوده؟!نه منصف را یارای این کار ریشه‌کن نیست.
کیوان عرفان را به علمی و عملی(تصوف) منقسم ساخت و تصوف حقیقی را تصوف انفرادی دانسته‌اند که مرید و مراد ندارد(شرح حال ابوسعید ابوالخیر، ۱۶)

کتاب‌های دیگر:عرفان نامه، شرح رباعیات خیام، جبر یا اختیار بحث کلامی میان سلطانعلی گنابادی و کیوان قزوینی، تاریخ انشعابات متاخره سلسله نعمت اللهیه، تفسیر کیوان قزوینی( دو تفسیر بر قرآن نوشت که یکی از آن دو به ۶ جلد بالغ گردید که ۵ جلد آن چاپ شده)
آرامش و پرواز روح

"وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 112

معرفی کتاب
شرح حال ابوسعید ابوالخیر اثر کیوان قزوینی( معرفی این عارف بی‌نظیر)
کیوان عباس پس از اجازه اجتهاد به خراسان رفت و نزد ملا سلطان علی عرفان تصوف آموخت. در اواخر عمر از تصوف بیزار گردید (با داشتن سه هزار مرید- از خطابه نیز دوری کرد)و کتاب‌هایی در رد آن نوشت.مفسر قرآن به عربی و فارسی که چند جلد آن به طبع رسیده. اشعار خیام را شرح کرده. از جمله تألیفات: میوه زندگانی، فریاد بشر، کیوان نامه و ...
او معتقد است بزرگ‌ترین عارف و صوفی خیام و بزرگ‌ترین حکیم بوعلی سینا است( ص ۲۲ با استناد به فرهنگ معین)
حالات ابوسعید را در ۴۰ صفحه با ماخذ محمد مهدی گلپایگانی آورده است و پس از آن رباعیات و وصف صحن "شاه نعمت الله ولی".
پیش گویی‌هایی نیز از قول نورالدین چهاردهی از مریدان کیوان قزوینی نقل شده که جالب توجه است(ص۹)
عبدالحسین آیتی در مجله نمکدان: کتاب میوه زندگانی که با شرح رباعیات خیام هم چاپ شده را اين گونه معرفی کرده: معانی کتاب مانند حوری‌هایی می‌باشند که در پوشش لفظ رفته‌اند که روبندهایی از ستارگان بر صورت زده‌اند(ص۴۵)
ر.ک. وقت خوش در مصیبت نامه عطار و کتاب کیوان ورجاوند در شرح حال ابوسعید 48
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

لایه‌های خودخواهی 12

شواهدی از متون1:خود را بدترین دانستن:

"شیخ گفت وحی آمد به موسی کی بنی اسراییل را بگوی کی بهترین کسی را از میان شما اختیار کنید. هزار کس اختیار کردند. وحی آمد کی از این هزار بهترین اختیار کنید. ده تن اختیار کردند. وحی آمد که از این، ده تن بهترین اختیار کنید. یکی اختیار کردند.

وحی آمد کی بهترین را بگویید تا بدترین بنی اسراییل را بیارد. او چهار روز مهلت خواست و گرد برمی‌گشت تا مردی را دید کی به انواع ناشایست و فساد معروف شده بود خواست کی او را ببرد، اندیشه‌ای به دلش درآمد کی به ظاهر حکم نشاید کرد، روا بود که او را قدری و پایگاهی بود. به قول مردمان خطی به وی فرو نتوان کشید و با این کی خلق مرا اختیار کردند کی تو بهتری، غره نتوان شد. چون هرچه کنم به گمان خواهد بود، این گمان درخویش برم بهتر!

دستار در گردن خویش نهاد و نزدیک موسی آمد گفت هرچند نگاه کردم هیچ کس را بتر از خویش می‌نبینم. وحی آمد به موسی کی آن مرد بهترین ایشان است نه با آنکه طاعت او بیش است لکن با آنکه خویشتن را بترین دانست.

شیخ گفت: کی بوبکر واسطی گفت: آفتاب به روزن‌خانه درافتد و ذره‌ها در وی پدید آید، باد برخیزد و آن ذره‌ها را در میان آن روشنایی حرکت می‌دهد، شما را از آن هیچ بیم بود؟ گفتند: نه. گفت همۀ کون پیش دل بندۀ موحد همچنان ذرۀ است که باد آن را حرکت می‌دهد."(اسرار التوحید -حکایت 82)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار اهلی شیرازی،بابا فغانی -قرن 9- ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان)111

این جوانمردی که پیر می‌فروشان می‌کند

خرقه پوشان را مرید دُرد نوشان می‌کند

هیچ می‌دانی که آسوده است در بازار عمر

آنکه نقد وقت* صرف می‌فروشان می‌کند(اهلی شیرازی-غزل 779)

ساقی سحر به گوشه میخانه برفروخت

شمعی که آفتاب بود یک زبانه‌اش

دریاب نقد وقت* که جم با وجود جام

تا رفت، در حساب نیارد زمانه‌اش(بابا فغانی-غزل 340)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار امیر حسینی و شبستری و فرغانی قرن8، علیشیر نوایی قرن9 قسمت 110

آنکه وقت* خویش بودش در نظر

وصف حالش گشت "مازاغ البصر"

تا تو با وقتی ز کار افتاده ای

وقت* اگر با تو بود آزاده ای

وقت* اگر با تو نماید حال تست

بازیابی نقد وقت* خود درست(حسینی، کنز الرموز بخش 35)

به بحر نیستی هر کو فرو شد

«فلا انساب» نقد وقت* او شد

هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت

ندارد حاصلی جز کبر و نخوت

اگر شهوت نبودی در میانه

نسب‌ها جمله می‌گشتی فسانه(شبستری،بخش 62)

ز حرص و شهوت توست این گدایی اندر نان

اگر تو قوت خوری نان چو آب ارزان شد

چو نقد وقت* تو را شاه فقر سکه بزد

بنزد همت تو سیم و سنگ یکسان شد(فرغانی-قصیده 30)

در لطافت چون عرق بر جسم او نبود اگر

زآب حیوان شبنم افشاند هوا بر یاسمین

عقل در بازار او در کیسه دارد نقد قلب

کفر اندر راه او بر پشت دارذ بار دین(فرغانی، قصیده 99)

چو رو نمود آن مه‌جبین ای دل مگو در وی ببین

فرصت کجا یابم چنین یک لحظه تا جا بنگرم

فانی کجا باشد روا در خدمت اهل فنا

گر مانده نقد وقت* را در حال فردا بنگرم(علیشیر نوایی، غزل 225)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار میرزا حبیب و صفای اصفهانی-قرن 13-("وقت خوش" بهشت نقد تصوف و عرفان)109

هر که امروز فکر فردا کرد

نقد خود را به نسیه سودا کرد

حیف آن نقد وقت* کش نادان

صرف اندیشه و تمنا کرد(غزل 167)

هر چه در قرآن خدا فرموده از خمر و عسل

بود از لعل لب دل‌جوی تو ضرب المثل

زان بهشت نسیه، کش زاهد به فردا وعده داد

نقد وقت* عارفان امروز شد نعم البدل(غزل 215)

ما که چشم کرم از حضرت خالق داریم

شرک باشد اگر از بیم خلایق نزنیم

نقد وقت* است مرا عشق و چو افتاد به دست

به غنیمت، زنخ از سابق و لاحق نزنیم(غزل 247)

ترک بدخوی جفاجوی بلا بالا تویی

نی غلط گفتم نکوخوی و نکوسیما تویی

آن بهشت نقد کامروز است ما را نقد وقت*

می‌کند بیهوده زاهد وعده فردا، تویی(غزل 335)

...بدان بعثت قد توحید شد راست

قیامت نقد وقت* احمد ماست

حقیقت گشت مشهود و مبرهن

قیامت شد هویدا روز روشن(صفای اصفهانی-مثنوی بخش8)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار حکیم نزاری بیرجندی قهستانی 3 -قرن 7 و 8-(وقت خوش بهشت نقد تصوف و  عرفان)108

در نگنجد آفتاب آن‌جا که خلوت‌گاهِ ماست

گرچه با شمعِ شب‌ستانش کم از پروانه‌ایم

دیگران با نسیه خرسندند و ما با نقدِ وقت*

دیگران از دوست محجوبند و ما هم‌خانه‌ایم(غزل 903)

محبوب در حجاب و رقیب ایستاده پیش

گل در کنار نغز بود خار در چمن

لعل مذاب در کف و در عدن به بحر

نقدِ بهشت* عدن به از نسیه عدن(غزل 961)

خوش است بر لبِ قلزم نشسته دریا کو؟

به یادِ رویِ تو ساغر به دست امّا کو؟

شرابِ راوق و آوازِ چنگ و ضربِ اصول

من و تو و دو حریفِ دگر دریغا کو؟...

به نقدِ وقت* قناعت کنم که «اَین الوقت»

گذشت دی و نزاری! امیدِ فردا کو؟(غزل 1053)

گر بنسازد رقیب ور بنوازد حبیب

هر دو برِ ما یکی سوخته و ساخته

راست بگویم منم در طلب نقدِ وقت*

خرمن هر قوم را بیخته و یاخته(غزل 1065)

گذشته فایده برد از گذشته راست چنانک

رسد نصیبهٔ آینده هم به آینده

بیار تا تو چه داری به نقد و کیسهٔ نقد

به نقدِ وقت* نگه‌دار زر پاینده(غزل 1084)

مپیچ روی ز وحدت، مکن تتّبع کثرت

فسونِ عشق ز خود دفع می‌کنی به فسانه

مباش الاّ فرزند نقدِ وقت* عزیزا

قبول کن ز نزاری نصیحتی پدرانه(غزل 1099)

دریاب که سرّ "ارجعی" چیست

تا پس رو نقد وقت* باشی

در سیر و سلوک گرم‌رو باش

خرمن می‌سوز و دانه می‌پاش!(ترجیعات 1)

گر یاد روزگار فراغت کند کسی

چون محنت از پس است تفاوت کند بسی

با نقد وقت* ساخته‌اند اهل معرفت

این جا مجال نیست که طعنی کند کسی(غزل 1258)

از نزاری یک نصیحت گوش کن

عقل را زان پس لقب مدهوش کن

هر که حالی نقد* خود را نقد کرد

نو عروس آخرت را عقد کرد(سفرنامه -بخش 5)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار حکیم نزاری بیرجندی قهستانی 2 -قرن 7 و 8-(وقت خوش بهشت نقد تصوف و  عرفان)107

جهان پرفتنه از جانانهٔ ماست

فلک سرمست از پیمانهٔ ماست...

عیان مطلوب و ما محجوب هیهات

حجاب از نفس نامردانهٔ ماست

برادر کآشنای کوی او نیست

برادر نیست او بیگانهٔ ماست

نزاری نقد وقت* خویش را باش

سخن های دگر افسانهٔ ماست(غزل 164)

چون جز او نیست این همه پس چیست؟

گر همه اوست پس همه کس کیست؟

برو و جان بدو سپار و بمان

ورنه بی او چگونه خواهی زیست؟

هر چه او نیست نقدِ وقت* همه

انتظارِ پریر و وعدۀ دی است(غزل 294)

هر چه نسیه است جز خیالی نیست

پس خیال تو جز محالی نیست

هر را نقد وقت* نیست به دست

روی او بیش در ضلالی نیست

ملک باقی طلب که باقی را

ابد الآبدین زوالی نیست(غزل 329)

من و مجاورت آستان میخانه

مراد آن که مرید آستانه‌ای گیرد

غلام همت آنم که چون نزاری مست

پس از دوگانه واجب سه‌گانه‌ای گیرد

غنیمتی شمرد نقد وقت* را امروز

نوید حاصل فردا فسانه‌ای گیرد(غزل 459)

آن سرایِ بقاست کاندر وی

مهر بی انتقامِ کین باشد

دل که باشد چو موم نقش پذیر

حلقۀ عشق را نگین باشد

حالیا نقدِ وقت* او دارد

هر که را هم‌دمی قرین باشد(غزل 495)

ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده است نباتش

درونِ چشمۀ حیوان لبالب آب حیاتش...

به کامِ خویش ببینم رقیبِ سوختنی را

به دادخواه گریبان گرفته در عرصاتش

به نقدِ وقت* زمانی به حالِ ما نگران شو(غزل 682)

ای سالخورده بر نود و صد کشیده گیر

وآن گه قیاس کرده ز صد بر هزار کش

چون عاقبت نهایت اعمار لازم است

باری به نقدِ وقت* میِ خوش‌گوار کش(غزل 693)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار حکیم نزاری بیرجندی قهستانی 1 -قرن 7 و 8-(وقت خوش بهشت نقد تصوف و  عرفان)106

ندیده‌اند مگر روی آن بهشت آرای

جماعتی که صفت می کنند مینو را

به نقد وقت* چو فردوس حاصل است امروز

چرا نه عیش کنم در بهشت با حورا؟(غزل 43)

جای گنج است کنج خانهٔ ما

نقد وقت* است در خزانة ما

راح بستان که روح قدس به فخر

می نهد سر بر آستانهٔ ما

تا کند مستی و برون آید

جرعه ای از می شبانهٔ ما(غزل 56)

ای جانِ به لب رسیده بشتاب!

خود را و مرا به نقد دریاب!

دل رفت و تو نیز بر سر پای

اندیشه نمی‌کنی در این باب

بر نسیه چه اعتبار زنهار

در حاصل نقد وقت* بشتاب!(غزل 64)

چند گویی نزاریا ز بهشت

اینک اینک ببین، ببین دریاب!

شادی روزگار یاران را

بر کف من نهید جام شراب

دوستان نقد وقت* دریابید

ای که "طوبی لهم و حسن مآب"(غزل 75)

یافت نزاری به عشق از خودیِ خود، خلاص

عشق عطیت بود نه هنر مکتسب

حمداً لله که من یافته‌ام نقد وقت*

منتظر نسیه را هست خیالی عجب

ساقی وحدت بیار ، تا بزداید غبار

زآینه روح ما صیقل آب عنب(غزل 80)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت و بهشت نقد در شعر صائب 2 ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 105

جماعتی که ز تلخی زنند جوش نشاط

به هر مذاق چو می خوشگوار می‌گردند

به نقد وقت* گروهی که دل نمی‌بندند

همیشه خرج ره انتظار می‌گردند(غزل 3907)‌

دل خود را کسی چون جمع سازد

در آن کشور که امنیت نباشد

مشو از پاس نقد وقت* غافل

که بخل این‌جا کم از همت نباشد(غزل 4524)

عریان‌تنی است جامه احرام شوق ما

دامن به دست خار مغیلان نمی‌دهیم

یوسف به سیمِ قلب فروشی نه کار ماست

از دست، نقد وقت* خود آسان نمی‌دهیم(غزل 5894)

چه باشد قطره آبی که نتوان دست از آن شستن؟

هم از گرد یتیمی خاک در چشم گهر می‌زن

نثار تازه‌رویان ساز، نقد وقت* را صائب

در ایام بهاران از زمین چون دانه سر می‌زن(غزل 6125)

بی تأمل صرف نقد وقت* در دنیا کنی

چون به کار حق رسی، امروز را فردا کنی

دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک شست

دست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنی( غزل 6723)

آنچه آن روی لطیف از سایه مژگان کشید

کی عذار ماه مصر از سیلی اخوان کشید؟

عاشقان را از تمتع مانعی جز شرم نیست

در حریم وصل می باید مرا هجران کشید

می‌توانی گنج ها از نقد وقت* اندوختن

گر توانی پای خود چون کوه در دامان کشید**(متفرقات 260)

**اقتباس از سعدی:اگر پای در دامن آری چو کوه/سرت ز آسمان بگذرد در شکوه(بوستان سعدی-باب هفتم)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت و بهشت نقد در شعر صائب 1 ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 104

ترک خودکامی، جهان در شکرستان کردن است

تلخ‌کامی جز نصیب مردم خودکام نیست

کیسه پردازان دنیا غافلند از نقد وقت*

ورنه نقدی این چنین در کیسه ایام نیست(1)(غزل 1302)

آن که مصرف می‌کند پیدا برای سیم و زر

کاش نقد وقت* را هم مصرفی پیدا کند

گر نپردازد به حال سینه درد و داغ عشق

کیست صائب این زمین مرده را احیا کند؟(غزل 2513)

عدالت این تقاضا می‌کند کز خرمن قسمت

نیابد نان جو هر کس زبان گندمین دارد

بهشت نقد* می‌خواهی به نقد وقت* قانع شو!

که روز خوش نبیند هر که چشم دوربین دارد

اگر عارف سفر از خود کند یک بار، می‌یابد

که دامان بهار عیش را صحرانشین دارد(غزل 2933)

گوارا باد صحبتها به نقد وقت* نشناسان

که ما را کنج عزلت خوشتر از کنج دهن‌ها شد

چو دام زیر خاک آید به چشم خلق هر سطری

زبس گرد کسادی پرده روی سخن‌ها شد(غزل 3065)

به نقش کم ز بساط جهان قناعت کن!

که نقش کم چو شود چشم شور کم گردد

چو می‌توان به خوشی نقد وقت* را گذراند

روا مدار که این خرده خرج غم گردد(غزل 3680)

اگر خموش نشیند دلش سیاه شود

چو شعله هر که بدآموز ژاژخایی شد

چه گنج‌ها که تواند ز نقد وقت* اندوخت

هر آن رمیدن که فارغ ز آشنایی شد(غزل 3851)

مباش در پی مطلب که مطلب دو جهان

به دامن دل بی‌مدعا گذاشته‌اند

معاشران که ز هم نقد وقت* می‌دزدند

چه نعمتی است که ما را به ما گذاشته‌اند(غزل 3898)

(1)درک لحظه و وقت در ورای جهان و زمان است، در درون جان انسانی که آگاه شده از بی‌زمان خویشتن حقیقی‌اش.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در آثار جامی ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 103

وان دگر خون همی گریست که آه

نفس و شیطان زدند بر من راه

خاک انباشتم به دیده هوش

سخن راست را نکردم گوش

کاشکی بهر امتحان باری!

کردمی زآن ذخیره مقداری

تا کنون نقد وقت* من گشتی

وقتم این سان به مقت نگذشتی!(هفت اورنگ-دفتر اول)

در این خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج

چو نقد وقت* تو شد فقر، خاک بر سر گنج

به کشت و کار جهان رخ میار کآخر داو

ز کشت مات شود شاه عرصه شطرنج(غزل 252)

جان در کفم به نقد لقایم بگیر دست

سودای عاشقان تو باشد یدا به ید

مستغرق شهود تو کرده‌ست نقد وقت*

مستخلص از فسانه امس(دیروز) و امید غد(فردا)(قصیده 9)

به کوی عزلتم ویرانه‌ای هست

ز نقد وقت* درویشانه‌ای هست

به دستم تا ز هستی دست شویم

ز خم نیستی پیمانه‌ای هست(غزل 83)

بهلول را گفتند: دیوانگان بصره را بشمار. گفت: آن از حیز شمار بیرون است، اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند.

هرکه عاقل بینی او را بهره است

نقد وقت* از مایه دیوانگی

می‌زید از آفتاب حادثات

شادمان در سایه دیوانگی(بهارستان-مطایبات)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار خاقانی و سعدی ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 102

چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادش

به یاد نارمت ایرا که یادگار بلایی

چو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرش

ز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آیی

ز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستم

به آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزایی

مرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سروم

که تو به تازگی عمر هم‌چو گل به نوایی

تویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخر

نه نقد وقت* بری کیسهٔ حیات ربایی

چنان که از دیت خون بود حیات دوباره

دوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی(خاقانی- غزل 398)

خوشا و خرما وقت حبیبان

به بوی صبح و بانگ عندلیبان

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

که ساکن گردد آشوب رقیبان

دو تن در جامه‌ای چون پسته در پوست

برآورده دو سر از یک گریبان

سزای دشمنان این بس که بینند

حبیبان روی در روی حبیبان

نصیب از عمر دنیا نقد وقت* است

مباش ای هوشمند از بی نصیبان

چو دانی کز تو چوپانی نیاید

رها کن گوسفندان را به ذئبان

من این رندان و مستان دوست دارم

خلاف پارسایان و خطیبان

بهل تا در حق من هر چه خواهند

بگویند آشنایان و غریبان

لب شیرین لبان را خصلتی هست

که غارت می‌کند هوش لبیبان

نشستم با جوانمردان اوباش

بشستم هر چه خواندم بر ادیبان

که می‌داند دوای درد سعدی

که رنجورند از این علت طبیبان(سعدی غزل 448)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در اشعار مولانا ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 101

ای ضیاء الحق تو دیدی حال او

حق نمودت پاسخ افعال او

دیدهٔ غیبت چو غیب است اوستاد

کم مبادا زین جهان این دید و داد

این حکایت را که نقد وقت* ماست

گر تمامش می‌کنی این‌جا رواست

ناکسان را ترک کن بهر کسان

قصه را پایان بر و مخلص رسان

این حکایت گر نشد آنجا تمام

چارمین جلد است آرش در نظام(مثنوی-سرآغاز دفتر چهارم )

هر که چون گل ز آتش آب نشد

اندر آتش چو خار خواهد بود

چون شکار خدا نشد نمرود

پشه‌ای را شکار خواهد بود

هر که از نقد وقت* بست، نظر

سخره‌ای انتظار خواهد بود

هر که را اختیار کردش عشق

مست و بی‌اختیار خواهد بود

هر که او پست و مست عشق نشد

تا ابد در خمار خواهد بود(غزل 974)

زندگانی صدر عالی باد

ایزدش پاسبان و کالی باد

هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیش

پیش او نقد وقت* و حالی باد

مجلس گرم پرحلاوت او

از حریف فسرده خالی باد(غزل 978)

می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام‌گام

در جبینش آفتاب و در یمینش جام‌جام

می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت* ما

مشنو ای پخته از این پس وعده‌های خام‌خام(غزل 1583)

بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی

بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان

این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است

یک قراضه‌ست این همه عالم و باطن هست کان

لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست

نزد عاشق نقد وقت* و نزد عاقل داستان

عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس

عشق کان بینش آمد ز آفتاب "کن فکان"(غزل 1940)

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت

به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی

هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان

خبر ندارد کو را نماند فردایی

غلام عشقم کو نقد وقت* می‌جوید

نه وعده دارد و نه نسیه‌ای و نی رایی(غزل 3064)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در ولد نامه ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 100

هر ولی اول قطره‌ای بود، از غایت صدق و محبت و نهایت طلب و مودت حق، آخر دریایی شد. پس هر ولی دریایی است بی پایان و هر دریایی از این دریاها از دریای با عظمت پر رحمت حق همچو موجی است و موج‌ها در دریا متفاوت‌اند. موج مولانا "قدسنا اللّه بسره العزیز" از همه موج‌ها بیشتر است و پیشتر هر که را همت عالی باشد بر بیش زند و پیش دود.

هر ولی‌ای ز حق شده دریا

گرچه اول چو قطره بد جویا

در تن چون سبوی دریا گشت

بی ز تحت و ز فوق اعلا گشت...

صائمان جمله می‌خوران گشته

عوض ذکر شعر خوان گشته

نی چنان شعر کان مجاز بود

بلکه شعری که مغز راز بود

ظاهرش شعر و باطنش تفسیر

راه حق را در او بهین تقریر

رفته فکر بهشت و دوزخشان

ترس نی از صراط و برزخشان

زده بر نقد وقت* صوفی‌وار

کرده با خلق نسیه را ایثار

عشق حق را گزیده بر همه چیز

از سر دید و غایت تمییز(بخش 124)

حق تعالی آدمی را جهت معرفت و عبادت خود آفرید و مقصود از هستی آدمی آن بود که "و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون". و چون از او این معنی نیاید، عمرش بی‌فایده گذشته باشد. اگرچه از او کارهای دیگر آید، الا او را فایده نباشد. همچنان‌که شمشیر به قیمت را اگر کسی به جای میخ در دیوار زند که از اینجا کوزه بیاویزم، بی‌فایده باشد، زیرا به میخی آن مصلحت برمی‌آید . شمشیر را برای چیزی دیگر ساخته‌اند.

گرچه از ما هزار کار دگر

آید از صنعت و ز علم و هنر

نیست بی‌فایده ولی ما را

بهر آن نافرید حق یارا...

کار امروز کن اگر مردی

ور نه فردا ز نادمان گردی

هر که بر نقد* زد بود عاقل

هر که در نسیه ماند شد باطل

همه بر نقد* می‌زند عاشق

می‌گریزد ز نسیه‌ها صادق

بر صوفی به است سیلی نقد*

از عطاهای نسیه خوش عهد(بخش 141)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در تمهیدات عین القضاه همدانی3 ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 99

دریغا سالک مخلص را به جایی رسانند که نور محمد ص بر وی عرض کنند، بداند سالک در این نور که" إلا الله" چه باشد. "عرف نفسه" نور محمد حاصل آید و "عرف ربه" نقد وی شود. دریغا اگر نور محمد ص به نور لااله الا الله مقرون و متصل نبیند این شرک باشد که "لئن أشرکت لیحبطن عملک" از شرک درباید گذشت. اینجا تو را معلوم شود که مصطفی چرا گفتی که "أعوذ بک الشرک و الشک"

دریغا دانی که این شرک چه باشد، نور الله را در پردۀ نور محمد ص دیدن باشد .یعنی خدا را در آینۀ جان محمد دیدن باشد "رأیت ربی لیلة المعراج فی أحسن صورة ".

مبتدی را آن باشد که جز در پردۀ محمد خدای را نتواند دیدن، اما چون منتهی شود نور محمد از میان برداشته شود "وجهت وجهی للذی" نقد وقت* شود "لانعبد إلا ایاه مخلصین" قبلۀ اخلاص او شود، زیرا که نور محمد متلاشی و مقهور بیند در زیر نور الله.

دریغا اگرچه فهم نخواهی کردن اما سالک منتهی را دو مقام است مقام اول نور لا اله الا الله در پردۀ نور محمد همچنان بیند که ماهتاب در میان آفتاب. مقام دوم آن باشد که نور محمد را در نور الله چنان بیند که نور کواکب را در نور ماهتاب. دریغا تو از "لا اله الا الله" حروفی گویی و یا شنوی و بایزید از این توبه کند آنجا که گفت: "توبة الناس من ذنوبهم وتوبتی من قول لا إله إلا الله" دریغا دانی که از "لا اله الا الله" چرا توبه می‬کند؟! مصطفی از این‌جا گفت: "أفضل ما قلته أنا و النبیون من قبلی لا إله إلا الله" چه گویی که "لا إله إلا الله" پیغامبران و اولیا را از گفتار زبان باشد یا گفتاردل؟ "لا اله الا الله "گفتن دیگر است "لا اله الا الله" بودن دیگر.(اصل 5)

دریغا در این مقام حسین منصور را نیز معذور باید داشت چون که گوید: هیچ فرق نیست میان من و میان خداوند من مگر به دوصفت؛ صفت ذات که وجود ذوات ما از او آمد و حاصل ما از او حاصل شد و قوام و قیام ما بدو آمد و ازوست چه خوب بیان کرده است.

مگر استاد ابوبکر فورک از اینجا جنبید که گفت: فقیر آن باشد که نه محتاج خود باشد و نه محتاج خالق خود زیرا که احتیاج هنوز ضعف و نقصان باشد و فقیر به کمالیت رسیده باشد" إذا تم الفقر فهو الله" او را نقد وقت* شده باشد "تخلقوا بأخلاق الله" سرمایۀ او آمده باشد. دریغا این مرتبه بلند است هر کسی را آن توفیق ندهند که ادراک این تواند کرد و اما با همه می‬‌باید ساخت.

ای دوست! دانی که قصۀ یوسف چرا احسن القصص آمد؟ زیرا که نشان "یحبهم و یحبونه" دارد از سر "یحبهم و یحبونه" آنگاه خبر یابی که آیت "و ما کان لبشر أن یکلمه الله إلاوحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی بإذنه مایشاء" تو را روی نماید و بیان این جمله با تو بگوید و یا در نقطۀ طه جمله تو را بنماید و تو ببینی و بدانی که "یحبهم و یحبونه" چیست. انگبین و شکر به زبان گفتن دیگر باشد و به چشم دیدن دیگر باشد و خوردن و چشیدن دیگر. عاشق بودن لیلی دیگر است و نام بردن لیلی دیگر و قصۀ مجنون بر وی خواندن و شنیدن دیگر. جوانمردا! "یحبهم با یحبونه" در خلوت خانه هم سِر شده است "و لا زحمة فی البین"(اصل 6)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در تمهیدات عین القضاه همدانی2 ("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 98

بدان ای عزیز بزرگوار! اول چیزی از مرد طالب و مهمترین مقصودی از مرید صادق، طلب است و ارادت یعنی طلب حق.حقیقت، پیوسته در راه طلب می‌​باشد تا طلب روی بدو نماید که چون طلب نقاب عزت از روی جمال خود برگیرد و برقع طلعت بگشاید همگیِ مرد را چنان بغارتد که از مردِ طالب چندان بنماند که تمیز کند که او طالب است یا نه. مطلوب او را قبول کند "من طلب و جد وجد"(هر کس بجوید و کوشش کند بیابد) این حالت باشد.

ای عزیز! طالبان از روی صورت بر دو قسم آمدند، طالبان و مطلوبان. طالب آن باشد که حقیقت جوید تا بیابد. مطلوب آن باشد که حقیقت وی را جوید تا بدان انس یابد. انبیا با جماعتی از سالکان طالب خدا بودند سرِ ایشان ابراهیم خلیل و موسی کلیم بودند، نعتشان بشنو: "و لما جاء موسی لمیقاتنا" آمد به ما موسی. این طلب باشد."و اتخذ الله ابراهیم خلیلا" ابراهیم را دوست گرفت. در اصل دوست نبوده باشد آن کس که دوستش گیرند چنان نباشد که خود در اصل دوست بوده باشد. این طلب را فقر خوانند اولش "الفقر فخری" باشد به اصطلاحی دیگر فنا خوانند انتهای او آن باشد که "إذا تم الفقر فهو الله" نقد وقت* شود.

اما گروه مطلوبان، سرِ ایشان مصطفی آمد و امت او به تبعیت وی که "یحبهم و یحبونه" محمد اصل وجود ایشان بود و دیگران تبع. موسی را گفتند "جاء" آمد. مصطفی را گفتند "اسری" او را بیاوردیم. آمده چون آورده نباشد! انبیا به نام‌ها و صفات خدا سوگند خوردند، اما خدا به جان و سر و موی و روی او سوگند یاد کرده "لعمرک" "والضحی و اللیل إذا سجی" موسی را گفتند: "انظر إلی الجبل" به کوه نگر. مصطفی را گفتند: ما به تو نگرانیم، تو نیز همگی نگران ما شو! "الم تر إلی ربک کیف مد الظل" اگر یک روش طالب را بود دو کشش مطلوب را بود، اما از آنجا که حقیقت است[ همه چیز حقیقت خداوند است] طالب خود مطلوب است که اگر نجویندش نجوید و اگر آگاهیش نکنند آگاه نشود.(اصل ثانی)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

نقد وقت در تمهیدات عین القضاه همدانی1("وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان) 97

دریغا قفل بشریت بر دلهاست و بند غفلت بر فکرها و معنی "أفَلا یَتَدبَّرون القرآن أَم علی قُلوبٍ أقفالُها" این باشد. چون فتوح فتح و نصرت خدای تعالی درآید که "إذا جاء نَصْرُ اللّهِ والفَتْح" این قفل از دل بردارد. «سَنُریهم آیاتِنافی الآفاق و فی انفُسِهم» پدید آید و نباتِ «واللّهُ أنْبَتَکُم مِن الارض نباتا» حاصل شود. از خود بدر آید، ملکوت و مُلک ببیند و مُلک و مالک المُلْک شود که «کذلک نُرِی ابراهیمَ ملکوت السمواتِ و الارض» از خود بدر آید.

عیسی ع از این واقعه خبر چنین داد : به ملکوت نرسد هرکه دوبار نزاید. یعنی هر که از عالم شکم مادر بدر آید این جهان را بیند و هرکه از خود بدر آید آن جهان را بیند. «أبدانُهم فی الدنیا و قلوبُهم فی الآخرة» این معنی باشد. آیینۀ «یَعْلَمُ السِرَّ فی السمواتِ والارض» کتاب وقت* او شود. «مَنْ عَرفَ نفسه» او را روی نماید، «فقد عَرَف ربَّه» نقد وقت* او شود. از «یوم تُبَدَّلُ الأَرضُ» گذشته بود و «بِغَیْر الأَرضِ» رسیده «رأی قلبی ربی» بیند. «أَبیتُ عِنْد ربی یُطْعِمُنی و یَسْقین» بچشد. "فأوحی إِلی عَبْدِه ما أوحی" بشنود.

ای عزیز! اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند، از عادت‌پرستی دست بدار! که عادت‌پرستی، بت پرستی باشد. نبینی که قدح(عیب) این جماعت چگونه می​‌کند «إِنّا وَجَدْنا آباءَنا علی امةٍ و إِنّا علی آثارهم مُقتدون» و هرچه شنوده‌​ای ازمخلوقات فراموش کن! «بِئْسَ مَطِیَّةُ الرَّجُل زَعْمُه»[گمان مرد مرکب بدی است برایش] و هرچه شنوده‌​ای، ناشنوده گیر که «لایَدْخُل الجنَّة نَمّام». و هرچه بنماید نادیده گیر «ولاتَجَسَّسوا». و هرچه بر تو مشکل گردد جز به زبان دل سؤال مکن و صبر کن تا رسی «وَلَوْ أنهُم صَبروا حتی تَخْرُجَ إِلَیْهم لَکان خیراً لَهُم». نصیحت خضر قبول کن «فلا تَسْأَلنی عن شیءٍ حتی أُحدِثَ لک مِنْهُ ذِکرا».(تمهید اول)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح