دهر را نمی شناسی چون هنوز خاری دستت را نخسته:

جهان* چون شاد خواری بود لیکن

بماند آن شاد خوار اکنون چوخواری

به پیری و به خواری باز گردد

به آخر هر جوان و شاد خواری

جهان* با هیچ‌کس صحبت نجوید

کزو بر ناورد روزی دماری

چو گشت آشفته گردد پیشگاهی

رهی و بنده پیش پیشکاری

خر بدخوست این پر بار محنت

حرونی پر عواری بی‌فساری

نیابی از خردمندان کسی را

که او را اندر این خر نیست باری

نگه کن تا بر این خر کس نشسته است

که این بد خر نکرده‌ستش فگاری

از او پرهیز کن چون گشتی آگاه

که جز فعل بد او را نیست کاری

منش بسیار دیدم و آزمودم

چه گویم؟ گویم این ماری است، ماری

جز از غدر و جفا هرچند گشتم

ندیدم کار او را پود و تاری

کجا نوری پدید آید هم‌آنجا

ز بد فعلی برانگیزد غباری

تو را چون غمگساری داد گیتی

دلت شاد است و داری کاروباری

نه‌ای آگه که گر غمی نبودی

نبایستت هرگز غمگساری

نباید تا نباشد جرم عذری

نه صلحی، تا نباشد کارزاری

جهان* جای خلاف و بر فرودست

جزین مر مردمان را نیست کاری

تو معذوری که نشناسیش ازیرا

نخسته‌ستت هنوز از دهر* خاری

تو با او، ای پسر، رو گر خوش آمدت

پدر را هیچ عذری نیست باری

گرفتم در کنارش روزگاری

کنون شاید کزو گیرم کناری

اگر من به اختیارم برتن خویش

نکردم جز که پرهیز اختیاری

خلاف است اهل دین را اهل دنیا*

بداند هر حکیمی بی‌مداری(242)

آرامش و پرواز روح