فردوسی 5

راز سر به مهر هستی

جهان را چه سازی، که خود ساختَه‌ست*

جهان‌دار ازین کار پرداختَه‌ست

*دل سپردن به راز حاکم بودن سرنوشت

جهان پر شگفتست* چون بنگری

ندارد کسی آلت داوری

که جانت شگفتست و تن هم شگفت*

نخست از خود اندازه باید گرفت

دگر آنکه این گرد گردان سپهر

همی نو نمایدت هر روز چهر(اکوان دیو)

چُنین است رسمِ جهانِ جهان

همی رازِ خویش از تو دارد نهان

چنین است رسمِ سرایِ جفا

باید از او چشم داری وفا

همه کارهای جهان را در است

مگر مرگ که آن را دری دیگر است(داستان دوازده رخ)

اگر تندبادی براید ز کنج!

به خاک افگند نارسیده ترنج!

ستمکاره خوانیمش ار دادگر!

هنرمند دانیمش ار بی‌هنر!

اگر مرگ دادست بیداد چیست*؟!

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟!

ازین راز* جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر تو را راه نیست*

همه تا در آز رفته فراز

به کس بر نشد این در راز باز*

برین کار یزدان تو را راز نیست

اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی دران کوش چون بگذری

سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست

ازان کین که او با پدر چون بجست(مقدمه رستم و سهراب)

*جهان سراسر شگفتی می‌آفریند و راز را بر تو نخواهد گشود(جهان راز است و راز یعنی همیشه پنهان)

یکی بی هنر خفته بر تخت بخت

همی گل فشاند بر او بر درخت

چنین‌ست رسم قضا و قدر

ز بخشش نیابی به کوشش گذر

جهاندار دانا و پروردگار

چنین آفرید اختر روزگار(پادشاهی کسری نوشیروان)

بی‌هنری با اقبال روبروست و ... این هم راز است(اما در مهندسی معکوس با خداوند می‌توان دریافت که خداوند برای چیزهای بی‌ارزش(دنیا) و این‌که در دست چه کسی باشد هیچ اهمیتی قائل نیست، اما هنر دانش و ارتباط با خود را به هر کسی هدیه نمی‌دهد)

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح