فردوسی 3
جهان را چنین است رسم و نهاد
برآرد ز خاک و دهدشان به باد
چنین است گیهان ِ ناپاکرای
به هر بادِ خیره بجنبد ز جای
بتّری داشتن چرخ پیر*
چُنین است کردار این چرخ پیر*
ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مِهر دل بر جهان
به خاک اندر آید سرش ناگهان
مباشید گستاخ با این جهان
که او بتّری دارد اندر نهان
ازو تو بجز شادمانی مجوی
به باغ جهان برگِ اندوه مَبوی
اگر تاج داری اگر دست ِ تنگ
نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کین سرای تو نیست
بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید به خوردن نشین
به امید گنج ِ جهان آفرین
به گیتی ترا شادمانیست بس
گر او هیچ مهری ندارد به کس
یکی را سرش را برکشد تا به ماه
فراز آورد راستَش زیر چاه
چُنین است کردار چرخ برین*
گهی این بران و گهی آن برین
بازی جهان به هفتاد دست
*این چرخ پیر یا کهن، حتی بر فرزند شیرخوار هم ترحمی ندار و کودک شیر خوار را هم از پستان مادر می رباید . پس نباید با این چرخ پیر گستاخی کرد، چون ممکن است هر لحظه شرایط دشوارتری برای انسان بوجود آورد . چاره کار جستن شادمانی و و راه ندادن اندوه نزد خود است .
به بازیگری مانَد این چرخ مست*
که بازی* برآید به هفتاد دست
زمانی به باد و زمانی به میغ
زمانی به خنجر ، زمانی به تیغ
زمانی به دست ِ یکی ناسزا
زمانی خود آرَد ز سختی رها
زمانی دهد تاج و تخت و کلاه
زمانی غم و خواری و بند و چاه
چُنین است رسم جَهان ِ جَهان
که کردار خویش از تو دارد نهان**
همی با تو در پرده بازی کند*
ز تیزی ّ و از بی نیازی کند
به رنج درازیم و در چنگ آز
ندانیم ما آشکارا ز راز
فریباست* کردار ِ گردان سپهر
گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر*
اگر کشُته ار مرده ، هم بگذریم
سزد گر به چون و چرا ننگریم
چُنان رفت باید که آید زمان
مشو تیز با گردش آسمان(فرود سیاوش)
چنین است کار جهان جهان
نخواهد گشادن بمابر نهان**
به دریا نهنگ و به هامون پلنگ
همان شیر جنگاور تیزچنگ
ابا پشه و مور در چنگ مرگ
یکی باشد ایدر بدن نیست برگ(رستم و شغاد)
*جهان و دنیا که چون چرخ مست است بازی های زیادی دارد مانند یک بازیگر قهار، بازیهای متفاوتی را به انسان نشان میدهد و راز بازیهای او برانسان گشوده نیست و با انسان در پرده و پوشیده بازی میکند. ترکیبی از زهر و شیرینی و جنگ و مهربانی است.
**جهان رازهایش را نمیگشاید، این یک دیدگاه فلسفی است که در دانش، کردار و ... به دنبال رازگشایی از جهان نباشیم بلکه به دنبال فکر و کردار خوب و استفاده بردن باشیم و جهان را به عنوان یک راز سر به مهر بپذیریم.
نداند نداند کسی غیر پروردگار/که فردا چه بازی کند روزگار*
یکی را برآرد و شاهی دهد/یکی را به دریا به ماهی دهد
یکی را دهد گنج و تخت و کلاه/یکی را نشاند به خاک سیاه
شکاریم *یکسر همه پیش مرگ/سری زیر تاج و سری زیر ترگ
سپهر بلند گرکشد زیر تو/سرانجام خشت است بالین تو
*بازی روزگار و تسلیم بودن آدمی
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح