ملت عشق ۶
سلیمان دائم الخمر( آخرین دریافت‌کننده هدیه پیر)
به دیوار میخانه تکیه داده بودم و آزاد از هفت دولت، چرت می‌زدم که هیاهو شد.چشم دراندم و فریاد کشیدم: چی شده؟ مغول‌ها بهمون حمله کردن؟
به خودت ترس راه نده! رومی داره با لشگر سینه‌سوخته‌اش از این‌جا رد می‌شه.
به نیمه شب مانده بود که آخرین پیاله را سر کشیدم و از میخانه بیرون زدم.گالش‌هایم را روی سنگ‌فرش‌ها می‌کشیدم و افتان وخیزان می‌رفتم.دو پاسبان به سوی من می‌آمدند.سرخوشانه گفتم : سلام علیکم. پرسبدند: این وقت شب در خیابان چه می‌کنم.دارم قدم می‌زنم.یکی‌شون جلو آمد : بوی گند باده است.از کجا میای به کجا می‌ری؟
پاسخ دادم: این‌ها سوالات سختی هستن پسرجان اگر جواب این‌ها رو می‌دونستم که راز زندگی‌مون و کشف می‌کردم.
پاسبان: به ریش من می‌خندی مردک پلشت؟ شلاق را به دست گرفت: نمی‌دونی شرب خمر گناه کبیره است؟
با همه توان شلاقش را بر من می‌کوفت...نغمه قدیمی در یادم آمد: لبان تو به شیرینی باده گیلاس است! جام مرا از نو پر کن!... ضربه ها شدت بیشتری می‌گرفت.شتیدم پاسبان دیگر گفت: بسه دیگه بیبرس کافیه مرد!
...حتما از هوش رفته بودم.شلوارم غرق پیشاب بود و درد، ذره ذره وجودم را قبضه کرده بود.در دل تاریکی درویشی بلند قامت و تکیده راه می‌پیمود.کنارم زانو زد و کمکم کرد تا بنشینم گفت نامش شمس تبریزی است و بعد اسم مرا پرسید.ازت خون میره، زخم‌های درونی هم داری.
ظرف نقره‌ای از جیب ردایش بیرون آورد: این مرهم و به زخمهایت بمال. یه مرد خوب در بغداد این رو به من داد، اما تو بیشتر از من بهش احتیاج داری.باید بدونی که زخم‌های درونی تو عمیق‌تره.بیشنر نگران اون باش! یادت باشه خدا در تو حاضره!
درویش مرا بلند کرد بر کولش انداخت.بهش گقتم بوی خیلی بدی میدم. اشکال نداره سلیمان نگران نباش!ص ۱۶۵- ۱۶۹