تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد

قیصر امین پور

افتخار داشتن فرهنگ و‌تاریخ


ایرانیان چه شکوهی دارند آنگاه که قدرت ‌های بزرگ جهان در رقابت تسخیر دل‌های آنان و تبریک بزرگی فرهنگشان از یکدیگر سبقت می جویند و‌ این شکوه وقتی دوچندان می‌شود که حاکمانشان نیز در این مسابقه شرکت دارند.
روحت شاد صادق هدایت! تو در شاهکار ادبی‌ات؛ بوف کور، این فرهنگ دیرینه را به دختری اثیری و بی‌مانند تشبیه کردی که در حمله اقوام مختلف به لکاته‌ای بدل شد.
اما اکنون این دختر اثیری دوباره چهره گشوده، گرد و غبار تاریخ را کنار زده و در بحران‌هایش صیقل خورده است. اکنون روح بزرگت تماشاگر اوست!
۳ تیر ۱۴۰۴
آرامش و پرواز روح

شعر پل الوار

Je t'aime

Je t'aime pour toutes les femmes
Que je n'ai pas connues
Je t'aime pour tout le temps
Où je n'ai pas vécu
Pour l'odeur du grand large
Et l'odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond
Pour les premières fleurs
Pour les animaux purs
Que l'homme n'effraie pas
Je t'aime pour aimer
Je t'aime pour toutes les femmes
Que je n'aime pas

Qui me reflète sinon toi-même
Je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien
Qu'une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd'hui
Il y a eu toutes ces morts
Que j'ai franchies
Sur de la paille
Je n'ai pas pu percer
Le mur de mon miroir
Il m'a fallu apprendre
Mot par mot la vie
Comme on oublie

Je t'aime pour ta sagesse
Qui n'est pas la mienne
Pour la santé je t'aime
Contre tout ce qui n'est qu'illusion
Pour ce cœur immortel
Que je ne détiens pas
Que tu crois être le doute
Et tu n'es que raison
Tu es le grand soleil
Qui me monte à la tête
Quand je suis sûr de moi
Quand je suis sûr de moi

Tu es le grand soleil
Qui me monte à la tête
Quand je suis sûr de moi
Quand je suis sûr de moi

Paul Eluard

تو را دوست میدارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوییدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!

faire une blessure
Plus profond
 de mon isolement

زخمی به او بزن عمیق‌تر از انزوای من

پل الوار

لایه‌های خودخواهی 33   

شواهدی از متون 22(مفاخره)

هر زمان که از جور روزگار و رسوایی میان مردمان

در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می ریزم،

و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می‌آزارم،

و بر خود می‌نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می‌فرستم،

و آرزو می‌کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،‌

که دلش از من امیدوارتر و قامتش موزون‌تر و دوستانش بیشتر است.

و ای کاش هنر این یک و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،

و در این اوصاف چنان خود را محروم می‌بینم که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده‌ام،

کمترین خرسندی احساس نمی‌کنم،اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می‌بینم
از بخت نیک، حالی به یاد تو می‌افتم،و آنگاه روح من همچون چکاوک سحرخیز
بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه بهشت سرود می‌خواند

و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می‌دهد*
که شأن سلطانی به چشمم خوار می آید*
و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم!*

تو از کدامین گوهری، که هزاران‌هزار سایه‌های شگفت خود را در تو می آویزند؟!
و این چگونه تواند بود، که هر سایه‌ای را صورتی
و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می‌بینم
و تو تنها یک چیز،و تو تنها یک ذات
و هر سایه‌ای را از تو نقشی دیگر؟
اگر جمال "آدونیس" را وصف کرده اند،
مجملی از جمال تو گفته‌اند، و اگر چهره "هلن" را که مجموعه زیبایی است
به تمام و کمال ستوده‌اند،شبحی ناتمام از جمال تو تصویر کرده‌اند
و اگر از بهار و تابستان سخن گویند، این یک سایه حسن تو
و آن یک سفره احسان توست!
و ما تو را در تمامی صورت‌های قدسی می‌شناسیم
و در هرچه بدیع و زیباست
نشانی از تو باز می یابیم.
اما در حسن خلق و وفای عهد
نه تو به کس مانی و نه هیچ کس به تو ماند!(اشعار ویلیام شکسپیر)

- تکرار تاریخ به آدمی نیرو می‌دهد تا بهتر با زمانه دیرپا مدارا کند.

-شاهد خوبی بر اصل پشت کردن دنیا به صاحبان فضل و هنر، که حکیمان شاعر بیان کرده‌اند:

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم!(حافظ)

از دانش آنچه داد، کم رزق می‌نهد

چون آسمان درست‌حسابی ندید کس!(صائب)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

بیخودی و فنا در شعر شارل بودلر

مست شوید
تمام ماجرا همین است
مدام باید مست بود
تنها همین
باید مست بود تا سنگینی رقت‌بار زمان
که تورا می‌شکند
و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی
مادام باید مست بود
اما مستی از چه ؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری
آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر
روی چمن‌های سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوه‌بار اتاقتان

ترجمه: سپیده حشمدار

Enivrez-Vous

Il faut être toujours ivre.

Tout est là:

c’est l’unique question.

Pour ne pas sentir

l’horrible fardeau du Temps

qui brise vos épaules

et vous penche vers la terre,

il faut vous enivrer sans trêve.

Mais de quoi?

De vin, de poésie, ou de vertu, à votre guise.

Mais enivrez-vous.

Et si quelquefois,

sur les marches d’un palais,

sur l’herbe verte d’un fossé,

dans la solitude morne de votre chambre,

vous vous réveillez,

l’ivresse déjà diminuée ou disparue,

demandez au vent,

à la vague,

à l’étoile,

à l’oiseau,

à l’horloge,

à tout ce qui fuit,

à tout ce qui gémit,

à tout ce qui roule,

à tout ce qui chante,

à tout ce qui parle,

demandez quelle heure il est;

et le vent,

la vague,

l’étoile,

l’oiseau,

l’horloge,

vous répondront:

“Il est l’heure de s’enivrer!

Pour n’être pas les esclaves martyrisés du Temps,

enivrez-vous;

enivrez-vous sans cesse!

De vin, de poésie ou de vertu, à votre guise.”

poésie ou de vertu, à votre guise

Charles Baudelaire

سهراب "طراوت لحظه" را در فاصله گرفتن از گذشته می‌بیند

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر، نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل، صدفِ سردِ سکون می‌ریزد.
لب دریا برویم.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.(صدای پای آب)

لحظه زنده است مثل زندگی برای موجودات و هر لحظه نو می شود.

طراوت و شادابی وجود در لحظه نو هست، هرچند بر خلاف میل ما باشد و پیوسته در افسوس گذشته باشیم، اما هیچ وقت طراوت لحظه را با گذشته بی‌روح عوض نمی‌کنیم.(بی‌تردید نسل‌های جدید از آن خشنودترند)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

عشق و درک لحظه- سهراب درک لحظه و عشق را در هم می‌تند

و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله‌هایی که
- غرق ابهامند
- نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست*
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست*
و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز.
و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند*
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند( هشت کتاب/مسافر)
*تنهایی عاشق همراه فراق سازنده است. او با درک لحظه و ثانیه‌های ترد و شاداب و خوابیدن بر بستری از نور، چه شوقی در هستی افکنده!
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب شیاطین و فرشتگان(دن براون-ترجمه نوشین ری‌شهری) ۵

برگزیده‌های تقابل علم و‌دین
پس از قتل یک دانشمند به دست اشراقیون: ترکیب کردن علم و خدا نوعی توهین فوق تصور به علم است ص ۳۹۸
صحبت کردن خدا با انسان:
ویتوریا آرزو کرد ای‌کاش پدرش آنجا بود و به او ایمان تلقین می‌کرد. یک بار به پدرش در حال دعا گفت: خدا صدای تو را نمی‌شنود.پدر با لبخند گفت: دختر شکاک من تو باور نداری خدا با بشر صحبت می‌کند. بگذار با زبان علم توضیح بدهم: یک مولاژ مغز مقابلش گذاشت: می‌دانی که بشر درصد کمی از مغزش را استفاده می‌کند اگر مغز را در موقعیت شارژ احساسی مانند آسیب روحی جسمی ترس یا نشاط خارج از حد یا مراقبه عمیق نگه داری، عصب‌ها شروع به جهش می‌کند و نتیجه‌اش روشنی روان است.
در لحظه روشنی مغز راه‌حل‌های فوق العاده برای مساله‌های ناممکن به مغز خطور می‌کند و این همان فهم بالاتر است.بیولوژیست‌ها به آن مرحله اخطار و روان‌شناسان آن را ورای احساس و مسیحیان پاسخ به دعا می‌دانند.
گاهی وقت‌ها الهام ساده به معنای تنظیم مغز برای شنیدن دانسته‌های قلب است.
بودا: هر کدام از ما یک خدا هستیم و همه چیز را می‌دانیم؟ کافی است مغزمان را باز کنیم تا ندای عقلمان را بشنویم.
ص۴۱۸
او ثابت کرد که پیدایش و آفرینش از لحاظ طبیعی امکان پذیر است و منبع‌های فشرده‌ای از انرژی که به آن خدا می‌گفت، می‌توانست لحظه آفرینش را دوباره بازسازی کند.پاپ خواست تا این کشف را به اطلاع عموم برساند تا پلی باشد بین علم و مذهب که یکی از رویاهای پاپ بود.ص ۴۴۹
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب شیاطین و فرشتگان(دن براون-ترجمه نوشین ری‌شهری)۶

برگزیده‌های تقابل علم و‌دین
کامرلنگو: قرن‌ها کلیسا ایستاد و علم ذره‌ذره جلو رفت.مغز را تعلیم داد تا بر قلب چیره شود و مذهب را با نام افیون توده‌ها محکوم کند. روزی که علم، وجود خدا را در آزمایشگاه ثابت کند روزی است که مردم نیاز به ایمان را رها می‌کنند.
ویتوریا: نیاز بشر این است که بداند زندگی معنا دارد. این فقط کلیسا نیست که روح را روشن می‌کند. همه به شکل‌های مختلف در جستجوی خدا هستیم. از این می‌ترسید که خداوند، خود را در جایی خارج از این دیوارها بنمایاند، که مردم شما را ترک کنند؟ خدا را در زندگی خود بیابند و به آیین‌های قدیمی شما پشت کنند‌؟ می‌ترسید قلبشان با حقیقت‌های جدید آشنا شود؟ خداوند قدرت مطلق نیست که از آن بالا به پایین نگاه کند و ما را تهدید کند که اکر اطاعت نکنیم در آتش جهنم خواهیم سوخت. خدا انرژی‌ای است که در محل تداخل سلول‌های سیستم عصبی مغز ما و حفره‌های قلب ما جریان دارد. خدا در همه چیز هست.
کامرلنگو فریاد زد: علم روح و قلب ندارد... ص۴۶۰
راز صلیب
کامرلنگو: ابراهیم پسرش را قربانی کرد مسیح به فرمان خدا به صلیب کشیده شد. ما مرتب صلیب را مقابلمان می‌بینیم خونین و‌دردناک، قدرت شیطان را به یادمان می‌آورد و قلبمان را هوشیار نگه می‌دارد. زخم‌های بدن مسیح یادآور قدرت‌های تاریک است. شیطان زنده است، اما خدا پیروز است.ص ۴۶۳
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب شیاطین و فرشتگان(دن براون-ترجمه نوشین ری‌شهری)۴

برگزیده‌های تقابل علم و‌دین
مواجهه یک کاتولیک با بیماری فرزندش:
برای لحظه‌ای یازده ساله شد.در بستر خود دراز کشیده بود.در عمارت اعیانی والدینش در فرانکفورت.ماکس جوان احساس می‌کرد در آتش می‌سوزد.دو روز تمام پدر و‌مادر کنار بسترش دعا می‌خواندند.آن طرف سه تن از بهترین پزشکان: اصرار میکتم تجدید نظر کنید تب این پسر بالا و‌در خطر مرگ است.
ماکس جواب مادرش را می‌دانست: خدا او را حفظ خواهد کرد.انها دارو را باور نداشتند و‌مداخله در طبیعت و نقشه بزرگ او می.دانستند.
...دکتر زمزمه کرد اگر این کار را نکنم هرگز خودم را نمی بخشم.ماکس سوزشی در بازوی خود حس کرد.دکتر: این زندگی تو را نجات می‌دهد من به قدرت داروها ایمان دارم.
احساس کرد روح سحرآمیز در رگ‌هایش دوید.وقتی تب قطع شد والدینش معجزه خواندند.اما وقتی معلول شد مایوس شدند بچه را با چرخ به کلیسا بردند و از کشیش تقاضا کردند به آنها آرامش دهد.
کشیش: به خاطر بخشش خدا زنده ماند ولی خداوند به خاطر ایمان ضعیفش تنبیهش کرد.ص ۳۹۵
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب شیاطین و فرشتگان(دن براون-ترجمه نوشین ری‌شهری)۲

برگزیده‌های تقابل علم و‌دین
وجود نوعی انرژی قدرتمند را اثبات کرد که همه ما را متحد می‌کند، از نظر فیزیک مولکول‌های بدن شما با هر سلول بدن من به هم بافته شده‌اند، یک قدرت فقط درون ما حرکت می‌کند.ص ۵۶
فیزیک جدید راه نزدیک‌تری است برای رسیدن به خدا تا مذهب ص۵۷
او آزمایشی را تجربه کرد که تلخ‌ترین تضاد تاریخی علم و مذهب را از بین می‌برد.انجیل: خدا: بگذار نور باشد و آنچه می‌بینیم از میان خلائی گسترده پدیدار شود.این گفته که خداوند از هیچ آفرید مخالف قوانین فیزیک امروزی است.ص۸۰
پدرم جهان را از هیچ خلق کرد مثل بیگ بنگ.او به دو ذره شتاب داد در سرعت خیلی بالا با هم برخورد کردند. در نتیجه ماده شکوفه زد و از هیچ بیرون آمد.از آتش بازی زیر مجموعه اتم یک دنیای مینیاتوری زنده شد.
...خدا بودا نیرو یهوا ،یگانگی نقطه وحدت اسمش هر چه باشد علم و مذهب از یک واقعیت پشتیبانی می‌کند انرژی خالص، پدر آفرینش است.ص ۸۴
پدرم ضد ماده را خلق کرد...
خداوند نور و ظلمت را خلق کرد همین‌طور بهشت و جهنم...همه چیز را دوگانه و متضاد آفرید.تقارن و توازن دقیق و اکنون ماده و ضد ماده...ص۸۵
بعضی از ما مسیح را عبادت می‌کنیم و بعضی به مکه می‌رویم برخی هم ذرات زبراتمی را مطالعه می‌کنیم در انتها همه دنبال حقیقتیم حقیقتی که از خودمان بزرگتر است.علم می‌گوید خدا بابد وجود داشته باشد مغزم می‌گوبد هرگز خدا را نخواهم فهمید و قلبم: از این حذف منظوری ندارم ص۱۲۲
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب شیاطین و فرشتگان(دن براون-ترجمه نوشین ری‌شهری) 1

برگزیده‌های تقابل علم و‌دین

اتومبیل راه افتاد مقابل یک ساختمان مستطیل شکل از شیشه و برنز ایستاد.راننده گفت یک معبد شیشه‌ای.لانگدون پرسید: یک کلیسا؟
خلبان: البته که نه. کلیسا تنها چیزی است که نداریم.مذهب این مکان فیزیک است. نام خدا را هر طور دوست داری ذکر کن فقط به ذرات اتم توهین نکن! ص ۲۸
کهلر: اشراقیون چه کسانی هستند؟
لانگدون: از شروع تاریخ شکاف عمیقی میان علم و مذهب وجود داشته. کلیسا آنها را کشت تا حقیقت‌های علمی را پنهان کند.مذهب همیشه مزاحم علم بوده است.ص۴۳
گالیله یکی از اشراقیون بود.همین‌طور کاتولیکی با ایمان: وقتی از درون تلسکوپش به سیاره چرخنده‌ای نگاه می‌کند، در موسیقی آن، صدای خدا را می‌شنود. علم و مذهب دشمنی ندارند، دو زبان مختلف برای بیان یک قصه؛ قصه تقارن و توازن، بهشت و جهنم، شب و روز، داغ و سرد، خدا و شیطان، علم و مذهب هر دو در تقارن خدا به هم می‌پیوندند. مجموعه بی‌نهایت نور و تاریکی.ص ۴۴
من مطالعات سمبل‌شناسی مذهبی دارم.یک دانشگاهی هستم نه کشیش،
لازم نیست کسی سرطان داشته باشد تا بتواند علایمش را حلاجی کند...ص۳۲
قانون‌های فیزیک حکم کرباسی را دارند که خداوند گسترانده است تا بر روی آن شاهکارش را نقاشی کند. ص۷۳
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۵ ملت عشق ۱۲( سخن پایانی و ابراز تاسف)

ملت عشق با راوی‌های بسیار،خواننده را با خود بر تپه‌هایی سرشار از هیجان و زیبایی سیر می‌دهد: الا ۲۴ بار - قاتل ۲- شمس ۱۴- مرشد۲-مرید ۳- نامه برهان الدین واعظ به بابازمان و بالعکس ۲ -رومی ۷ - حسن گدا ۲- رز صحرا، لکاته ۵ - سلیمان دائم الخمر ۵- جزم‌اندیش(عموی بیبرس پاسبان) ۲- علاءالدین۵ - کرا۵ -کیمیا ۶ - بیبرس جنگاور ۲-سلطان ولد۵ - هشام شاگرد مکتب ۱ بار تکرار شده‌اند.

عزیز به الا: تصوف بهت یاد میده چطور قبل از مرگ بمیری... تنها چیزی که می‌تونم به تو بدم لحظه حاضر هست.این همه چیزیه که من دارم.ولی واقعیت اینه که بقیه هم چیزی بیشتر از این ندارن.ما فقط دوست داریم تظاهر کنیم که هنوز وقت داریم.
چرا باید همیشه با همه چیز بجنگیم؟ جنگ با تورم، سرطان، فساد حتی جنگ با اضافه وزن...ص ۳۷۳

ابراز تاسف: مولانا یکی از گنج‌های ادبی و شناسنامه فرهنگی- تاریخی ایران است. افسوس می‌خوریم که گنج‌هایمان را دیگران معرفی کنند( گاهی ناقص و تحریف شده) در جهانی که جادوی رسانه و افکار عمومی، قدرت فرهنگی ملت‌ها را رقم می‌زند، کار ادبی هنرمندانه پیروزی فرهنگ‌ها را تعیین می‌کند. قالب هنری از شعر به داستان و فیلمنامه و سپس رسانه تغییر پیدا کرده است و ما( اساتید و علاقمندان فرهنگ ایران) دل‌مشغول افتخار به گذشته‌ایم با اکنونی توخالی!

بی تردید پذیرفتن از دل و جان رشته‌های یاد شده در آکادمی‌های زبان و ادبیات فارسی گام اول است و هماهنگی هنرمندان و ادیبان گام بعدی. با آرزوی اعتلای ادبیات امروز ایران!

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۴ - ملت عشق ۱۱(استدلال شمس برای پوچی جهان*)

بین ما قرابه‌های باده جا خوش کرده بودند، عطر خاک گرم، علف وحشی و تمشک سیاه هوا را سنگین کرده بود.هر دو رفتیم در حیاط برف‌پوش نشستیم یکی از شامگاهان دلگیر فوریه بود. گوش به جهانی سپردیم که ما را به هیچ چيز دعوت نمی‌کرد مگر سکوت. ص ۲۹۱

یک اهل کتاب روی الفاظ سوار است، اما یک درویش عاشقانه بر راه‌ها سوار.ص ۲۹۷

شمس در مکتب‌خانه شیخ یاسین: خواستم مردی را ببینم که در قونیه بیشتر از هر کس از من بیزار است!

حال و هوای سنگینی میان دو مرد حاکم شد، چنانکه هوای اتاق را می‌شد با کاردی برید. ص ۳۰۱

شمس به لکاته، قانون دیگر: *هر کس در تکاپوی آن است که کسی بشود و به جایی برسد، اما پس از مرگ همه را پشت سر خود باقی می‌گذارد، پس هدف آدم‌ها چیزی نیست جز رسیدن به پوچی محض. ص ۳۱۲

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۳ ملت عشق ۱۰(برگزیده‌های ادبی)

شمس در انتظار رومی، قانونی دیگر: صبر به معنای تحمل از سر انفعال نیست. صبر یعنی به نتیجه نهایی یک عمل اعتماد کنی، به خار نگاه کنی و گل سرخ ببینی، به شب نگاه کنی و طلوع آفتاب را ببینی. ص ۹۰
چشمان رومی شمس تبریزی را چنان دنبال می کند که آفتاب گردان سر به دنبال آفتاب می‌گذارد. ص ۲۳۷
شمس به رومی؛ تو شهریار کلمات هستی اما حالا به جای یه ذهن موعظه‌گر یه قلب نغمه‌سرا داری! ص۲۴۷
شمس به لکاته: چنین نیست که زمان خطی مستقیم باشد و از گذشته به سوی آینده حرکت کند.زمان چون مارپیچی بی‌انتها از ما عبور می‌کند و در ما می‌جنبد. ابدیت زمان نامتناهی نیست بی‌زمانی است. اگر می‌خواهی اشراقی جاودانه را تجربه کنی، گذشته و آینده را از خود دور کن و در لحظه اکنون زندگی کن! ص ۲۶۰
شمس به کیمیا: تقدیر این نیست که زندگی تو مو به مو طراحی شده و باید از هم‌گامی با موسبقی جهان اجتناب کنی.
موسیقی جهان از همه سو به گوش می‌رسه و مراتبی چهل گانه داره. سرنوشت تو مرتبه‌ای است که نوای خود را خواهی نواخت.شاید سازت را عوض نکنی، اما چه اندازه خوب بنوازی به تو بستگی داره. ص۲۶۶
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۲ ملت عشق ۹(برگزیده‌های ادبی)


آنها؛ الا و دیوید نه تنها در شهر واحد، حتی در قاره‌ای واحد هم زندگی نمی‌کردند، فرسنگ‌ها دور از هم. تفاوت آنها تا حد شب و روز بود... عشق چنان با تعجیل و ناخوانده بر "الا" وارد شد که پنداری سنگریزه‌ای از ناکجا به تالاب ساکن زندگی‌اش پرت شده بود. ص۹
اهل تصوف: سر قرآن در سوره فاتحه، سر فاتحه در بسم الله، جوهر اعلای آن"ب"، و نقطه زیر آن سراسر عالم.مثنوی با "ب" آغاز می‌شود، مثل فصل‌های این کتاب.ص ۲۴
شمس در کاروان‌سرای سمرقند: سرایی بزرگ با حیاطی پر از شکوفه‌های رز زرد و چاهی در میانه آن با خنک‌ترین آب جهان...مردی میان‌سال با سیمایی خون‌گرم و چشمان میشی فرو رفته از خانه بیرون آمد تا مرا بیابد، هوار می‌کشید شمس، شمس، کجایی؟
باد نیرومندی وزید و ماه پشت ابری پنهان شد، پنداری نمی‌خواست شاهد آن چیزی باشد که رخ می‌داد، جغدها از مویه افتادند و خفاش‌ها از بال بال زدن، حتی اجاق از ترق‌ترق افتاد.خاموشی محض بر جهان حاکم شدص ۳۵
شمس در انتظار رومی: زمستانی سخت و طولانی، برف بود که روی برف آوار می‌شد. زمستان بود و بی‌خبری از بهار.ص ۸۹
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۱

ملت عشق ۸
رومی پس از کشته شدن شمس( جزء و کل، نقطه و‌دایره)
با گذشت زمان درد به رنج بدل می‌شود، رنج به سکوت و سکوت به عزلتی پهناور می‌شود، همچون اقیانوسی ظلمانی... او را در قطره آبی که از اقیانوس فرو می‌افتد یا درخیزاب بلندی که مدار ماه را دنبال می‌کند، می‌یابی.در نمادهای رمل و اسطرلابی که‌ نقش آنها بر خاک می‌افتد، در ذره‌هاي شنی که زیر آفتاب می‌درخشد، در لبخند طفلی تازه متولد شده، می‌بینی یا در سیاه‌رگ تپنده خود حس می‌کنی. چطور می‌توانی بگویی شمس مرده؟!
جهان دگرگون می‌شود مداوم و بی اعتنا! آنچه همگی را به حرکت وا می‌دارد رازی نهفته در باطن است.بر مبنای چنین معرفتی، ما دراویش دست افشانی می‌کنیم.هم‌نوایی بی‌نقص و‌توازن ظریفی در همه چیز است که از قبل در گیتی بوده، نقطه‌ها مدام در تغییرند و جای یکدیگر را می‌گیرند، اما دایره دست‌نخورده می‌ماند.
قانون ۳۹: گرچه اجزا تحول می‌یابند، اما کل به یک سیاق باقی می‌ماند.مذهب ما مذهب عشق است و ما همگی حلقه‌هاي زنجیر عشق هستیم.به ازای هر شمس تبریزی شمسی دیگر در عصری دیگر و با نامی دیگر پدیدار می‌شود.ص۳۹۱-۳۹۴
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱۰

ملت عشق ۷
کیمیا و عروسی با شمس
کیمیا: تنها با گوهر؛ همسر مرحوم رومی حرف‌های دلم را درمیان می‌گذارم.اسمش را روح هم نمی‌گذارم.خیال‌آلود و نامانوس نیست. از وقتی به این خانه آمده‌ام، مثل جوی آبی ملایم اطراف من می‌گردد. ص ۳۴۳
بحث و جدال بر سر موضوعی به عمق و ظرافت عشق به تلاشی عبث برای مقابله با بادی توفنده می‌ماند. می‌توانی شاهد خسارتی باشی که از باد وارد می‌شود، اما نمی‌توانی جلوی آن را بگیری. ص ۳۴۷
شمس شب عروسی با کیمیا: به حیاط رفتم به ترانه قدیمی آناتولیایی گوش سپردم. اهل تصوف مرگ را عروسی می‌دانند و روزی که می‌میرند یگانگی خود را با خداوند جشن می‌گیرند. زنان نیز عروسی را به مرگ پیوند می‌زنند، هر چند با انگیزه‌ای یک‌سره متفاوت.زنان حتی وقتی با خرسندی هم تن به ازدواج می‌دهند، باز هم موجی از اندوه بر آنان سایه می‌اندازد. در شامگاه عروسی سوگی به پا می‌شود برای باکره‌ای که الساعه بانوی خانه‌ای می‌شود، مادر می‌شود.
...گفتم: تو زیبایی.گفت: حالا همسر تو هستم، به قالی خوش‌نقش کف اتاق اشاره کرد، گویا کیمیا رویاهایش را بافته بود.دوباره بر او بوسه زدم، هرم لبانش موج‌های خواهش را در بند بند وجودم بر می‌انگیختن، بوی یاس و گل‌های وحشی می‌داد‌.کنارش نشستم می‌خواستم با او یکی شوم.چون گلی باران‌خورده می‌شکفت...عقب کشیدم، معذرت می‌خوام کیمیا نمی‌تونم، باید برم... مردی چون من هرگز نباید ازدواج می‌کرد. نیاز مفرطی حس می‌کردم که فرار کنم از همه چیز، نه از این خانه، از این پیوند، از این شهر بلکه از جسمی که به من عطا شده بود نیز می‌خواستم بگریزم...ص ۳۵۱- ۳۵۳
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۹

ملت عشق ۶
سلیمان دائم الخمر( آخرین دریافت‌کننده هدیه پیر)
به دیوار میخانه تکیه داده بودم و آزاد از هفت دولت، چرت می‌زدم که هیاهو شد.چشم دراندم و فریاد کشیدم: چی شده؟ مغول‌ها بهمون حمله کردن؟
به خودت ترس راه نده! رومی داره با لشگر سینه‌سوخته‌اش از این‌جا رد می‌شه.
به نیمه شب مانده بود که آخرین پیاله را سر کشیدم و از میخانه بیرون زدم.گالش‌هایم را روی سنگ‌فرش‌ها می‌کشیدم و افتان وخیزان می‌رفتم.دو پاسبان به سوی من می‌آمدند.سرخوشانه گفتم : سلام علیکم. پرسبدند: این وقت شب در خیابان چه می‌کنم.دارم قدم می‌زنم.یکی‌شون جلو آمد : بوی گند باده است.از کجا میای به کجا می‌ری؟
پاسخ دادم: این‌ها سوالات سختی هستن پسرجان اگر جواب این‌ها رو می‌دونستم که راز زندگی‌مون و کشف می‌کردم.
پاسبان: به ریش من می‌خندی مردک پلشت؟ شلاق را به دست گرفت: نمی‌دونی شرب خمر گناه کبیره است؟
با همه توان شلاقش را بر من می‌کوفت...نغمه قدیمی در یادم آمد: لبان تو به شیرینی باده گیلاس است! جام مرا از نو پر کن!... ضربه ها شدت بیشتری می‌گرفت.شتیدم پاسبان دیگر گفت: بسه دیگه بیبرس کافیه مرد!
...حتما از هوش رفته بودم.شلوارم غرق پیشاب بود و درد، ذره ذره وجودم را قبضه کرده بود.در دل تاریکی درویشی بلند قامت و تکیده راه می‌پیمود.کنارم زانو زد و کمکم کرد تا بنشینم گفت نامش شمس تبریزی است و بعد اسم مرا پرسید.ازت خون میره، زخم‌های درونی هم داری.
ظرف نقره‌ای از جیب ردایش بیرون آورد: این مرهم و به زخمهایت بمال. یه مرد خوب در بغداد این رو به من داد، اما تو بیشتر از من بهش احتیاج داری.باید بدونی که زخم‌های درونی تو عمیق‌تره.بیشنر نگران اون باش! یادت باشه خدا در تو حاضره!
درویش مرا بلند کرد بر کولش انداخت.بهش گقتم بوی خیلی بدی میدم. اشکال نداره سلیمان نگران نباش!ص ۱۶۵- ۱۶۹

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۸

ملت عشق ۵
رز صحرا؛ لکاته ۳( ارزش لحظه در کلام شمس)
...به "کنجد" گفتم نباید می‌رفتم اونجا‌.صدایم همچون یخی نازک شکننده بود.راست میگن آدمی مثل من جایی تو مسجد کلیسا یا هیچ کدوم از خونه‌های او نداره.
" این حرف رو نزن!"
برگشتم دیدم همان درویش هست.دویدم تا بر دستان درویش بوسه بزنم.گفت‌:
"این کار و نکن!"
تو هیچی رو به من مدیون نیستی ما به هیچ احدی جز او مدیون نیستیم.بعضی آدم‌ها با هاله درخشانی پا به زندگی می‌ذارن.انگار تو یکی از اون‌ها هستی.زمانی هاله تو از سوسن سفیدتر بود.اما با گذشت ایام کدر شد.حالا شده قهوه‌ای بی‌حال.دلتنگ رنگ‌های اصیل خودت نیستی؟!
هاله تو برق خودش رو از دست داده چون خودت رو قانع کردی که از درون و بیرون پلشت و آلوده‌ای.تو از آب گوارای چشمه زلال‌تر هستی.گذشته مثل یه گرداب می‌مونه اگر اجازه بدی به "لحظه حال" تو غالب بشه، همه وجودت رو توی خودش می‌بلعه.زمان مثل یه توهم می‌مونه.باید بتونی همین لحظه رو زندگی کنی!
دستمال ابریشمین از جیب داخل ردای خود بیرون آورد: این رو بگیر. یه مرد گرامی در بغداد این رو به من داد، اما تو بیشتر از من بهش نیاز داری. این به یادت می‌آره که قلب پاکی داری و خدا در توست.
فقط از اونجا بزن بیرون. کجا برم؟ هیچ جا برای رفتن ندارم؟ از این نترس که راه تو را به کجا می‌کشد. گام اول را بردار، افسار امور را به حال خود رها کن، الباقی در پی خواهد آمد...ص۱۶۲
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۶

ملت عشق ۴
رز صحرا؛ لکاته ۱
با آغاز زمان روسپی‌خانه‌ها هم پا گرفتند.امروز صبح در اشتیاق مجلس رومی می‌سوختم.من در روستایی کوچک به دنیا آمدم.والدینم خباز بودند، نصرانی و سر به زیر. مادر از دست رفت و پدر به مردی عبوس تبدیل شد.‌یک سال بعد پدرم تجدید فراش کرد.برادرم از خانه فراری شد.هر بار می‌آمد دوستان خلافکارش را می‌آورد.یک روز پدرم زیر کتکش گزفت که نزدیک بود بمیرد پس از آن برادرم پدر و مادر خوانده‌ام را کشت و من بی‌پناه ماندم.با درشکه به قسطنطنیه رفتم.دسته‌ای راهزن جلو راهمان را گرفتند.سر دسته راهزنان: باکره‌ای خوشگله؟مرا به روسنایی بردند که خان روستا به شدت مریض بود گقته بودند اگر هم‌بستر باکره‌ای شوی مرض جذب دختر می‌شود و‌او شفا پیدا می‌کند.چیزهایی در زندگی دیده‌ام که نمی‌خواهم به یاد آورم تا سر از روسپی‌خانه قونیه درآوردم.ص ۱۳۹- ۱۴۴

دوست داشتم هر طور شده پای کلام حضرت رومی بشینم. یک روز با "کنجد" از روسپی خانه فرار کردم... به مسجد رسیدیم رومی چنین می‌گفت: خداوند رنج را آفریده...
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند(۱۷۹)

بشارتی رسید( دریافت یا الهام: تنها حال خوش پایدار و همیشه در دسترس است)که روزگار اندوه دوامی ندارد و هیچ لحظه‌اش؛ شادی یا غم پایدار نیست.
۲- گرچه پیش معشوق خوار شدم، اما رقیب( ایهام: شیطان- عاشق دیگر- از بین برندگان حال خوش - ایهام معشوق: آورنده حال خوش) نیز از چشمش خواهد افتاد.
۳‐پرده‌دار خاص سرادق حق، همه مشتاقان را از دم تیغ می‌گذارند، کسی مقیم این حرم نخواهد بود(اشاره به اشتیاق عارفان به ذات حق از یک‌سو و تنهایی با تکبر و جبروت حق از سوی دیگر، تنها برآورده شدن آرزویشان ممکن است؛ کشته شدن در حریم دوست)
۴-نتیجه گیری و زاویه دید برای ناپایداری جهان: شکر یا شکایت، غم یا شادی در صورت جاودانگی و دوام نقش‌ها و حال‌هاست( تنها حال خوش ماناست- خانلری: که بر صحیفه)
۵- سرود مجلس شاهانه جمشید هم مترنم به این است، که جام شراب بیاور که جمشید رفتنی است.
۶-ای شمع! تو نیز دیدار پروانه را فرصت شمار! این دیدار تا سپیده زوال خواهد یافت.
۷- تو نیز ای ثروتمند! دل درویش را شاد کن! گنجینه طلا و درهم‌هایت به آخر می‌رسد.( دل درویش خود یا دل درویش، خود)
۸- چرا که بر تارک آسمان زمردین با طلا نوشته‌اند: آنچه می‌ماند، نام نیک سخاوتمندان است.
۹- از لطف معشوق ناامید نشو حافظ! که نشانه‌ای از ستم و قهرش باقی نخواهد ماند( با آمدن حال خوش، سراسر مهربانی‌اش را نظاره‌گری)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۴


ملت عشق ۲

۳ تحفه با ارزش
شمس به سوی قونیه : تمنای عشق ما را دگرگون می‌کند، میان کسانی که پی عشق می‌گردند، کسی نیست که پخته نشود.
بابا زمان لبخند نرمی نثارم کرد بعد جعبه‌ای با روکش مخمل به دستم داد. درون آن آینه‌ای نقره قاب، دستمالی ابریشمین و ظرفی شیشه‌ای حاوی ضماد بود.
اگر عزت نفست رو از دست دادی، آینه آراستگی درونت رو بهت نشون میده.اگر شهره بدنامان شدی دستمال پاکی قلبت رو به یاد می‌آره، ضماد زخم‌های درونی و بیرونی تو رو تسکین می‌ده. ص۱۰۴(ترجمه زهره قلی‌پور)
اما شمس، عارف کامل این سه تحفه را به حسن گدا- رز صحرا؛ لکاته- سلیمان دائم الخمربخشید.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۲

کیمیاخاتون، سعیده قدس، چشمه، 1383 (تا کنون بیش از 54 بار چاپ شده است)

به فاصله‌ کمی، به زبان ترکی برگردانده شد و در ترکیه هم در فهرست آثار پرفروش جای گرفت. پس از کسب جایزه‌ کتاب سال پروین اعتصامی در سال ۲۰۰۵، در سال ۲۰۱۱ به زبان انگلیسی ترجمه شد.

نویسنده: در مولتان پاكستان به مكاني برخوردم که اهالی مزاري براي شمس تبريزي ساخته بودند. خانم «آنه ماري شيمل» مولوی‌شناس آلمانی گفته بود که شمس مزاري ندارد و «مقام شهادت» او چاهي در تركيه است. اين دو روايت مختلف باعث شد تا درباره‌ شمس و زندگي او مطالعه‌اي را شروع كنم.

مولانا جلال‌الدین بلخی بعد از مرگ همسرش، با زنی به نام كِراخاتون كه قبلا همسر محمد‌شاه ایرانی بوده است، ازدواج می‌کند. کِراخاتون از محمدشاه دو فرزند به نام كيميا خاتون و شمس الدين دارد. او بعد از ازدواج با مولانا به همراه دو فرزندش کیمیا و شمس الدین به خانه‌ جلال‌الدین می‌آیند. مولانا نیز از همسر قبلی خود دو پسر به نام های علاء الدین و بهاءالدین دارد.( با روایت ملت عشق متفاوت است)

بعد از گذشت چند سال از ازدواج کراخاتون و مولانا، شمس تبریزی وارد قونيه مي‌شود، او شیخ زاهد شهر را از پای درس و منبر به مجلس سماع و عرفان می‌برد. شمس از بزرگترین عارفان عصر مولانا که 60 سال سن داشت بعد از دوره‌ای هجرت و بازگشت به قونيه، به كيمياخاتون دختر خوانده‌ مولانا جلال الدين دل مي‌بندد و او را از مولانا خواستگاري مي‌كند. مولانا پیشنهاد ازدواج را قبول مي‌كند و قول دخترش را به مراد خود شمس تبریزی مي‌دهد، این خواستگاری شمس باعث دل‌آشوبی و زاری اهل حرم می‌شود، هیچ‌کس جز خود مولانا به این وصلت راضی نیست. کیمیا که به این وصلت راضی نیست وقتی می‌بیند علا‌ءالدین که قبلا به او علاقه داشت هیچ تلاشی برای رهایی از این وصلت نمی‌کند در نهایت تن به ازدواج با شمس می‌دهد؛ اما این شروع زندگی پرفراز و نشیب کیمیاست که در نهایت پایانی غافلگیرکننده‌ را در زندگی‌اش رقم می‌زند.(با روایت ملت عشق متفاوت است)

به دنبال مولانا، ماهرخ دبیری، انتشارات ققنوس

زندگی پربار مولانا را روایت می‌کند و تصویری کوتاه از سلوک روحانی این عارف ترسیم می‌کند. این کتاب حوادثی را نقل می‌کند که بیشتر در زمان حیات مولانا رخ داده است.تعالیم سرشار از اسرار او را همچون آینه‌ای درخشان انعکاس می‌دهد. تعالیم پراسراری که در کتاب «مثنوی» و در «غزلیات شمس» همچون شعر بلندی زندگی مولوی را بیان می‌کند. نویسنده زندگی مولوی را با زبانی داستانی و در ده فصل شرح می‌دهد، چرا که زندگی مولانا سرشار از جاذبه است و امروز بعد از قرن‌ها، علاقه‌ای که مردم به مولوی دارند،به هیچ یک از پادشاهان و مشایخ آن روزگار ابراز نمی‌کنند. مولانا علاوه بر یک شاعر و عارف پرآوازه، یک هنرمند توانا در حوزه موسیقی هم می باشد.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا 3

ملت عشق 1

اسم اصلی کتاب The Forty Rules of Love چهل قاعدهٔ عشق است.ارسلان فصیحی: الیف شافاک کتابی به نام «ملت عشق» ندارد؛ «ملت عشق» نامی است که من برای ترجمه فارسی انتخاب کردم.این کتاب تاکنون بیش از ۵۰۰ بار (۵۵۰٬۰۰۰ نسخه) در ترکیه تجدید چاپ شده و توانسته رکورد پرفروش‌ترین کتاب تاریخ ترکیه را نیز به دست آورد.مجموعه آثار این نویسنده ترک (16 کتاب) عمدتا رمان بوده و از طرف ناشران معتبر بین‌المللی به بیش از 40 زبان زنده دنیا ترجمه، چاپ و منتشر شده‌اند.

ترجمه ها با عنوان ملت عشق: عفت دیبایی، مریم صالحی، گروه مترجمان از نشر مسیر سبز رشد، مرضیه فاطمی کیا، ملینا، راضیه عبدلی،سمیه بدوی، زهرا یعقوبیان، آهو تقی‌زاده، نازنین جباریان صابر و ...

ترجمه‌ها با عنوان چهل قانون عشق: لعبت روحانی - علی اکبر قاری نیت-انسیه رضایی- فاطمه کیا و...

این کتاب شامل یک مقدمه و پنج بخش است (بخش اول: خاک، بخش دوم آب، بخش سوم: باد، بخش چهارم: آتش، بخش پنجم: خلاء)* که دو داستان را شامل می‌شوند که به زیبایی در کنار هم و در یک کتاب گنجانده شده‌اند و به گونه‌ای به همدیگر ارتباط دارند.یکی از این داستان‌ها در قرن بیست و یکم میلادی (از ماه مه ۲۰۰۸ تا سپتامبر ۲۰۰۹) در آمریکا و دیگری در قرن سیزدهم میلادی / هفتم هجری (از رمضان ۶۳۹ تا ذیقعده ۶۵۸) در قونیه اتفاق می‌افتد. ملت عشق داستان زندگی زنی در غرب را روایت می‌کند که با عرفان شرق آشنا می‌شود.

داستان اول کتاب مربوط به الا روبینشتاین است که در بوستونِ آمریکا زندگی می‌کند. الا یک همسر و مادر است که همه زندگی خود را صرف خانواده کرده‌است. با این که همسر الا ـ دیوید ـ دندانپزشک مشهوری بود و معیشت آن‌ها در سطح ایده‌آلی قرار داشت اما عشق و صمیمیتی در میان آن‌ها نبود. الا این موضوع را پذیرفته بود و همه اولویت‌های خود را تغییر داده بود و فقط به فکر بچه‌هایش بود. اما با این حال، رابطه الا با خانواده‌اش هم چندان خوب نبود. طبق تشبیه کتاب، الا شبیه برکه بود، برکه‌ای راکد که بعد از گذشت بیست سال زندگی مشترک با همسرش، خود را بازنده این زندگی می‌بیند. سرانجام در اولین روزهای چهل سالگی تصمیم می‌گیرد از قید و بند این زندگی آزاد شود و زندگی خود را تغییر دهد.

داستان دوم داستان زندگی شمس تبریزی و سفرهای او از سمرقند تا بغداد و سپس به قونیه و آشنایی و برخورد او با مولانا در شهر قونیه است. این داستان در قالب کتابی روایت می‌شود که الا روبینشتاین به عنوان ویراستار مسئول ویرایش آن می‌شود و از خلال خواندن این کتاب با زندگی شمس و مولانا و چهل قاعدهٔ عشق از دیدگاه و زبان شمس تبریزی آشنا می‌شود.

بخشی از نقدها: وی خود را به‌گونه‌ای پشت عزیز زاهارا (راوی درون متنی داستان زندگی شمس) پنهان کرده که در طول داستان‌ فراموش می‌کنیم نویسنده اصلی خود اوست- عدم‌ وفاداری به تاریخ -مضمون فمینیستی رمان- 6 مقاله علمی-انتقادی از جمله :ملت عشق یا دولت هوس: بررسی و تحلیل رمان ملت عشق و کیمیا خاتون با رویکرد به زندگی مولوی(دکتر مصطفی گرجی ، آیدا چهرقانی)

* فراتر بودن از عناصر اربعه(ارکان هستی) و شکستن قفس 4 گوشه جهان، نوآوری زیبایی است که شاکله اصلی عرفان را به ذهن متبادر می‌کند.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی رمان‌های جهانی مولانا ۱

عارف جان سوخته، داستان شورانگیز زندگی مولانا

نوشته‌ نهال تجدد و ترجمه‌ مهستی بحرینی است. نهال تجدد نویسنده و مولاناپژوه ایرانی است که در فرانسه زندگی می‌کند. از آثار این پژوهشگر ایرانی می‌توان به «مَلِک گرسنه»، «در جست‌وجوی مولانا» و «روشنایی خاموش‌شده» اشاره کرد.

شرح حال گیرایی از مولانا جلال‌الدین بلخی است که هم اتفاقات زندگی وی را دربرمی‌گیرد و هم اشاره‌ای به رویدادهای تاریخی زمان وی دارد. نام اصلی این کتاب رومی سوخته است این اثر از زبان حسام‌الدین چلبی، مرید مولانا، نوشته شده و خود مولانا به خاطر ارادت و علاقه‌ای که به شاگردش داشته، در اول هر دفتر از مثنوی بارها از حسام‌الدین چلبی و همراهی‌اش تشکر و ابراز محبت کرده است. خواننده در این کتاب با راوی همراه می‌شود و از چگونگی سرودن مثنوی توسط مولانا و تصحیح آن‌ها از سوی حسام‌الدین چلبی باخبر می‌گردد.

در جستجوی مولانا

نهال تجدد به همراهی یک نویسنده فرانسوی زبان به نام فدریکا ماتا، در سال ۲۰۰۶ میلادی نوشته و منتشر کرده و مهستی بحرینی به فارسی ترجمه کرده است. ژان‌کلود کاریر، همسر فرانسوی او که در فیلم‌نامه و نمایش‌نامه‌نویسی شخصیتی شناخته شده است هم مقدمه‌ای برای این کتاب تالیف کرده است و نمایشنامه‌ای نیز بر اساس داستان‌های عطار نیشابوری نوشته که چندین‌بار توسط کارگردانان اروپایی روی صحنه تئاتر اجرا شده است، که تاکنون به سه جایزه اسکار برای فیلم‌نامه‌نویسی دست‌یافته است.

کتاب جدید تجدد برخلاف کتاب قبلی او شرح حال مولانا نیست. در جستجوی مولانا با هدف آشنایی مردم عادی فرانسه و در نگاهی کلی‌تر اروپا با داستان‌های آموزنده «مثنوی‌معنوی» نوشته شده است. در واقع نویسنده داستان‌های این اثر جاودانه را به نثری ساده و امروزی و قابل فهم تبدیل کرده است و با حاشیه‌هایی که به آن اضافه کرده موجب شده تا خواننده عام اروپایی به آسانی این داستان‌ها را بشناسد و با آن‌ها رابطه برقرار کند. او هرجا لازم بوده شخصیتی به داستان اضافه کرده، اما محتوای اصلی داستان همان است که مولانا نوشته است.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب دوزخ از دن براون۷

مقایسه معماری اسلامی با مسیحی

"لنگدان" یادش افتاد زمانی که این بنا به مسجد مبدل شد، تمام شمایل مسیحی آن را با دوغاب سفید پوشاندند. مرمت و بازنمایی نمادهای مسیحی در کنار نمادهای اسلامی تاثیری چشم‌نواز و مسحور کننده آفریده بود.
سنت مسیحی به ترسیم خدایان و قدیسان روی خوش نشان می‌داد، اما اسلام بر خوش‌نویسی و الگوهای هندسی متمرکز بود تا زیبایی‌های جهان خدا را نشان دهد. سنت اسلامی بر این اعتقاد بود که تنها خدا خالق حیات است و از این رو انسان در جایگاهی نیست که تصاویر زنده خلق کند، نه انسان و نه حتی حیوانات.
لنگدان یک بار سعی کرده بود این مفهوم را به دانشجویانش توضیح دهد: برای مثال میکل‌آنژ هنر اسلامی هرگز صورت خدا رو بر سقف هیج جایی نقاشی نمی‌کرد، بلکه نام خدا رو کتابت می‌کرد.
هم مسیحیت و هم اسلام کلمه محور هستند، در سنت مسیحی، کلمه در کتاب انجیل یوحنا جسمیت پیدا می‌کنه "و کلمه جسم گردبد و میان ما ساکن شد" به همین خاطر توصیف کلمه به صورت انسانی مجاز و پذیرفتنی بود، اما در سنت اسلامی کلمه جسمیت پیدا نمی‌کنه ... به عبارتی به شکل تحریر اسامی مقدسان مسلمان....یکی از دانشجویان: مسیحیت صورت رو می‌پسنده، اسلام کلمه رو. ص ۵۹۸
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب دوزخ از دن براون ۶

فلسفه بنای ایاصوفیه
اندازه فوق العاده ایاصوفیه، مانند همه عبادتگاه‌های بزرگ دیگر، دو منظور داشت، یک آنکه نشانه‌ای بود از مشقتی که انسان حاضر بود بکشد تا به خداوند احترام بگذاردT دو آنکه چنین عظمتی مومنان را تکان می‌داد و حیران می‌‌کرد. کسانی که واردش می‌شدند احساس خردی می‌کردند و انانیت‌شان از میان می‌رفت و وجود دنیوی و اهمیت ماورایی‌شان هم‌چون غباری ناچیز در برابر خدا می‌نمود.... ذره‌ای در دستان خالق.
تا انسان هیچ نشود، خداوند هیچ به او عطا نمی‌کند. مارتین لوتر در قرن شانزدهم این جمله را گفته بود، اما این جمله از زمان نخستین نمونه‌های معماری مذهبی، بخشی از ذهن معماران بود. ص ۵۹۷

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب دوزخ از دن براون ۵

وصف ادبی از مسجد - کلیسا ایاصوفیه


بیشتر از آنکه ساختمان باشد، کوه بود. پرهیب عظیم ایاصوفیه که در میان باران می‌درخشید انگار برای خود شهری است. گنبد مرکزی‌اش -بی‌نهایت وسیع و با نوارهای نقره‌ای- انگار بر پشته‌ای از ساختمان‌های گنبددار تکیه زده بود که دورتادورش حلقه زده بودند. چهار مناره بلند - هر کدام با بک بالکن و یک سرمناره نقره‌ای- خاکسنری‐ از گوشه ساختمان قد کشیده بودند و چنان دور از گنبد مرکزی بودند که می‌شد آنها را از بخشی از یک ساختمان مجزا دانست.(ص۵۸۲)

چشم‌گیرتر از همه مریم عذرا و عیسای کودک که به پایین و به محراب نگاه می‌کردند. در نزدیکی آن پلکانی قد می‌کشید که به سکوی خطابه منتهی می‌شد، شبیه همان‌هایی که واعظان مسیحی از پشت آن سخن می‌گفتند، اما در زبان ترکی به آن محفل موذن می‌گویند... مسجدها و کاندرال‌ها به طرز عجیبی به هم شباهت دارند. سنت‌های غرب و شرق اون‌قدر که خیال می‌کنید متفاوت نیستند!(،ص۵۹۹)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب دوزخ از دن براون ۴

جهت دهی افکار عمومی در جهان معاصر( عدم امکان اعتماد به هیچ چیز )
هر چند رئیس تنها کسی نبود که دروغ می‌فروخت... اسم‌هایی داشتند با معنای کلیشه‌ای...به همسران خیانت‌کار کمک می‌کردند طوری خیانت کنند که مچشان گرفته نشود.
استادان خلق فریب بودند؛ قرار های تجاری، وقت دکتر، عروسی ها و ... دروغ به گونه حرفه‌ای.
اما رئیس وقتش را با چنین دغل‌بازی‌های زشتی تلف نمی‌کرد.او تنها به فریب‌های بزرگ دست می‌زد برای دولت‌ها، شرکت‌‌های معظم، وی آی پی های ابرثروتنمد.
به آنها اطمینان می‌داد که در این فریب و شعبده پای آنها وسط،کشیده نمی‌شود.
چه می‌خواستند یک بازار بورس را سرپا نگه دارند با توجیهی برای یک جنگ...
در سال ۱۹۴۷ نیروی هوایی آمریکا یک قصه جعلی و بی‌نظیر در باره سقوط بشقاب پرنده‌ها جعل کرد تا حواس همه از سقوط هواپیمای سری در نیومکزیکو پرت کند‌( ص۵۸۵)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح