حقیقت دنیا چیست؟

ناصر خسرو قبادیانی می‌گوید:
همی لافی که من هنگام برنایی چنین کردم
چه چیزستت کنون حاصل، نبوده چیز چون نازی؟


افتخارات گذشته و آرزوهای آینده وجود ندارند و تخیلی بیش نیستند
اکنون نیز پا در گذشته می گذارد و یا به آینده دل می سپارد، پس حقیقت دنیا چیست؟!

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هست 96-در شعر ناصرخسرو 43

به بهار تو لباس می دهی و پاییز به تو لباسی دیگر می دهد،

رسم دهر همین است که بی هنری را تا فرق ثریا بالا می‌برد:

ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری

تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری...

به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتی

به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجری...

به نوبهار ز رخسار دختران درخت

نقاب سبز تو دانی گشاد هر سحری

چو سردگوی شوی باغ زردروی شود

برون نیارد از بیم دختریش سری

به گرد خویش در آرد کنون ز بیم تو چرخ*

ز سند و زنگ و حبش بی‌قیاس و مرحشری

به سان طیر ابابیل لشکری که همی

بیوفتد گهری زو به جای هر حجری

چو خیمه‌ای شود از دیبهٔ کبود فلک*

که بر زنند به زیرش ز مخمل آستری

کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق

ز مهره‌های بلورین ساده سود بری

چو صدهزاران زرینه تیر بودی مهر

کنونش بنگر چون آبگینگین سپری

رسوم دهر* همین است کس ندید چنو

نه مهربانی هرگز نه نیز کینه‌وری

همی رسند از او بی‌گناه و بی‌هنری

یکی به فرق ثریا یکی به تحت ثری(266)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هست 95-در شعر ناصرخسرو 42

دهر تو را در دام سیاه و سفید انداخته- تشبیه زیبای صبح به بچه رومی از گند پیر زنگی به دنیا می آید

نگه کن سحرگه به زرین حسامی

نهان کرده در لاژوردین نیامی

که خوش‌خوش برآردش از او دست عالم

چو برقی که بیرون کشی از غمامی

یکی گندپیر است شب زشت و زنگی

که زاید همی خوب‌رومی غلامی

وجود از عدم همچنین گشت پیدا

از اول که نوری کنون از ظلامی

مپندار بر روز، شب را مقدم

چو هر بی‌تفکر یله‌گوی عامی،

که شب نیست جز نیستی‌ روز چیزی

نه بی‌خانه‌ای هست موجود بامی...

به سوی تمامی رود بودنی‌ها

به قوت تمام است هر ناتمامی

تو در راه عمری* همیشه شتابان

در این ره نشایدت کردن مقامی

به منزل رسی گرچه دیر است، روزی

چو می‌بری از راه هر روز گامی

نبینی که‌ت افگند چون مرغ نادان

ز روز و شبان دهر* در پیسه دامی؟

نویدت دهد هر زمانی به فردا

نویدی که آن را نباشد خرامی*(265)

*رفتار از روی ناز

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هست 94-در شعر ناصرخسرو 41

زمان عقاب رباینده است-آرزوهایت آواز شوم گلوی بخت است

بازی است زمانه* بس رباینده

با باز زمانه* چون کنی بازی

بازی رسنی نه معتمد باشد

بس بگسلد این رسنت، ایا غازی

ای دیو دوان چرا نمی‌بینی

از جهل نشیب دهر* از افرازی

تازنده زمان چو دیو می‌تازد

تو از پس دیو خیره می‌تازی

بازی ز کجات می‌فراز آید

ای مانده به قعر چاه صد بازی؟

رازی است بزرگ زیر چرخ* اندر

بی‌دین تو نه اهل آن چنان رازی

انبازانند دینت با دنیا

چون با تن توست جان به انبازی

دنیا به تگ اندر است دینت کو؟

بی‌دین به جهان* چرا همی نازی؟

غرقه شده‌ای به بحر دنیا در

یا هیچ همی به دین نپردازی

با آز هگرز دین نیامیزد

تو رانده ز دین به لشکر آزی

آواز گلوی بخت شوم آزست

تو فتنه شده بر این به آوازی

غمز است هر آنچه‌ت آز می‌گوید

مشنو به گزاف از آز غمازی

با دهر* که با تو حیله‌ها سازد

ای غره شده چرا همی سازی؟

بنگر که جهانت* می‌بینجامد

هر روز تو کار نو، چه آغازی؟

آن را که‌ت ازو همی رسد خواری

ای خواری‌دوست خیره چه نوازی(261)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی93- در شعر ناصرخسرو 40

دهر ابری است که بر گل عمرت برف می بارد-جهان مادر تو هست ببین آیا خوشبخت به دنیا آمده ای یا نه؟

ای طمع کرده ز نادانی به عمر* هرگزی

با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی؟

در میان آتشی و اندر میانت آتش است

آب را چندین همی از بیم آتش چون مزی؟...

همچنین دانم نخواهد ماند برگشت زمان

موی جعدت عنبری و روی خوبت قرمزی

بی‌گمان شو زانکه یک روز ابر دهر* بی‌وفا

برف بارد هم بر آن شاهسپرغم مرغزی*

هرمز و خسرو تهی رفتند از اینجا، ای پسر،

پس همان گیرم که تو خود خسروی یا هرمزی...

مادر توست این جهان* بنگر کز این مادر همی

نیک‌بخت و جلد زادی یا به نفرین و خزی

چون نیلفنجی به طاعت عمر جاویدی همی؟

چون همی شادان بباشی گرت گویم «دیر زی»؟

تن ز بهر طاعتت دادند، عاصی چون شدی؟

گر نه‌ای بدبخت، بر پستان مادر چون گزی؟(253)

*داروی گیاهی خوشبو

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هست 92جهان سفله-جهان کنیسه مریم است -عالم دریای پر لولو است ناصر خسرو 39

شبی تاری چو بی‌ساحل دمان پر قیر دریائی

فلک چون پر ز نسرین برگ نیل* اندوده صحرائی

زمانه رخ به قطران* شسته وز رفتن برآسوده

که گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی..

بدل کرده جهان سفله هستی را به ناهستی

فرو مانده بدین کار اندرون گردون چو شیدائی

برآسوده ز جنبش‌ها و قال و قیل دهر ایدون

که گفتی نیست در عالم نه جنبائی نه گویائی

ندید از صعب تاریکی و تنگی زیر این خیمه

نه چشم باز من شخصی نه جان خفته رؤیائی...

کنیسهٔ مریمستی چرخ گفتی پر ز گوهرها

نجوم ایدون چو رهبانان و دبران چون چلیبائی

مرا بیدار مانده چشم و گوش و دل که چون یابم

به چشم از صبح برقی یا به گوش از وحش هرائی

که نفس ار چه نداند، عقل پر دانش همی داند

که در عالم نباشد بی‌نهایت هیچ مبدائی

چو زاغ شب به جابلسا رسید از حد جابلقا*

برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی...

یکی دریاست این عالم پر از لولوی گوینده

اگر پر لولوی گویا کسی دیده است دریائی

زمانه است آب این دریا و این اشخاص کشتی‌ها

ندید این آب و کشتی را مگر هشیار بینائی

ز بهر بیشی و کمی به خلق اندر پدید آمد

که ناپیدا بخواهد شد بر این سان صعب غوغائی

فلان از بهر بهمان تا مرو را صید چون گیرد

ازو پوشیده هر ساعت همی سازد معمائی(250)

*ماده سیاه

*گیاهی به رنگ آبی لاجوردی

*دو فصله دور

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی91-طمع نبستن به جهان بی وفا-جمشید نیز مفلس از جهان رفت  ناصر خسرو 38

برآسمانت خواند خداوند آسمان

بر آسمان چگونه توانی شد از زمی؟

واکنون که خوانده‌ای تو و لبیک گفته‌ای

بر کار خود چو مرد پشیمان چرا شمی؟

تدبیر برشدن به فلک* چون نمی‌کنی؟

چون کار و بار خویش نگیری به محکمی؟

یک رش هنوز بر نشدستی نه یک به دست

پنجاه سال شد که در این سبز پشکمی

کم بیش دهر* پیر نخواهد شد اسپری

تا کی امید بیشی و تا کی غم کمی؟

درویش رفت و مفلس جمشید از این جهان*

درویش رفت خواهی اگر نامور جمی

کس را وفا نیامد از این بی‌وفا جهان*

در خاک تیره بر طمع نور چون دمی؟

رفتند همرهان و تو بیچاره روز روز

ناکام و کام از پس ایشان همی چمی

آگاه نیستی که چگونه کجا شدند

بگذشت بر تو چرخ* و زمانه* به مبهمی

هر کس رهی دگرت نمودند نو به نو

از یکدیگر بتر به سیاهی و مظلمی

این گفت «اگر به خانهٔ مکه درون شوی

ایمن شوی از آتش اگر چند مجرمی»(247)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 90جهان به مراد تو نیست، چاه است و تخت شاهی در آن باشد؟ ناصرخسرو  37

شادی و جوانی و پیشگاهی

خواهی و ضعیفی و غم نخواهی

لیکن به مراد تو نیست گردون*

زین است به کار اندرون تباهی

خواهی که بمانی و هم نمانی

خواهی که نکاهی و هم بکاهی

چونان که فزودی بکاهی ایراک

بر سیرت و بر عادت گیاهی

چاهی است جهان* ژرف و ما بدو در

جوییم همی تخت و گاه شاهی

در چاه گه و شه چگونه باشد؟

نشنود کسی پادشای چاهی

ای در طلب پادشاهی، از من

بررس که چه چیز است پادشاهی

بر خوی ستوران مشو به که بر

بر گه چه نشینی چو اهل کاهی؟

مردم چو پذیرای دانش آمد

گردنش بدادند مور و ماهی

چون گشت به دانش تمام آنگه

گردن دهدش چرخ* و دهر* داهی

دانش نبود آنکه پیش شاهان

یکتاه قدت را کند دوتاهی

این آز بود، ای پسر، نه دانش

یکباره چنین خر مباش و ساهی

درویشی اگر بی‌تمیز و علمی

هرچند که با مال و ملک و جاهی...

پندی بده ای حجت خراسان

روشن که تو بر چرخ فضل ماهی

هرچند که از دهر* با سفاهت

با ناله و با درد و رنج و آهی

زیرا که تو در شارسان حکمت

با نعمت و با مال و دست گاهی(246)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 89-جهان بازیگر است- ماهی دریا هستی که مالک آن نیست در شعر ناصر خسرو 36

باید از دهر و چرخ رو برگردانی وگرنه عمرت را به پایان می رساند:

جهان* بازی‌گری داند مکن با این جهان* بازی

که درمانی به دام او اگر چه تیزپر بازی

برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می‌فرود آرد

برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی

چه باشد بازی آن باشد که ناید هیچ حاصل زو

تو پس، پورا، به روز و شب پس بازی همی تازی؟

به چنگ باز گیتی در چو بازت گشت سر پیسه

کنونت باز یابد گشت از این بازی و طنازی

نشیبی بود برنایی سرافرازان همی رفتی

فراز پیری آمد پیشت اکنون سر نیفرازی

جوانی چون نشیبت بود از آن تازان همی رفتی

کنون پیری فراز توست از آن خوش خوش همی یازی

همی لافی که من هنگام برنایی چنین کردم

چه چیزستت کنون حاصل؟ نبوده چیز چون نازی؟(ناصر خسرو فلسفه ناچیزی هستی و افتخار ما به آنچه وجود ندارد را به زیبایی تصویر کرده است)

چرا هنگام چیز و ناز پس چیزی نیلفغدی

که بگرفتیت دستی وقت بی‌چیزی و بی‌نازی

همه احوال دنیایی چنان ماهی است در دریا

به دریا در تو را ملکی نباشد ماهی، ای غازی

چو روی دهر زی بازی طرازیدن همی بینی

سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی

نپردازد به کار تو تن و جان فریبنده

اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازی

همی این چرخ* بی‌انجام عمرت را بینجامد

پس اکنون گر تو کار دین نیاغازی کی آغازی؟

زنا و مسخره و جور و محال و غیبت و دزدی

دروغ و مکر و غش و کبر و طراری و غمازی

ز سیرت‌های دیوان است، اندر نارت اندازد

اگر زینها برون ناری سر و یک‌سوش نندازی

تورا دانش به تکلیف است و نادانی طبیعی، زین

همی با تو بسازد جهل چون با جهل درسازی(244)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی88- جهان چون شرابخوار و خری که به همه آزار می رساند در شعر ناصر خسرو 35

دهر را نمی شناسی چون هنوز خاری دستت را نخسته:

جهان* چون شاد خواری بود لیکن

بماند آن شاد خوار اکنون چوخواری

به پیری و به خواری باز گردد

به آخر هر جوان و شاد خواری

جهان* با هیچ‌کس صحبت نجوید

کزو بر ناورد روزی دماری

چو گشت آشفته گردد پیشگاهی

رهی و بنده پیش پیشکاری

خر بدخوست این پر بار محنت

حرونی پر عواری بی‌فساری

نیابی از خردمندان کسی را

که او را اندر این خر نیست باری

نگه کن تا بر این خر کس نشسته است

که این بد خر نکرده‌ستش فگاری

از او پرهیز کن چون گشتی آگاه

که جز فعل بد او را نیست کاری

منش بسیار دیدم و آزمودم

چه گویم؟ گویم این ماری است، ماری

جز از غدر و جفا هرچند گشتم

ندیدم کار او را پود و تاری

کجا نوری پدید آید هم‌آنجا

ز بد فعلی برانگیزد غباری

تو را چون غمگساری داد گیتی

دلت شاد است و داری کاروباری

نه‌ای آگه که گر غمی نبودی

نبایستت هرگز غمگساری

نباید تا نباشد جرم عذری

نه صلحی، تا نباشد کارزاری

جهان* جای خلاف و بر فرودست

جزین مر مردمان را نیست کاری

تو معذوری که نشناسیش ازیرا

نخسته‌ستت هنوز از دهر* خاری

تو با او، ای پسر، رو گر خوش آمدت

پدر را هیچ عذری نیست باری

گرفتم در کنارش روزگاری

کنون شاید کزو گیرم کناری

اگر من به اختیارم برتن خویش

نکردم جز که پرهیز اختیاری

خلاف است اهل دین را اهل دنیا*

بداند هر حکیمی بی‌مداری(242)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 87-خیمه ای که فکر می کنی پرگوهر است-روز دراز دهر در شعر ناصرخسرو 34

این چه خیمه است این که گویی پر گهر دریاستی

یا هزاران شمع در پنگان* از میناستی

روزگار* و چرخ* و انجم سر به سر بازیستی

گرنه این روز دراز دهر* را فرداستی

نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقل

گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی

چرخ *می‌گوید به گشتن‌ها که من می‌بگذرم

جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی

قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش

گشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی

کس نمی‌داند کز این گنبد برون احوال چیست

سر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی

نیست چیزی دیدنی زینجا برون و زین قبل

می‌گمان آید کز این گنبد برون صحراستی

دهر* خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذرد

حال گشتن نیستی گر دهر* بی‌مبداستی

هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش

تا گمان آیدت کو قسطای بن لوقاستی

این همی گوید که گرمان نیستی دو کردگار

نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی(241)

*فنجان

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 86-جهان جای اختلاف، رنج و شر است و -دهر جنگجو در شعر ناصر خسرو33

نماند کار دنیا* جز به بازی

بقایی نیستش هر چون طرازی

تو کبک کوه و روز و شب عقابان

تو اهل روم و گشت دهر غازی

سر و سامان این میدان نیابد

نه غازی و نه جامی و نه رازی

وزین خیمهٔ معلق برنپرد

اگر بازی تو از اندیشه‌سازی

بر این میدان در این خیمه همیشه

همی تازی نهانی وانفازی

سوی بستی نیازد جز توانا

سوی خواری نیازد جز نیازی

جهان* جای خلاف و رنج و شر است

تو ای دانا، برو چندین چه تازی؟

به دیدهٔ وهم و عقل اندر نیاید

چرا هرگز نیاز؟ از بی‌نیازی

حقیقت چیست؟ عمر و علم مردم

مده حقت بدین چیز مجازی

به جسم اندرت ضدان جفت گشتند

تفکر کن که کاری نیست بازی(235)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 85-نهنگ دهر- زمانه از من چه می خواهد؟ در شعر ناصرخسرو 32

ای گشت زمان* زمن چه می‌خواهی؟

نیزم مفروش زرق و روباهی

از من، چو شناختم تو را، بگذر

آنگه به فریب هر که را خواهی

من بر ره این جهان *همی رفتم

از مکر و فریب و غدر تو ساهی...

ای گشت زمان* زمن چه می‌خواهی؟

نیزم مفروش زرق و روباهی

از من، چو شناختم تو را، بگذر

آنگه به فریب هرکه را خواهی

من بر ره این جهان* همی رفتم

از مکر و فریب و غدر تو ساهی

بی‌پای برون مشو از این دریا

اینک به سخنت دادم آگاهی

زیرا که چون دور ماند از دریا

بس رنجه شود به خشک بر ماهی(231)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 84  سپر ساختن علم در برابر تیر دهر- چندین گره دهر در شعر ناصرخسرو 31

ای خورده خوش و کرده فراوان فره

اکنون که رفت عمر چه گویی که چه؟

ای بر جهنده کره، ز چنگال مرگ

شو گر به حیله جست توانی بجه

از مرگ کس نجست به بیچارگی

بیهوده‌ای نبرد کسی ره به ده...

خواهی که تیر دهر* نیابد تو را

جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره

بنگر چگونه بست تو را آنکه بست

اندر جهان* به رشته به چندین گره

بیدار شو ز خواب کز این سخت بند

هرگز کسی نرست مگر منتبه

زاری نکرد سود کسی را که کرد

زاری و آب چشم کنارش زره

عمرت چو برف و یخ بگدازد همی

او را به هر چه کان نگدازد بده

زر است علم، عمر بدین زره بده

در گرم سیر برف به زر داده به

کار سفر بساز اگرچه تو را

همسایه هست از تو بسی سال مه

دیوی است صعب در تن تو آرزو

جویای آز و ناز و محال و فره(215)

دهر* درخت، نفس پرنده و تن تو آشیانه است:

بل دهر* درختی است و نفس مرغی

وین کالبد او را چو آشیانه

ای کرده خرد بر دهان جانت

از آهن حکمت یکی دهانه

دانی که نیاوردت آنکه آورد

خیره به گزاف اندر این خزانه(218)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 83-زمانه بدخو-گنده‌پیر -گیتی درخت بد و مردم زیتون در شعر ناصر خسرو 30

بر دوستی عترت پیغمبر

کردندمان نشانهٔ بیغاره

هرگز چنین گروه نزاید نیز

این گنده پیر دهر ستمگاره

آن روزگار شد که حکیمان را

توفیق تاج بود و خرد یاره

ناگاه باد دنیا مر دین را

در چه فگند از سر پرواره

گیتی یکی درخت بد و مردم

او را به سان زیتون همواره

رفته‌است پاک روغن از این زیتون

جز دانه نیست مانده و کنجاره

امروز کوفتم به پی آنک او دی

می‌داشت طاعتم به سر و تاره

سودی نداردت چو فراشوبد

بدخو زمانه، خواهش و نه زاره

روزی به سان پیرزنی زنگی

آردت روی پیش چو هر کاره

روزی چو تازه دخترکی باشد

رخساره گونه داده به غنجاره

دریاست این جهان و درو گردان

این خلق همچو زبزب و طیاره(210)

دهر به الک زمانه مردم را غربال میکند و نخاله بر سر ما می‌ریزد

معده‌ت چاهی است ای رفیق که آن چاه

پر نشود جز به خاک و ریگ و نماله

رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز

بر تو کنندش بلامحال و محاله

هم به تو مالد فلک تو را که ندارد

جز که ز عمر تو چرخ برشده ماله

نالش او را کشید مادر و فرزند

شربت او را چشید عمه و خاله

نسخت مکرش تمام ناید اگر من

محبره سازم یکی چو چاه زباله

آمدن لاله و گذشتن او کرد

لالهٔ رخسار من چو زرد بلاله

تو به پیاله نبید خور که مرا بس

حبر سیاه و قلم نبید و پیاله

دهر به پرویزن زمانه فرو بیخت

مردم را چه خیاره و چه رذاله

هرچه درو مغز و آرد بود فرو شد

بر سر ماشوب آمده است نخاله

دیو ستان شد زمین و خاک خراسان

زانکه همی ز ابر جهل بارد ژاله(212)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 82- گیتی زنی شوی‌جوی است-دهر بی قرار است در شعر ناصر خسرو 29

گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره

افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره...

گیتی زنی است خوب و بد اندیش و شوی جوی

با غدر و فتنه‌ساز و به گفتار ساحره

بگریزد او ز تو چو تو فتنه شدی برو

پرهیزدار از این زن جادوی مدبره

غره مشو به رشوت و پاره‌ش که هرچه داد

بستاند از تو پاک به قهر و مصادره

با بی‌قرار دهر مجو، ای پسر، قرار

عمرت مده به باد به افسوس و قرقره

از مکر او تمام نپرداخت آنکه او

پر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره

نقدی سره است عمر و جهان قلب بد، مده

نقد سره به قلب، که ناید تو را سره

در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز

بگذار گوز و دست برآور ز خنبره

من زرق او خریدم و خوردم به روی او

زاد عزیز خویش و تهی کرد توبره

آخر به قهر او خبرم داد، هم‌چنین

از مکر او، بزرگ حکیمی به قاهره

خوابت همی ببرد، من انگشت ازان زدم

پیش تو بر کنارهٔ خوش بانگ پاتره

تو خفته‌ای خوش ای پسر و چرخ و روز و شب

همواره می‌کنند ببالینت پنگره

گرتو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر

بر جان تو وبال چو بر خر شود خره

برگیر آب علم و بدو روی جان بشوی

تا روی پر ز گرد نبائی به ساهره

چون دست و پای پاک نبینمت جان و دل

این هردو پاک نبینم و آن هردو پر کره

پیری کجا برد ز تو گرمابه و گلاب

خیره مده گلیم کهن را به جندره

چون می فروکشد سر سروت فلک به چاه

تو بر فلک همی چه کشی طرف کنگره؟(208)

دهر بدنهاد آبستن بدی است

دهر بد گوهر به شر آبستن است

جز بلا هرگز نزاد این حامله

دست ازو درکش چو مردان پیش ازانک

در کشندت زیر شر و ولوله

چون نگیری سلسله داوودوار؟

پیش توست آویخته آن سلسله(209)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 81- فریاد از فلک و جادوی آن-  گنده پیر زاینده در شعر ناصر خسرو28

فریاد به لااله الا هو

زین بی‌معنی زمانهٔ بدخو

زین دهر، چو من، تو چون نمی‌ترسی؟

بی‌باک منم، چه ظن بری، یا تو؟

زین قبه که خواهران انباغی

هستند درو چهار هم زانو

زین فاحشه گنده‌پیر زاینده

بنشسته میان نیلگون کندو

زین دیو وفا طمع چه می‌داری؟

هرگز جوید کس از عدو دارو؟

همواره حذر کن ار خرد داری

تو همچو من از طبیب باباهو

در دست زمان سپید شد زاغت

کس زاغ سپید کرد جز جادو؟

جادوی زمانه را یکی پر است

زین سوش سیه، سپید دیگر سو(205)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 80- نکوهش و گلایه از دهر در شعر ناصر خسرو 27

تا کی کنی گله که نه خوب است کار من

وز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟

چون بنگری که شست بدادی به طمع شش

نوحه کنی که وای گل و وای خار من

چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش

آید به مال باز به من روزگار من؟

هرگز نیامد و بنیاید گذشته باز

بر قول من گوا بس پیرار و پار من

در من نگر، که منت بسم روشن آینه

یکسر نگار خویش ببین و در نگار من

غره مشو به عارض عنبر نبات خویش

واندر نگر به عارض کافوربار من

مویم چنین سپید ز گرد سپاه شد

کآمد سپاه دهر* سوی کارزار من

جانم به جنگ دهر* خرد چون حصار کرد

یابد هگرز دهر* ظفر بر حصار من؟

اندر حصار من نرسد دست روزگار*

چشم زمانه* خیره شد اندر غبار من

کردم کناره از طرب و بی‌نصیب ماند

این صد هزار ساله عروس* از کنار من(189)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 79- دهر با طناب سیاه و سفید تو را خفه خواهد کرد در شعر ناصر خسرو 26

دهر گردنده بدین پیسه رسن، پورا،

خپه خواهدت همی کرد، خبر داری!

تو همی بینی که‌ت پای همی بندد

پس چرا خامشی و خیره؟ نه کفتاری

شست سال است که من در رسن اویم

گر بمیرم تو نگر تا نکنی زاری(229)

دهر با دندن مرگ تو را گاز می گیرد-مادر تو خاک و آسمان پدر توست :

دهر تو را می به یشک* مرگ بخاید

چارهٔ جان ساز، خیره ژاژ چه خائی؟

چاره ندانم تو را جز آنکه به طاعت

خویشتن از مرگ و یشک او بربائی

گرچه‌ت یکباره زاده‌اند نیابی

عالم دیگر اگر دوباره نزائی

هیچ میندیش اگر ز کالبد تو

خاک به خاکی شود هوا به هوائی

بند تو است این جسد، چرا خوری اندوه

گرت بباید ز تنگ و بند رهائی؟

جز که جسد را همی ندانی ترسم

زنگ جهالت ز جانت چو بزدائی؟

مادر تو خاک و آسمان پدر توست

در تن خاکی نهفته جان سمائی

نیک بیندیش تا همی که کند جفت

با سبک باقی این گران فنائی

جفت چرا کردشان به حکمت و صنعت

چون به میانشان فگند خواست جدائی؟(230)

*دندان بزرگ پیشین

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 78-عمر خواب ، جان و تن زن و شوهر و دهر اژدهاخوار در شعر ناصر خسرو 25

عمر* خود خواب جهان* است، چرا خسپی؟

بر سر خواب جهان* خواب دگر مگزین

بی‌گمان گردی اگر نیک بیندیشی

که بدل خفته است این خلق همه همگین

گر کسی غسلین خورده است به مستی در

تو که هشیاری بر خیره مخور غسلین

بلبل و هدهد و مرغند، بلی، لیکن

گل همی جوید یکی و یکی سرگین

طبع تشرین به چه ماند به مه نیسان؟

گرچه در سال بود نیسان با تشرین

از نبشته است نه ز اواز و نه از معنی

سوی هشیار دلان سیرین چو نسرین

تا سحرگه ز بس اندیشه نجست از من

سر من جز که سر زانوی من بالین

ای برادر، به چنین راه درون مرکب

فکرتت باید و از عقل بدو بر زین

جز بر این مرکب و زین، زین چه زشت و ژرف

جان دانا نشود بر فلک پروین

دهر* تنین خورنده است بر این مرکب

بایدت جست به صد حیلت از این تنین

ای پسر، جان و تنت هر دو زناشوی‌اند

شوی جان است و زنش تنت و خرد کابین

زین زن و شوی بدین کابین، فرزندی

چه همی باید، دانی، که بزاید؟ دین

گر بترسی ز بلا بر تن خویش و جان

هر دو را باید کردنت ز دین پرچین

کیمیای زر دین است بدو زر شو

کیمیا نیست چنین نیز به قسطنطین(187)

*اژدهای فلک

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 77-دام و مکر دهر- گنده پیری که شوهران را بکشد در شعر ناصر خسرو24

چون ز شب نیمی بشد گفتم مگر

باز شد مر دهر* داهی را دهن

زهر تابنده ز چرخ* تیره جرم

همچو خالی از یقین بر روی ظن

نور راه کهکشان تابان درو

چون به سوده لاجورد اندر لبن

وان ثریا چون ز دست جبرئیل

مانده نوری بر قفای اهرمن

جیش چرخ از نور پوشیده سلاح

فوج خاک از قیر پوشیده کفن

ای سپاهی کز سر خاور بود

هر شبی تا باخترتان تاختن

از نهیب تیرتان هر شب زمین

ز ابر تیره پیش روی آرد مِجن

لرز لرزنده غضنفر در عرین

ترس ترسنده عقاب اندر وُکن

از چه می‌ترسد به شب هر جانور؟

از بد این دهر* پر مکر و مِحَن

ای به غفلت خفته زیر دام دهر*

ایمنی چون یافتی زین مُفتتن؟!

دام و دد را دام می‌سازی و باز

دام توست این گنبد* بسیار فن

روز و شب را دهر حبلی ساخته است

کشت خواهدمان بدین پیسه رسن

خویشتن‌دار، ای جوان، از پیر دهر

(پیسه رسن: روز و شب)

تات نفریبد به غدر این پیرزن*

من ندیدم گنده پیری* همچنین

مرگ‌ریس و شرّباف و مکرتن

نیستش کار، ای برادر، روز و شب

جز که خالی کردن از شویان وطن*

گر ندانی کو چه خواهد با تو کرد

نیک بنگر تا چه کرد از بد به من

بر سرم یک دسته مرزنگوش بود

کرد مرزنگوش را سحرش سمن

مر مرا بفریفت از آغاز کار

تا شدم بریان به مهرش جان و تن

تن بدو دادم چنین تا گوشتم

خورد و اکنون می‌بسوزد باب زن

دل بگردان زو و گرد او مگرد

سر بکش زین بدنشان و دل بکن(183)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 76 شکایت از دهر و خراسان  در شعر ناصر خسرو 23

گر ایدونی و ایدون است حالت

شبت خوش باد و روزت نیک و میمون

مرا باری دگرگون است احوال

اگر تو نیستی بی‌من دگرگون

مرا بر سر عمامهٔ خز ادکن

بزد دست‌زمان *خوش‌خوش به صابون

مرا رنگ طبرخون دهر* جافی

بشست از روی بندم به آب زریون

ز جور دهر* الف چون نون شده‌ستم

ز جور دهر* الف چون نون شود،نون

مرا دونان ز خان‌ومان براندند

گروهی از نماز خویش ساهون

خراسان* جای دونان گشت، گنجد

به یک خانه درون آزاده با دون؟

نداند حال و کار من جز آن کس

که دونانش کنند از خانه بیرون

همانا خشم ایزد بر خراسان*

بر این دونان بباریده است گردون

که اوباشی همی بی‌خان و بی‌مان

در او امروز خان گشتند و خاتون

بر آن تربت که بارد خشم ایزد

بلا روید نبات از خاک مسنون(181)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 75-گردون، قلک و وام جهان در شعر ناصرخسرو22

عقل چه آورد ز گردون* پیام

خاصه سوی خاص نهانی ز عام؟

گفت: چو خورد نیست فلک* را قرار

نیست در او نیز شما را مقام

وام جهان* است تو را عمر تو

وام جان بر تو نماند دوام

دم بکشی بازدهی زانکه دهر*

بازستاند ز تو می عمر وام*

بازدهی بازپسین دم زدن

بی‌شک آن روز به‌ناکام و کام

گر نکنی هیچ بر این وام* سود

چون تو نباشد به جهان نیز خام(172)

انتقام دهر پس از تاختن در کامیابی‌ها

بسیار تاختی به مراد، اکنون

زین مرکب مراد فرو نه زین

تا کی کشی به ناز و گشی دامن

دامن یکی زناز و گشی برچین

یاد آمد آنچه منت بگفتم دی

کاین دهر* کین کشد ز تو نادان، کین

از صحبت زمانهٔ* بی‌حاصل

حاصل کنون بیار، چه داری؟ هین(قصیده178)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 74-شکایت از زمانه، دیو دژآگه در شعر ناصرخسرو21

از دهر* جفا پیشه زی که نالم؟

گویم ز که کرده‌است نال نالم؟

با شست و دو سالم خصومت افتاد

از شست و دو گشته است زار حالم

مالی نشناسم ز عمر برتر

شاید که بنالم ز بهر مالم

یک چند جمالم فزون همی شد

گفتی که یکی نو شده هلالم

در خواب ندیدی مگر خیالم

آن سرو سهی قد مشک خالم

چون دید زمانه* که غره گشتم

بشکست به دست جفا، نهالم

بربود شب و روز، رنگ و بویم

برکند مه و سال، پر و بالم

زین دیو دژاگه* چو گشتم آگه

زین پس نکند صید به احتیالم...

ای دهر* جز از من بجوی صیدی

نه مرد چنین مکر و افتعالم

من نیستم آن گل کز آب زرقت

تازه شودم شاخ و بال و یالم

چون طمع بریدم ز مال شاهان

پس مدحت شاهان چرا سگالم؟(170)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 74دیو دهر، دهر در هاون فلک ما را می کوبد در شعر ناصر خسرو 20

دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم

زایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم

تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل

عیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم

گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان

گاهی ز حرص مال پس کیمیا شدم

نه باک داشتم که همی عمر شد به باد

نه شرم داشتم که ضمیری خطا شدم

وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب

وقت بهار شاد به آب و گیا شدم

وین آسیا دوان و درو من نشسته پست

ایدون سپید سار در این آسیا شدم

پنداشتم که دهر چراگاه من شده‌است

تا خود ستوروار مر او را چرا شدم

گر جور کرد، باز دگر باره سوی او

میخواره‌وار از پس هیهایها شدم

یک چندگاه داشت مرا زیر بند خویش

گه خوب‌حال و باز گهی بی‌نوا شدم

وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت

یک چند با ثنا به در پادشا شدم

گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر

چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم(154)

دهر بفرسود و بفرسودمان

بر فلک جافی ازین خشمنم

شصت و دو سال است که بکوبد همی

روز و شبان در فلکی هاونم

چشم همی دارم همواره تا

کی بود از کوفتنش رستنم

تاش نسائی ندهد مشک بوی

فضل ازین است فرو سودنم(158)

نکوهش چاکری دهر

دهر گردن کی به دست تو دهد

چون تو او را چاکری کردی مدام؟

ور سلامت را نمی‌داد او علیک

پیشت آید بی‌تکلف به‌سلام؟

ور بریدستی چو من زیشان طمع

همچو من بنشین و بگسل زین لئام

در تنوری خفته با عقل شریف

به که با جاهل خسیس اندر خیام(168)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 73-دهر زال گند پیر جادوگر در شعر ناصرخسرو 19

مانده به یمگان به میان جبال

نیستم از عجز و نه نیز از کلال...

با دل رنجور در این تنگ جای

مونس من حب رسول است و آل

چشم همی دارم تا در جهان

نو چه پدید آید از این دهر زال

گر تو نی آگاهی از این گند پیر

منت خبر گویم از این بد فعال

سیرت او نیست مگر جادوی

عادت او نیست مگر کاحتیال

تاج نهد بر سرت، آنگاه باز

خرد بکوبدت به زیر نعال

بی‌هنرت گر بگزیند چو زر

بی‌گنهت خوار کند چون سفال

گر نه همی با ما بازی کند

چند برون آردمان چون خیال؟

زید شده تشنه به ریگ هبیر

عمرو شده غرقه در آب زلال

رنجه زگرمای تموز آن و، این

خفته و آسوده به زیر ظلال

ازچه کند دهر جز از سنگ سخت

ایدون این نرم و رونده رمال؟

وز چه پدید آورد این زال را؟

جز که ازین دخترکی با جمال

دیر نپاید به یکی حال بر

این فلک جاهل بی‌خواب و هال

زود بگرداند اقبال و سعد

زان ملک مقبل مسعود فال

مهتر و کهتر همه با او به خشم

عالم و جاهل همه زو نال نال

نیست کسی جز من خشنود ازو

نیک نگه کن به یمین و شمال

کیست جز از من که نشد پیش او

روی سیه کرده به ذل سال؟

راست که از عادتش آگه شدم

زان پس بر منش نرفت افتعال

ای رهی و بندهٔ آز و نیاز

بوده به نادانی هفتاد سال

یک ره از این بندگی آزاد شو

ای خر بدبخت، برآی از جوال

گرت نباید که شوی زار و خوار

گوش طمع سخت بگیر و بمال( 143)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 72-ما شکار دهریم و او  پوست پلنگ پوشیده در شعر ناصر خسرو 18

تو چو نخچیر دل به سوی چرا

دهر* پوشیده بر تو پوست پلنگ

دل نهادی در این سرای سپنج*

سنگ بسیار ساختی بر سنگ

چون گرفتی قرار و پست نشست

برکش اکنون بر اسپ رفتن تنگ

لشکری هر گهی که آخر کرد

نبود زان سپس بسیش درنگ

هر سوی شادمان به نقش و نگار

که بمرد آنکه نقش کرد ار تنگ

غایت رنگ‌هاست رنگ سیاه

کی سیه کم شود به دیگر رنگ؟

ای به بی‌دانشی شده شب و روز

فتنه بر دهر* و دهر* بر تو به جنگ

دشمن از تو همی گریزد و تو

سخت در دامنش زده‌ستی چنگ

زی تو آید عدو چو نصرت یافت

کرده دل تنگ و روی پر آژنگ؟

زین جهان چونکه او مظفر گشت

کرده خیره سوی گریز آهنگ

گرت هوش است و سنگ، دار حذر!

ای خردمند، از این عظیم نهنگ

هوش و سنگت برد به گردون سر

که بدین یافت سروری هوشنگ(قصیده 135)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 71-تشبیه دهر به نهنگ در شعر ناصر خسرو 17

ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش

وز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش

هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته است

بیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟

این دهر* نهنگ است، فرو خواهد خوردنت

فتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟

بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر بار

بیدار شد این دهر* شده بیهش و مدهوش

باغی که بد از برف چو گنجینه نداف

بنگرش به دیبای مخلق شده چون شوش

وین کوه برهنه شده را باز نگه کن

افگنده پرندین سلبی بر کتف و دوش

بربسته گل از ششتری سبز نقابی

و آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش

بر عالم* چشم دل بگمار به عبرت

مدهوش چرا مانده‌ای ای مدبر بی‌هوش؟

در باغ پدید آمد مینوی خداوند

بندیش و مقر آی به یزدان و به مینوش

بنگر که چه گویدت همی گنبد گردان*

گفتار جهان را به ره چشمت بنیوش

گویندهٔ خاموش به جز نامه نباشد

بشنو سخن خوب ز گویندهٔ خاموش

گویدت همی: گرچه دراز است تو را عمر

بگذشته شمر یکسره چون دوش و پرندوش(قصیده 131)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 70-  فریب زمانه، یکی بودن خوبی و بدی‌اش در شعر ناصر خسرو 16

بفریفت این زمان* چو آهرمنش

تا همچو موم نرم کند آهنش

هرکو به گرد این زن پرمکر* گشت

گر ز آهنست نرم کند گردنش

گر خیرخیر کرد نخواهی ستم

بر خویشتن حذر کن از این بد کنش

این دهر* بی‌وفا که نزاید هگرز

جز شر و شور از شب آبستنش

ایمن مشو زکینهٔ او ای پسر!

هرچند شادمان بود و خوش‌منش

بر روی بی‌خرد نبود شرم و آب

پرهیز کن مگرد به پیرامنش

از تن به تیغ تیز جدا کرده به

آن سر که باک نیستش از سرزنش

چون مرد شوربخت شد و روز کور

خشکی و درد سر کند از روغنش

چون تنگ سخت کرد بر او روزگار*

جامهٔ فراخ تنگ شود بر تنش

ابر بهار و باد صبا نگذرند

با بخت گشته بر در و بر روزنش

وان را که روزگار* مساعد شود

با ناوکی نبرد کند سوزنش

ور بنگرد به دشت سوی خار خشک

از شاخ او سلام کند سوسنش

پروین به جای قطره ببارد ز میغ

گر میغ بگذرد ز بر برزنش

آویخته است زهرش در نوش او

آمیخته است تیره‌ش با روشنش

وین زهرگن ز ما کند از بهر او

روشن چو زهره روی چو آهرمنش

آگه منم ز خوی بد او ازانک

کس نازمود هرگز بیش از منش

زی من یکی است نیک و بد دهر* ازانک

سورش بقا ندارد و نه شیونش

مفگن سپر چو تیغ بر آهخت و نیز

غره مشو به لابهٔ مرد افگنش

گر روی تو به کینه بخواهد شخود

چون عاقلان به صبر بچن ناخنش

بر دشمن ضعیف مدار ایمنی

وز خویشتن به نیکوی ایمن کنش(قصیده 128)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 69- خوار کردن و خواری کشیدن از دهر در شعر ناصر خسرو 15

سوی دهر* پر عیب، من خوار از آنم

که او سوی من نیز خوار است بارش

به دین یافته است این جهان پایداری

اگر دین نباشد برآید دمارش

چو من از پس دین دویدم بباید

دویدن پس من به ناچار و چارش

چو من مرد دینم همی مرد دنیا*

نه آید به کارم نه آیم به کارش

نبیند زمن لاجرم جز که خواری

نه دنیا* نه فرزند زنهارخوارش(قصیده 132)

آرامش و پرواز روح