جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی88- جهان چون شرابخوار و خری که به همه آزار می رساند در شعر ناصر خسرو 35

دهر را نمی شناسی چون هنوز خاری دستت را نخسته:

جهان* چون شاد خواری بود لیکن

بماند آن شاد خوار اکنون چوخواری

به پیری و به خواری باز گردد

به آخر هر جوان و شاد خواری

جهان* با هیچ‌کس صحبت نجوید

کزو بر ناورد روزی دماری

چو گشت آشفته گردد پیشگاهی

رهی و بنده پیش پیشکاری

خر بدخوست این پر بار محنت

حرونی پر عواری بی‌فساری

نیابی از خردمندان کسی را

که او را اندر این خر نیست باری

نگه کن تا بر این خر کس نشسته است

که این بد خر نکرده‌ستش فگاری

از او پرهیز کن چون گشتی آگاه

که جز فعل بد او را نیست کاری

منش بسیار دیدم و آزمودم

چه گویم؟ گویم این ماری است، ماری

جز از غدر و جفا هرچند گشتم

ندیدم کار او را پود و تاری

کجا نوری پدید آید هم‌آنجا

ز بد فعلی برانگیزد غباری

تو را چون غمگساری داد گیتی

دلت شاد است و داری کاروباری

نه‌ای آگه که گر غمی نبودی

نبایستت هرگز غمگساری

نباید تا نباشد جرم عذری

نه صلحی، تا نباشد کارزاری

جهان* جای خلاف و بر فرودست

جزین مر مردمان را نیست کاری

تو معذوری که نشناسیش ازیرا

نخسته‌ستت هنوز از دهر* خاری

تو با او، ای پسر، رو گر خوش آمدت

پدر را هیچ عذری نیست باری

گرفتم در کنارش روزگاری

کنون شاید کزو گیرم کناری

اگر من به اختیارم برتن خویش

نکردم جز که پرهیز اختیاری

خلاف است اهل دین را اهل دنیا*

بداند هر حکیمی بی‌مداری(242)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 87-خیمه ای که فکر می کنی پرگوهر است-روز دراز دهر در شعر ناصرخسرو 34

این چه خیمه است این که گویی پر گهر دریاستی

یا هزاران شمع در پنگان* از میناستی

روزگار* و چرخ* و انجم سر به سر بازیستی

گرنه این روز دراز دهر* را فرداستی

نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقل

گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی

چرخ *می‌گوید به گشتن‌ها که من می‌بگذرم

جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی

قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش

گشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی

کس نمی‌داند کز این گنبد برون احوال چیست

سر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی

نیست چیزی دیدنی زینجا برون و زین قبل

می‌گمان آید کز این گنبد برون صحراستی

دهر* خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذرد

حال گشتن نیستی گر دهر* بی‌مبداستی

هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش

تا گمان آیدت کو قسطای بن لوقاستی

این همی گوید که گرمان نیستی دو کردگار

نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی(241)

*فنجان

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 86-جهان جای اختلاف، رنج و شر است و -دهر جنگجو در شعر ناصر خسرو33

نماند کار دنیا* جز به بازی

بقایی نیستش هر چون طرازی

تو کبک کوه و روز و شب عقابان

تو اهل روم و گشت دهر غازی

سر و سامان این میدان نیابد

نه غازی و نه جامی و نه رازی

وزین خیمهٔ معلق برنپرد

اگر بازی تو از اندیشه‌سازی

بر این میدان در این خیمه همیشه

همی تازی نهانی وانفازی

سوی بستی نیازد جز توانا

سوی خواری نیازد جز نیازی

جهان* جای خلاف و رنج و شر است

تو ای دانا، برو چندین چه تازی؟

به دیدهٔ وهم و عقل اندر نیاید

چرا هرگز نیاز؟ از بی‌نیازی

حقیقت چیست؟ عمر و علم مردم

مده حقت بدین چیز مجازی

به جسم اندرت ضدان جفت گشتند

تفکر کن که کاری نیست بازی(235)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 85-نهنگ دهر- زمانه از من چه می خواهد؟ در شعر ناصرخسرو 32

ای گشت زمان* زمن چه می‌خواهی؟

نیزم مفروش زرق و روباهی

از من، چو شناختم تو را، بگذر

آنگه به فریب هر که را خواهی

من بر ره این جهان *همی رفتم

از مکر و فریب و غدر تو ساهی...

ای گشت زمان* زمن چه می‌خواهی؟

نیزم مفروش زرق و روباهی

از من، چو شناختم تو را، بگذر

آنگه به فریب هرکه را خواهی

من بر ره این جهان* همی رفتم

از مکر و فریب و غدر تو ساهی

بی‌پای برون مشو از این دریا

اینک به سخنت دادم آگاهی

زیرا که چون دور ماند از دریا

بس رنجه شود به خشک بر ماهی(231)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 84  سپر ساختن علم در برابر تیر دهر- چندین گره دهر در شعر ناصرخسرو 31

ای خورده خوش و کرده فراوان فره

اکنون که رفت عمر چه گویی که چه؟

ای بر جهنده کره، ز چنگال مرگ

شو گر به حیله جست توانی بجه

از مرگ کس نجست به بیچارگی

بیهوده‌ای نبرد کسی ره به ده...

خواهی که تیر دهر* نیابد تو را

جوشن ز علم جوی و ز طاعت زره

بنگر چگونه بست تو را آنکه بست

اندر جهان* به رشته به چندین گره

بیدار شو ز خواب کز این سخت بند

هرگز کسی نرست مگر منتبه

زاری نکرد سود کسی را که کرد

زاری و آب چشم کنارش زره

عمرت چو برف و یخ بگدازد همی

او را به هر چه کان نگدازد بده

زر است علم، عمر بدین زره بده

در گرم سیر برف به زر داده به

کار سفر بساز اگرچه تو را

همسایه هست از تو بسی سال مه

دیوی است صعب در تن تو آرزو

جویای آز و ناز و محال و فره(215)

دهر* درخت، نفس پرنده و تن تو آشیانه است:

بل دهر* درختی است و نفس مرغی

وین کالبد او را چو آشیانه

ای کرده خرد بر دهان جانت

از آهن حکمت یکی دهانه

دانی که نیاوردت آنکه آورد

خیره به گزاف اندر این خزانه(218)

آرامش و پرواز روح

ببرد از من قرار و طاقت و هوش/ بت سنگین‌دل سیمین بناگوش(۲۸۲)


آرام و قرارم را برده و بی‌هوشم کرده آن معشوق گردن سفید بی‌رحم(خانلری: بتی، شیرین‌لبی)
۲- معشوق زیبا و خوش اندام، شیرین حرکات، که تاجدار زیبارویان است، باریک اندام، ماه‌رخسار و قباپوش چون بزرگان است(خانلری: شنگی پریوش حریفی مهوشی -قبابسته: محمد معشوق طوسی که هرگز نماز نگزارد، هرگاه نیت نماز می‌کرد، از فرط خوف و خشیت خون از او می‌رفت.احمد غزالی او را ترکی قبابسته می‌خواند و فردای قیامت جمیع صدیقان آرزو کنند خاک می‌شدند تا معشوق طوسی بر آن قدم نهادی.داراشکوه، حسنات العارفین ۳۱)
۳- از سودای این عشق آتشی در من شعله می‌کشد و چون دیگ دائم می‌جوشم.
۴- همچون پیراهن که پیوسته در آغوش قباست، آسوده خاطر شوم اگر چون قبا در آغوشش کشم.
۵- عشق تو چنان در من سرشته شده که اگر استخوانم پوسیده شود هم از جانم فراموش نمی‌شود(خانلری: مهرش)
۶- شانه و سینه‌اش دل و دینم را برده است.
۷- آری دوای تو لب شهدآمیز اوست( صنعت تکریر در بیت ۶ و ۷)
آرامش و پرواز روح

آگاهی از زمان ۴۵


عرف جهانی
فرهنگ یکپارچه برای همه انسانها ارزشها، عادات و عرف جهانی- به ویژه برای فرزندان ما که در این عصر پا به جهان گذاشته و می‌گذارند- ایجاد کرده است.
در این میان ارزشهای منطقه‌ای نمی‌تواند در تضاد با آنها باشد، چون از میان می‌رود یا دچار آشفتگی فرهنگی خواهد شد.
برای پاسداری از ارزشهای سنتی می‌بایست مطالعات خوب و برنامه‌ریزی لازم صورت گیرد تا در تقابل ارزشهای جهانی نباشد و برای دهکده جهانی تناسب سازی شود.
آرامش و پرواز روح

گریز به گذشته

از هراس رویارویی فراقت،

می‌گریزم به گذشته‌ای دور از دسترس!

به لحظه نیستی خویش،

به اجداد تکامل نیافته نخستینم!

20 آبان 1404

آرامش و پرواز روح

پرنده رها در باد

گام بر می‌دارم به شوقت،

به‌سان پرنده‌ای رها در باد در تکاپویت!

20 آبان 1404

آرامش و پرواز روح

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش/ می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش(۲۸۱)


خدایا این گل تازه شکفته خوشبو را که به من هدیه داده‌ای از چشم چمن حسود به تو می‌سپارم(خانلری: آن نوگل)
۲-گرچه معشوق از کوی وفاداری بسیار دور است اما آرزو میکنم جان و تنش از بلاهای زمانه دور باشد!
۳- ای باد صبا! آنگاه که به منزل معشوقم رسیدی چشم انتظارم سلامم را به او برسانی(سلمی: مجازا معشوق)
۴- همچنین آنگاه که در میان موهای خوشبویش می‌وزی، با احترام بوی چون مشک را بپراکن و آن زلف‌ها را که در میانش دل‌های عزیزان است، آشقته‌ نکن!
۵- همچنین به او بگو که دلم با خط و خال چهره زیبایت حق وفاداری دارد، پس در آن زلفان خوشبو که گویا عنبر می‌شکند محترمم دارد!
۶- در آن وادی و مرحله که تنها با یاد او شراب می‌نوشند بیچاره و فرومایه مستی که از خود بیخود نشود!(ایهام: می نوشند یا فعل با پسوند می)
۷- آری از در میخانه عشق شهرت و مال نمی‌توان به دست آورد، هر که این آب آتشین بخورد به مقام فنا و بیخودی رسیده گویا رخت(تمام دستاوردهای مادی و معنوی)خویش به دریا انداخته است.
۸- هر که از ملال و بی‌قراری عشق بترسد، اندوه عشق بر وی حرام است ما سر در پای یار می‌اندازیم و البته لب بر لبش می‌نهیم(یا وصال و یا کشته شدن)
۹-شعر حافظ جملگی بیت برگزیده عرفان و دریافت شوق الهی است آفرین بر نفس دلپذیر و سخن شیرینش!
آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 83-زمانه بدخو-گنده‌پیر -گیتی درخت بد و مردم زیتون در شعر ناصر خسرو 30

بر دوستی عترت پیغمبر

کردندمان نشانهٔ بیغاره

هرگز چنین گروه نزاید نیز

این گنده پیر دهر ستمگاره

آن روزگار شد که حکیمان را

توفیق تاج بود و خرد یاره

ناگاه باد دنیا مر دین را

در چه فگند از سر پرواره

گیتی یکی درخت بد و مردم

او را به سان زیتون همواره

رفته‌است پاک روغن از این زیتون

جز دانه نیست مانده و کنجاره

امروز کوفتم به پی آنک او دی

می‌داشت طاعتم به سر و تاره

سودی نداردت چو فراشوبد

بدخو زمانه، خواهش و نه زاره

روزی به سان پیرزنی زنگی

آردت روی پیش چو هر کاره

روزی چو تازه دخترکی باشد

رخساره گونه داده به غنجاره

دریاست این جهان و درو گردان

این خلق همچو زبزب و طیاره(210)

دهر به الک زمانه مردم را غربال میکند و نخاله بر سر ما می‌ریزد

معده‌ت چاهی است ای رفیق که آن چاه

پر نشود جز به خاک و ریگ و نماله

رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز

بر تو کنندش بلامحال و محاله

هم به تو مالد فلک تو را که ندارد

جز که ز عمر تو چرخ برشده ماله

نالش او را کشید مادر و فرزند

شربت او را چشید عمه و خاله

نسخت مکرش تمام ناید اگر من

محبره سازم یکی چو چاه زباله

آمدن لاله و گذشتن او کرد

لالهٔ رخسار من چو زرد بلاله

تو به پیاله نبید خور که مرا بس

حبر سیاه و قلم نبید و پیاله

دهر به پرویزن زمانه فرو بیخت

مردم را چه خیاره و چه رذاله

هرچه درو مغز و آرد بود فرو شد

بر سر ماشوب آمده است نخاله

دیو ستان شد زمین و خاک خراسان

زانکه همی ز ابر جهل بارد ژاله(212)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 82- گیتی زنی شوی‌جوی است-دهر بی قرار است در شعر ناصر خسرو 29

گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره

افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره...

گیتی زنی است خوب و بد اندیش و شوی جوی

با غدر و فتنه‌ساز و به گفتار ساحره

بگریزد او ز تو چو تو فتنه شدی برو

پرهیزدار از این زن جادوی مدبره

غره مشو به رشوت و پاره‌ش که هرچه داد

بستاند از تو پاک به قهر و مصادره

با بی‌قرار دهر مجو، ای پسر، قرار

عمرت مده به باد به افسوس و قرقره

از مکر او تمام نپرداخت آنکه او

پر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره

نقدی سره است عمر و جهان قلب بد، مده

نقد سره به قلب، که ناید تو را سره

در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز

بگذار گوز و دست برآور ز خنبره

من زرق او خریدم و خوردم به روی او

زاد عزیز خویش و تهی کرد توبره

آخر به قهر او خبرم داد، هم‌چنین

از مکر او، بزرگ حکیمی به قاهره

خوابت همی ببرد، من انگشت ازان زدم

پیش تو بر کنارهٔ خوش بانگ پاتره

تو خفته‌ای خوش ای پسر و چرخ و روز و شب

همواره می‌کنند ببالینت پنگره

گرتو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر

بر جان تو وبال چو بر خر شود خره

برگیر آب علم و بدو روی جان بشوی

تا روی پر ز گرد نبائی به ساهره

چون دست و پای پاک نبینمت جان و دل

این هردو پاک نبینم و آن هردو پر کره

پیری کجا برد ز تو گرمابه و گلاب

خیره مده گلیم کهن را به جندره

چون می فروکشد سر سروت فلک به چاه

تو بر فلک همی چه کشی طرف کنگره؟(208)

دهر بدنهاد آبستن بدی است

دهر بد گوهر به شر آبستن است

جز بلا هرگز نزاد این حامله

دست ازو درکش چو مردان پیش ازانک

در کشندت زیر شر و ولوله

چون نگیری سلسله داوودوار؟

پیش توست آویخته آن سلسله(209)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 81- فریاد از فلک و جادوی آن-  گنده پیر زاینده در شعر ناصر خسرو28

فریاد به لااله الا هو

زین بی‌معنی زمانهٔ بدخو

زین دهر، چو من، تو چون نمی‌ترسی؟

بی‌باک منم، چه ظن بری، یا تو؟

زین قبه که خواهران انباغی

هستند درو چهار هم زانو

زین فاحشه گنده‌پیر زاینده

بنشسته میان نیلگون کندو

زین دیو وفا طمع چه می‌داری؟

هرگز جوید کس از عدو دارو؟

همواره حذر کن ار خرد داری

تو همچو من از طبیب باباهو

در دست زمان سپید شد زاغت

کس زاغ سپید کرد جز جادو؟

جادوی زمانه را یکی پر است

زین سوش سیه، سپید دیگر سو(205)

آرامش و پرواز روح

فرشته آبان

فرشته‌ای از آبان از میان آب‌های فراوان پدیدار

و هم‌سو گشت با چشمه‌های جان!

آری فرشته است زاده هفتم آبان !

7 آبان 1404

آرامش و پرواز روح

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش/ به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش(۲۸۰)


چون نسیم بهار در موهای خوش‌بویش چین و شکن انداخت و بوی خوشش را پراکند، به مشام هر شکسته‌دلی که رسید جان تازه گرفت.
۲- کجاست هم نفس لحظات عاشقی‌ام تا مفصل و مشروح بیان کنم که دل از دوری‌اش چه می‌کشد؟!( بیت اضافه در خانلری: برید صبح وفا نامه‌ای که برد به دوست/ز خون دیده ما بود مهر عنوانش)
۳- زمانه همانند چهره زیبایت را بر برگ گل کشید، اما از شرمندگی زیبایی بی‌وصفت در غنچه پنهانش کرد(خانلری: ساخت-تشبیه تفضیل- حسن تعلیل برای غنچه بودن)
۴- از پيمودن راه عشق خسته شدی و مقصدی آشکار نشد، شگفتا از این راه زیبای بی‌پایان!
۵- امید است که شکوه دیدار کعبه عذرخواه سالکان شود چه آنکه جان زنده دلان از سختی‌های راه و هجران کباب شد( ایهام: تنها عذر برای این که چرا سالکان زنده دل از شوق یار جان نسپرده‌اند این است که بهانه دیدار کعبه را بیاورند و سپس جان دهند)
۶- به این دل شکسته عشق که چون یعقوب در خانه احزان است، چه کسی نشانی از یوسف زیبای دل از چاه چانه معشوق می‌آورد؟!
۷- در این فکرم که سر زلفش را بگیرم و برای دادخواهی به پیش خواجه(وزیر یا پادشاه) ببرم، تا حق مرا از این همه نیرنگش بستاند.
آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 80- نکوهش و گلایه از دهر در شعر ناصر خسرو 27

تا کی کنی گله که نه خوب است کار من

وز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟

چون بنگری که شست بدادی به طمع شش

نوحه کنی که وای گل و وای خار من

چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش

آید به مال باز به من روزگار من؟

هرگز نیامد و بنیاید گذشته باز

بر قول من گوا بس پیرار و پار من

در من نگر، که منت بسم روشن آینه

یکسر نگار خویش ببین و در نگار من

غره مشو به عارض عنبر نبات خویش

واندر نگر به عارض کافوربار من

مویم چنین سپید ز گرد سپاه شد

کآمد سپاه دهر* سوی کارزار من

جانم به جنگ دهر* خرد چون حصار کرد

یابد هگرز دهر* ظفر بر حصار من؟

اندر حصار من نرسد دست روزگار*

چشم زمانه* خیره شد اندر غبار من

کردم کناره از طرب و بی‌نصیب ماند

این صد هزار ساله عروس* از کنار من(189)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 79- دهر با طناب سیاه و سفید تو را خفه خواهد کرد در شعر ناصر خسرو 26

دهر گردنده بدین پیسه رسن، پورا،

خپه خواهدت همی کرد، خبر داری!

تو همی بینی که‌ت پای همی بندد

پس چرا خامشی و خیره؟ نه کفتاری

شست سال است که من در رسن اویم

گر بمیرم تو نگر تا نکنی زاری(229)

دهر با دندن مرگ تو را گاز می گیرد-مادر تو خاک و آسمان پدر توست :

دهر تو را می به یشک* مرگ بخاید

چارهٔ جان ساز، خیره ژاژ چه خائی؟

چاره ندانم تو را جز آنکه به طاعت

خویشتن از مرگ و یشک او بربائی

گرچه‌ت یکباره زاده‌اند نیابی

عالم دیگر اگر دوباره نزائی

هیچ میندیش اگر ز کالبد تو

خاک به خاکی شود هوا به هوائی

بند تو است این جسد، چرا خوری اندوه

گرت بباید ز تنگ و بند رهائی؟

جز که جسد را همی ندانی ترسم

زنگ جهالت ز جانت چو بزدائی؟

مادر تو خاک و آسمان پدر توست

در تن خاکی نهفته جان سمائی

نیک بیندیش تا همی که کند جفت

با سبک باقی این گران فنائی

جفت چرا کردشان به حکمت و صنعت

چون به میانشان فگند خواست جدائی؟(230)

*دندان بزرگ پیشین

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 78-عمر خواب ، جان و تن زن و شوهر و دهر اژدهاخوار در شعر ناصر خسرو 25

عمر* خود خواب جهان* است، چرا خسپی؟

بر سر خواب جهان* خواب دگر مگزین

بی‌گمان گردی اگر نیک بیندیشی

که بدل خفته است این خلق همه همگین

گر کسی غسلین خورده است به مستی در

تو که هشیاری بر خیره مخور غسلین

بلبل و هدهد و مرغند، بلی، لیکن

گل همی جوید یکی و یکی سرگین

طبع تشرین به چه ماند به مه نیسان؟

گرچه در سال بود نیسان با تشرین

از نبشته است نه ز اواز و نه از معنی

سوی هشیار دلان سیرین چو نسرین

تا سحرگه ز بس اندیشه نجست از من

سر من جز که سر زانوی من بالین

ای برادر، به چنین راه درون مرکب

فکرتت باید و از عقل بدو بر زین

جز بر این مرکب و زین، زین چه زشت و ژرف

جان دانا نشود بر فلک پروین

دهر* تنین خورنده است بر این مرکب

بایدت جست به صد حیلت از این تنین

ای پسر، جان و تنت هر دو زناشوی‌اند

شوی جان است و زنش تنت و خرد کابین

زین زن و شوی بدین کابین، فرزندی

چه همی باید، دانی، که بزاید؟ دین

گر بترسی ز بلا بر تن خویش و جان

هر دو را باید کردنت ز دین پرچین

کیمیای زر دین است بدو زر شو

کیمیا نیست چنین نیز به قسطنطین(187)

*اژدهای فلک

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 77-دام و مکر دهر- گنده پیری که شوهران را بکشد در شعر ناصر خسرو24

چون ز شب نیمی بشد گفتم مگر

باز شد مر دهر* داهی را دهن

زهر تابنده ز چرخ* تیره جرم

همچو خالی از یقین بر روی ظن

نور راه کهکشان تابان درو

چون به سوده لاجورد اندر لبن

وان ثریا چون ز دست جبرئیل

مانده نوری بر قفای اهرمن

جیش چرخ از نور پوشیده سلاح

فوج خاک از قیر پوشیده کفن

ای سپاهی کز سر خاور بود

هر شبی تا باخترتان تاختن

از نهیب تیرتان هر شب زمین

ز ابر تیره پیش روی آرد مِجن

لرز لرزنده غضنفر در عرین

ترس ترسنده عقاب اندر وُکن

از چه می‌ترسد به شب هر جانور؟

از بد این دهر* پر مکر و مِحَن

ای به غفلت خفته زیر دام دهر*

ایمنی چون یافتی زین مُفتتن؟!

دام و دد را دام می‌سازی و باز

دام توست این گنبد* بسیار فن

روز و شب را دهر حبلی ساخته است

کشت خواهدمان بدین پیسه رسن

خویشتن‌دار، ای جوان، از پیر دهر

(پیسه رسن: روز و شب)

تات نفریبد به غدر این پیرزن*

من ندیدم گنده پیری* همچنین

مرگ‌ریس و شرّباف و مکرتن

نیستش کار، ای برادر، روز و شب

جز که خالی کردن از شویان وطن*

گر ندانی کو چه خواهد با تو کرد

نیک بنگر تا چه کرد از بد به من

بر سرم یک دسته مرزنگوش بود

کرد مرزنگوش را سحرش سمن

مر مرا بفریفت از آغاز کار

تا شدم بریان به مهرش جان و تن

تن بدو دادم چنین تا گوشتم

خورد و اکنون می‌بسوزد باب زن

دل بگردان زو و گرد او مگرد

سر بکش زین بدنشان و دل بکن(183)

آرامش و پرواز روح

جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 76 شکایت از دهر و خراسان  در شعر ناصر خسرو 23

گر ایدونی و ایدون است حالت

شبت خوش باد و روزت نیک و میمون

مرا باری دگرگون است احوال

اگر تو نیستی بی‌من دگرگون

مرا بر سر عمامهٔ خز ادکن

بزد دست‌زمان *خوش‌خوش به صابون

مرا رنگ طبرخون دهر* جافی

بشست از روی بندم به آب زریون

ز جور دهر* الف چون نون شده‌ستم

ز جور دهر* الف چون نون شود،نون

مرا دونان ز خان‌ومان براندند

گروهی از نماز خویش ساهون

خراسان* جای دونان گشت، گنجد

به یک خانه درون آزاده با دون؟

نداند حال و کار من جز آن کس

که دونانش کنند از خانه بیرون

همانا خشم ایزد بر خراسان*

بر این دونان بباریده است گردون

که اوباشی همی بی‌خان و بی‌مان

در او امروز خان گشتند و خاتون

بر آن تربت که بارد خشم ایزد

بلا روید نبات از خاک مسنون(181)

آرامش و پرواز روح

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش/ خداوندا! نگه‌دار از زوالش(۲۷۹)


چه حال خوشی دارد شیراز و کیفیت بی‌نظیرش خدایا آن را برایمان نگه دار(ایهام: آرزوی باقی ماندن حال خوش)
۲- آب رکن آباد، که زلالی آن عمر خضر می‌دهد، پیوسته آباد باد و چشم بد از آن دور.
۳-نسیمی که میان جعفرآباد و مصلی به جان آدمی می‌وزد بوی عبیر می‌دهد.
۴- آری به شیراز بیا و از مردم صاحب کمال آن دریافت‌های قدسی جویا شو!(خانلری: بجوی)
۵- هر که در شیراز نام قند مصری ببرد، زیبارویان شیرین‌کار او را سرافکنده کنند(خانلری: اینجا)
۶- راستی باد صبا! از آن زیباروی آوازه‌خان چه خبر داری، احوالش چطور است؟!
۷-آن پسر زیبای شیرین اگر خونم را هم بریزد چون شیر مادر حلالش باد!
۸- خدایا از این خواب شیرین بیدارم نکن! که با خیال او خلوتی دلچسب دارم.
۹- ای حافظ! آنگاه که از دوری چنین شیرینی می‌ترسیدی چرا شکر ایام وصال را بجا نیاوردی؟!
آرامش و پرواز روح