بر دوستی عترت پیغمبر

کردندمان نشانهٔ بیغاره

هرگز چنین گروه نزاید نیز

این گنده پیر دهر ستمگاره

آن روزگار شد که حکیمان را

توفیق تاج بود و خرد یاره

ناگاه باد دنیا مر دین را

در چه فگند از سر پرواره

گیتی یکی درخت بد و مردم

او را به سان زیتون همواره

رفته‌است پاک روغن از این زیتون

جز دانه نیست مانده و کنجاره

امروز کوفتم به پی آنک او دی

می‌داشت طاعتم به سر و تاره

سودی نداردت چو فراشوبد

بدخو زمانه، خواهش و نه زاره

روزی به سان پیرزنی زنگی

آردت روی پیش چو هر کاره

روزی چو تازه دخترکی باشد

رخساره گونه داده به غنجاره

دریاست این جهان و درو گردان

این خلق همچو زبزب و طیاره(210)

دهر به الک زمانه مردم را غربال میکند و نخاله بر سر ما می‌ریزد

معده‌ت چاهی است ای رفیق که آن چاه

پر نشود جز به خاک و ریگ و نماله

رنج مبر تو که خود به خاک یکی روز

بر تو کنندش بلامحال و محاله

هم به تو مالد فلک تو را که ندارد

جز که ز عمر تو چرخ برشده ماله

نالش او را کشید مادر و فرزند

شربت او را چشید عمه و خاله

نسخت مکرش تمام ناید اگر من

محبره سازم یکی چو چاه زباله

آمدن لاله و گذشتن او کرد

لالهٔ رخسار من چو زرد بلاله

تو به پیاله نبید خور که مرا بس

حبر سیاه و قلم نبید و پیاله

دهر به پرویزن زمانه فرو بیخت

مردم را چه خیاره و چه رذاله

هرچه درو مغز و آرد بود فرو شد

بر سر ماشوب آمده است نخاله

دیو ستان شد زمین و خاک خراسان

زانکه همی ز ابر جهل بارد ژاله(212)

آرامش و پرواز روح