عقل چه آورد ز گردون* پیام

خاصه سوی خاص نهانی ز عام؟

گفت: چو خورد نیست فلک* را قرار

نیست در او نیز شما را مقام

وام جهان* است تو را عمر تو

وام جان بر تو نماند دوام

دم بکشی بازدهی زانکه دهر*

بازستاند ز تو می عمر وام*

بازدهی بازپسین دم زدن

بی‌شک آن روز به‌ناکام و کام

گر نکنی هیچ بر این وام* سود

چون تو نباشد به جهان نیز خام(172)

انتقام دهر پس از تاختن در کامیابی‌ها

بسیار تاختی به مراد، اکنون

زین مرکب مراد فرو نه زین

تا کی کشی به ناز و گشی دامن

دامن یکی زناز و گشی برچین

یاد آمد آنچه منت بگفتم دی

کاین دهر* کین کشد ز تو نادان، کین

از صحبت زمانهٔ* بی‌حاصل

حاصل کنون بیار، چه داری؟ هین(قصیده178)

آرامش و پرواز روح