خسرو همام دولت ، میران‌شه آنکه اوست
تاجی ز فخر بر سر شاهان باستان
شاهنشهی که شاکر و با آفرین روند،
زوّار او ز درگه و مهمان او ز خوان
اندر مصاف لشکر و در بزم کس ندید
مانند او مبارز و چالاک میزبان
ده سال بر ولی اگر او میزبان بود
"خوش‌طبع‌تر" بود ، چو شود پیش میهمان
در خورد او زمانه اگر داد او دهد
ننگ آیدش که نام برد گنج شایگان(قصیده ۵۶)
ای چشم جود را بصر و عقل را روان
گر عقل را روان بدی و جود را بصر
چونان که کان گوهر، در کوه مضمرست
کوهی است در تو حلم و در او فضل تو گهر
نامی ز تو شدند سراسر تبار تو
گرچه به اصل و فضل بزرگند و نامور
آزادگی بگشت به گرد جهان بسی
آخر، در اصل دولت تو گشت مستقر
زان پیش کز عدم به وجود آمدی خدای
موجود کرده بود هنر در تو سربه‌سر
بر زایران، تویی به سخا کیس‌های سیم
بر شاعران، تویی به عطا بدرهای زر
بر نظم و نثر و فضل تویی شاعر و سوار
"خوش طبع" و خوش نوایی و خوش لفظ چون شکر
شاعر نواز و شعرشناسی و شعر خواه
آری چنین بوند بزرگان مشتهر
من مرده زنده گشتم و اکنون شدم جوان
یک ذره گر ز جود تو بر من کند اثر
(قصیده ۹۸- مسعود سعد سلمان)
آرامش و پرواز روح