تا کی کنی گله که نه خوب است کار من

وز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟

چون بنگری که شست بدادی به طمع شش

نوحه کنی که وای گل و وای خار من

چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش

آید به مال باز به من روزگار من؟

هرگز نیامد و بنیاید گذشته باز

بر قول من گوا بس پیرار و پار من

در من نگر، که منت بسم روشن آینه

یکسر نگار خویش ببین و در نگار من

غره مشو به عارض عنبر نبات خویش

واندر نگر به عارض کافوربار من

مویم چنین سپید ز گرد سپاه شد

کآمد سپاه دهر* سوی کارزار من

جانم به جنگ دهر* خرد چون حصار کرد

یابد هگرز دهر* ظفر بر حصار من؟

اندر حصار من نرسد دست روزگار*

چشم زمانه* خیره شد اندر غبار من

کردم کناره از طرب و بی‌نصیب ماند

این صد هزار ساله عروس* از کنار من(189)

آرامش و پرواز روح