جهانشناسی و معرفی حقیقت هستی 87-خیمه ای که فکر می کنی پرگوهر است-روز دراز دهر در شعر ناصرخسرو 34
این چه خیمه است این که گویی پر گهر دریاستی
یا هزاران شمع در پنگان* از میناستی
روزگار* و چرخ* و انجم سر به سر بازیستی
گرنه این روز دراز دهر* را فرداستی
نفس ما بر آسیا کی پادشا گشتی به عقل
گر نه نفس مردمی از کل خویش اجزاستی
چرخ *میگوید به گشتنها که من میبگذرم
جز همین چیزی نگفتی گر چو ما گویاستی
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش
گشتنش آواستی گر همچو ماش آواستی
کس نمیداند کز این گنبد برون احوال چیست
سر فرو کردی اگر شخصی بر این بالاستی
نیست چیزی دیدنی زینجا برون و زین قبل
میگمان آید کز این گنبد برون صحراستی
دهر* خود میبگذرد یا حال او میبگذرد
حال گشتن نیستی گر دهر* بیمبداستی
هر کسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش
تا گمان آیدت کو قسطای بن لوقاستی
این همی گوید که گرمان نیستی دو کردگار
نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی(241)
*فنجان
آرامش و پرواز روح
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۵ ساعت ۹:۲۴ ق.ظ توسط مهدی صحافیان
|
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!