این چه خیمه است این که گویی پر گهر دریاستی

یا هزاران شمع در پنگان* از میناستی

روزگار* و چرخ* و انجم سر به سر بازیستی

گرنه این روز دراز دهر* را فرداستی

نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقل

گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی

چرخ *می‌گوید به گشتن‌ها که من می‌بگذرم

جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی

قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش

گشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی

کس نمی‌داند کز این گنبد برون احوال چیست

سر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی

نیست چیزی دیدنی زینجا برون و زین قبل

می‌گمان آید کز این گنبد برون صحراستی

دهر* خود می‌بگذرد یا حال او می‌بگذرد

حال گشتن نیستی گر دهر* بی‌مبداستی

هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش

تا گمان آیدت کو قسطای بن لوقاستی

این همی گوید که گرمان نیستی دو کردگار

نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی(241)

*فنجان

آرامش و پرواز روح