جهانشناسی و معرفی حقیقت هست 96-در شعر ناصرخسرو 43
به بهار تو لباس می دهی و پاییز به تو لباسی دیگر می دهد،
رسم دهر همین است که بی هنری را تا فرق ثریا بالا میبرد:
ایا همیشه به نوروز سوی هر شجری
تو ناپدید و پدید از تو بر شجر اثری...
به نوبهار تو بخشی سلب به هر دشتی
به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجری...
به نوبهار ز رخسار دختران درخت
نقاب سبز تو دانی گشاد هر سحری
چو سردگوی شوی باغ زردروی شود
برون نیارد از بیم دختریش سری
به گرد خویش در آرد کنون ز بیم تو چرخ*
ز سند و زنگ و حبش بیقیاس و مرحشری
به سان طیر ابابیل لشکری که همی
بیوفتد گهری زو به جای هر حجری
چو خیمهای شود از دیبهٔ کبود فلک*
که بر زنند به زیرش ز مخمل آستری
کنون ببارد شاخی که داشت بار عقیق
ز مهرههای بلورین ساده سود بری
چو صدهزاران زرینه تیر بودی مهر
کنونش بنگر چون آبگینگین سپری
رسوم دهر* همین است کس ندید چنو
نه مهربانی هرگز نه نیز کینهوری
همی رسند از او بیگناه و بیهنری
یکی به فرق ثریا یکی به تحت ثری(266)
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!