معرفی رمانهای جهانی مولانا ۸
ملت عشق ۵
رز صحرا؛ لکاته ۳( ارزش لحظه در کلام شمس)
...به "کنجد" گفتم نباید میرفتم اونجا.صدایم همچون یخی نازک شکننده بود.راست میگن آدمی مثل من جایی تو مسجد کلیسا یا هیچ کدوم از خونههای او نداره.
" این حرف رو نزن!"
برگشتم دیدم همان درویش هست.دویدم تا بر دستان درویش بوسه بزنم.گفت:
"این کار و نکن!"
تو هیچی رو به من مدیون نیستی ما به هیچ احدی جز او مدیون نیستیم.بعضی آدمها با هاله درخشانی پا به زندگی میذارن.انگار تو یکی از اونها هستی.زمانی هاله تو از سوسن سفیدتر بود.اما با گذشت ایام کدر شد.حالا شده قهوهای بیحال.دلتنگ رنگهای اصیل خودت نیستی؟!
هاله تو برق خودش رو از دست داده چون خودت رو قانع کردی که از درون و بیرون پلشت و آلودهای.تو از آب گوارای چشمه زلالتر هستی.گذشته مثل یه گرداب میمونه اگر اجازه بدی به "لحظه حال" تو غالب بشه، همه وجودت رو توی خودش میبلعه.زمان مثل یه توهم میمونه.باید بتونی همین لحظه رو زندگی کنی!
دستمال ابریشمین از جیب داخل ردای خود بیرون آورد: این رو بگیر. یه مرد گرامی در بغداد این رو به من داد، اما تو بیشتر از من بهش نیاز داری. این به یادت میآره که قلب پاکی داری و خدا در توست.
فقط از اونجا بزن بیرون. کجا برم؟ هیچ جا برای رفتن ندارم؟ از این نترس که راه تو را به کجا میکشد. گام اول را بردار، افسار امور را به حال خود رها کن، الباقی در پی خواهد آمد...ص۱۶۲
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!