دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم

زایشان به قول و فعل ازیرا جدا شدم

تا همچو زید و عمرو مرا کور بود دل

عیبم نکرد هیچ کسی هر کجا شدم

گاهی ز درد عشق پس خوب چهرگان

گاهی ز حرص مال پس کیمیا شدم

نه باک داشتم که همی عمر شد به باد

نه شرم داشتم که ضمیری خطا شدم

وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب

وقت بهار شاد به آب و گیا شدم

وین آسیا دوان و درو من نشسته پست

ایدون سپید سار در این آسیا شدم

پنداشتم که دهر چراگاه من شده‌است

تا خود ستوروار مر او را چرا شدم

گر جور کرد، باز دگر باره سوی او

میخواره‌وار از پس هیهایها شدم

یک چندگاه داشت مرا زیر بند خویش

گه خوب‌حال و باز گهی بی‌نوا شدم

وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت

یک چند با ثنا به در پادشا شدم

گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر

چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم(154)

دهر بفرسود و بفرسودمان

بر فلک جافی ازین خشمنم

شصت و دو سال است که بکوبد همی

روز و شبان در فلکی هاونم

چشم همی دارم همواره تا

کی بود از کوفتنش رستنم

تاش نسائی ندهد مشک بوی

فضل ازین است فرو سودنم(158)

نکوهش چاکری دهر

دهر گردن کی به دست تو دهد

چون تو او را چاکری کردی مدام؟

ور سلامت را نمی‌داد او علیک

پیشت آید بی‌تکلف به‌سلام؟

ور بریدستی چو من زیشان طمع

همچو من بنشین و بگسل زین لئام

در تنوری خفته با عقل شریف

به که با جاهل خسیس اندر خیام(168)

آرامش و پرواز روح