به بهار تو لباس می دهی و پاییز به تو لباسی دیگر می دهد،

رسم دهر همین است که بی هنری را تا فرق ثریا بالا می‌برد:

ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری

تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری...

به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتی

به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجری...

به نوبهار ز رخسار دختران درخت

نقاب سبز تو دانی گشاد هر سحری

چو سردگوی شوی باغ زردروی شود

برون نیارد از بیم دختریش سری

به گرد خویش در آرد کنون ز بیم تو چرخ*

ز سند و زنگ و حبش بی‌قیاس و مرحشری

به سان طیر ابابیل لشکری که همی

بیوفتد گهری زو به جای هر حجری

چو خیمه‌ای شود از دیبهٔ کبود فلک*

که بر زنند به زیرش ز مخمل آستری

کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق

ز مهره‌های بلورین ساده سود بری

چو صدهزاران زرینه تیر بودی مهر

کنونش بنگر چون آبگینگین سپری

رسوم دهر* همین است کس ندید چنو

نه مهربانی هرگز نه نیز کینه‌وری

همی رسند از او بی‌گناه و بی‌هنری

یکی به فرق ثریا یکی به تحت ثری(266)

آرامش و پرواز روح