ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش

وز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش

هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته است

بیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟

این دهر* نهنگ است، فرو خواهد خوردنت

فتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟

بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر بار

بیدار شد این دهر* شده بیهش و مدهوش

باغی که بد از برف چو گنجینه نداف

بنگرش به دیبای مخلق شده چون شوش

وین کوه برهنه شده را باز نگه کن

افگنده پرندین سلبی بر کتف و دوش

بربسته گل از ششتری سبز نقابی

و آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش

بر عالم* چشم دل بگمار به عبرت

مدهوش چرا مانده‌ای ای مدبر بی‌هوش؟

در باغ پدید آمد مینوی خداوند

بندیش و مقر آی به یزدان و به مینوش

بنگر که چه گویدت همی گنبد گردان*

گفتار جهان را به ره چشمت بنیوش

گویندهٔ خاموش به جز نامه نباشد

بشنو سخن خوب ز گویندهٔ خاموش

گویدت همی: گرچه دراز است تو را عمر

بگذشته شمر یکسره چون دوش و پرندوش(قصیده 131)

آرامش و پرواز روح