برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 64

امانت داری دزدان

ای پسر، اگر به تو کسی امانتی دهد به هیچ حال مپذیر و چون پذرفتی نگاه‌دار، از آنچه امانت پذیرفتن بلا بود، از بهر آنکه عاقبت آن از سه وجه بیرون نباشد: اگر این امانت به وی باز دهی چنان کرده باشی که حق تعالی گفت، طریق جوانمردی و معرفت آن است که امانت نپذیری و چون پذرفتی نگاه‌داری تا به سلامت به خداوند بازرسانی.

حکایت: چنان شنودم که مردی به سحرگاه به تاریکی از خانه بیرون آمد، تا به گرمابه رود؛ در راه دوستی از آنِ خویش بدید. گفت: موافقت کنی با من تا به گرمابه رویم؟ دوست گفت: تا به‌ در گرمابه با تو همراهی کنم، لیکن در گرمابه نتوانم آمد که شغلی دارم. تا به نزدیک گرمابه با وی برفت، به سر دوراهی رسیدند و این دوست پیش از آنکه دوست را خبر دهد بازگشت و به‌ راهی دیگر برفت؛ اتّفاق را طرّار‌ی از پس این مرد همی‌آمد، تا به گرمابه رود، به طرّاری خویش؛ از قضا این مرد بازنگریست، طرّار را دید و هنوز تاریک بود، پنداشت که آن دوست اوست. صد دینار در آستین داشت، بر دستارچه بسته از آستین بیرون کرد و بدان طرّار داد و گفت: ای برادر، این امانت است، بگیر تا من از گرمابه برآیم به من بازدهی. طرّار زر از وی بستاند و هم آنجا مقام کرد، تا وی از گرمابه آمد روشن شده‌بود. جامه پوشید و راست برفت. طرّار او را بازخواند و گفت: ای جوانمرد، زر خویش بازستان و پس برو که امروز من از شغل خویش بازماندم از جهت امانت تو. مرد گفت: این امانت چیست و تو چه بودی؟ طرّار گفت: من مردی طرّارم و تو این زر به من دادی تا از گرمابه برآیی، مرد گفت: اگر طرّاری چرا زر من نبردی؟ طرّار گفت: اگر به صناعت خویش بردمی، اگر این هزار دینار بودی، نه اندیشیدمی از تو و یک جو باز ندادمی؛ ولیکن تو به زینهار به من سپردی و در جوانمردی نباشد که به زینهار به من آمدی، من بر تو ناجوانمردی کردمی، شرط مروّت نبودی.

پس اگر مستهلک شود بر دست تو بی‌مراد، اگر عوض باز‌خری نیک بود و اگر ترا دیو از راه ببرد طمع در وی کنی و منکر شوی به غایت خطا بود و اگر به خداوند حق باز رسانی بسی رنج‌ها که به تو رسد در نگاه داشتن آن چیز و چون رنج‌ها بسیار بکشی و آن چیز بدو باز دهی رنج‌ها بر تو بماند و آن مرد به هیچ روی از تو منت ندارد، گوید: چیز من بود، آنجا نهادم، بر تو نماند، باز برداشتم و راست گویم، پس رنج کشیدن بی‌منت بر تو بماند و مزد تو آن بود که جامه بیالاید و اگر مستهلک شود هیچ‌کس باور نکند و تو بی‌خیانت به‌نزدیک مردمان خاین باشی و میان اشکال تو حرمت برود و نیز کس بر تو اعتماد نکند و اگر با تو بماند حرام بود و وبالی عظیم در گردن تو بماند و درین جهان برخوردار نباشی و در آن جهان عقوبت حق تعالی حاصل شود.

فصل: اما اگر به کسی ودیعتی نهی پنهان منه، که نه کسی چیزی از آن تو از وی بخواهد ستد و بی دو گواه عدل چیز خویش بکسی منه ودیعت و بدآنچه دهی حجتی از وی بستان، تا از داوری رسته باشی، پس اگر به داور‌ی افتد به داوری دلیر مباش که دلیری نشان ستم‌کاری‌ست و تا توانی هرگز سوگند راست و دروغ مخور و خود را به سوگند خوردن معروف مکن، تا اگر وقتی سوگندت باید خورد مردمان ترا بدان سوگند راست‌گوی دارند؛ هر چند توانگر باشی و نیک‌نام و راست‌گوی باشی خویشتن از جملهٔ درویشان دان، که بدنام و دروغ‌زن را عاقبت جز درویشی نباشد و امانت را کار بند، که امانت را کیمیا‌ی زر گفته‌اند و همیشه توانگر زئی، یعنی که امین باش و راست‌گوی، که مال همه عام امینان راست و راست‌گویان را‌. و بکوش که فریبنده نباشی و حذر کن تا فریفته نشوی، خاصه در بنده خریدن و بالله التوفیق.(قابوسنامه-اندر امانت نگاه داشتن)

آرامش و پرواز روح

عریان محض

هر لحظه از فراق لایه‌ای از وجودم را می‌تراشد

تا عریان محض به دیدارت برسم

***

آنچه از جان هستی سرچشمه می‌گیرد

به غیر آن آرام نمی‌گیرد

آرام من درجان توست

4 مرداد 1405

آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 63

راهزنی که به بزرگان فرهنگ می‌آموخت

امام محمد غزالی، اهل طوس بود. در آن وقت(قرن پنجم) نیشابور مرکز و دار العلم محسوب می‌شد. غزالی نیز به نیشابور و گرگان آمد و سال‌ها از محضر اساتید کسب فضل و هنر نمود. و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشه‌هایی که چیده از دستش نرود، آنها را مرتب می‌نوشت و جزوه می‌کرد. آن جزوه‌ها را که محصول سال‌ها زحمتش بود مثل جان شیرین دوست می‌داشت.

بعد از سال‌ها عازم بازگشت به وطن شد. جزوه‌ها را مرتب کرده در توبره‌ای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. قافله به راه‌زنان برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت می شد یکی یکی جمع کردند.

نوبت به غزالی رسید. غزالی شروع به التماس و زاری کرد و گفت: غیر از این توبره، هر چه دارم ببرید و این یکی را به من وا گذارید.

دزدها خیال کردند داخل این بسته متاع گران قیمتی است. بسته را باز کردند، جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند.

راهزن: اینها چیست و به چه درد می خورد؟

غزالی گفت: هر چه هست به درد شما نمی خورد، ولی به درد من می خورد. اینها ثمره چند سال تحصیل من است. اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه می شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر می رود.

راهزن: علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست، برو فکری به حال خود بکن.

این گفته ساده، تکانی به غزالی داد. بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالی می‌گوید: من بهترین پندها را، که راهنمای زندگی فکری من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم.(غزالی نامه، جلال الدین همایی، 116)

آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند ۲


سردادن زوزه: احیای زن وحشی
داستان ماده گرگ: پیرزنی هست که در نقطه‌ای مخفی از روح زندگی می‌کند‌. همه آنجا را می‌شناسند، اما کمتر کسی آن را دیده. بنابر افسانه‌های اروپای شرقی، او منتظر افراد گمشده و جویندگان است که به مکان او بیایند.
او در دامنه کوهی از سنگ خارای ساییده در گذر زمان، جایی در قلمرو سرخ‌پوستان تا راهومارا زندگی می‌کند. خود را به نام‌های گوناگون می‌خواند؛ زن استخوانی، ماده گرگ. گردآورنده...
تنها کار او جمع کردن استخوان‌هاست به ویژه استخوان‌هایی که در خطر گم شدن هستند.
غار او مملو استخوان‌های موجودات صحرایی است. گوزن‌ها، مارهای زنگی و کلاغها.
او از کوه‌ها بالا می‌رود، در بستر رودخانه‌ها می‌خزد، در جستجوی استخوان گرگ‌ها همه جا را می‌کاود.
وقتی کل اسکلت را سوار کرد، هنگامی که آخربن استخوان را در جای خود قرار داد و مجسمه سفید و زیبای حیوان در برابرش ایستاد، کنار آتش می‌نشیند و درباره آوازی که باید بخواند فکر می‌کند و آن‌گاه که مطمئن شد، بالای سر حیوان می‌ایستد، بازوانش را به طرف آن دراز می‌کند و آواز می‌خواند‌. در این هنگام استخوان‌های ستون فقرات و استخوان‌های پاهای گرگ گوشت‌دار می‌شوند و جانور پوست و مو پیدا می‌کند. ماده گرگ باز هم می‌خواند و می‌خواند و جانور بیشتر و بیشتر پا به عرصه وجود می‌گذارد و دم پشمالو و محکمش را به طرف بالا تاب می‌دهد.
و ماده گرگ باز هم می‌خواند و جانور شروع به نفس کشیدن می‌کند چنان از ته دل می‌خواند، که بیابان به لرزه در می‌آید و همچنان که او می‌خواند گرگ چشمهایش را بازمی‌کند، روی پا می‌جهد و در سراشیبی دره شروع به دویدن می‌کند.
در نقطه ای از مسیر فرار، یا به خاطر سرعت دویدنش، یا به خاطر عبورش از رودخانه، یا به خاطر برخورد شعاعی از آفتاب یا مهتاب به پهلویش، ناگهان گرگ به زن شاد و خندانی بدل می‌شود، که آزادانه به سوی افق گام بر می‌دارد.
پس یادتان باشد اگر در بیابان سرگردانید و نزدیک غروب آفتاب است و گم شده‌اید و خسته‌اید، خوش اقبالید. شاید ماده گرگ، نظری به شما بیندازد و‌ چیزی را نشانتان دهد.
همه ما به مثابه مشتی استخوان گم شده در بیابان راهمان را آغاز می‌کنیم ...ماده گرگ چیزی را که دنبالش هستیم یعنی نیروی نابود نشدنی زندگی را به ما نشان می‌دهد ...ص ۳۳-۳۵*
*مراحل خودآگاهی در اثر نفوذ جاذبه یک روح بزرگ.
آرامش و پرواز روح

معرفی کتاب زنانی که با گرگها می‌دوند۱ *


درباره مولف: شاعر، داستان‌سرا و حافظ قصه‌های کهن در ادبیات اسپانیایی-پیرو مکتب روانشناسی یونگ.
این کتاب در سال ۱۹۹۲ در امریکا چاپ شد و از پر فروش ترین کتابهای نشریه نیویورک تایمز بود (فروش بیش از یک میلیون نسخه )

همه ما از تمنای وحش لبریزیم. به ما آموخته‌اند که از این میل و آرزو احساس شرم کنیم. ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساسات‌مان را پوشاندیم، اما هنوز هم سایه زن وحشی از پشت سر اغوامان می‌کند. هر کجا باشیم سایه‌ای که در پس ما گام برمی‌دارد، قطعا چهارپا دارد(پیش‌گفتار)
-گرچه عنوان کتاب به زنان اختصاص يافته ولی خودآگاهی انسانی را در داستان های کهن بازگو می‌کند. در ابتدای هر ۱۶ فصل کتاب، داستانی کهن می‌آید و بعد تفسیر می‌شود. برای آگاهی از واقعیت قصه‌ها قصه زیبایی می‌گوید:

خواب دیدم دارم قصه می‌گویم و حس کردم کسی به نشانه تشویق پایم را نوازش می‌کند. پایین را نگاه کردم و دیدم روی شانه‌های پیرزنی ایستاده‌ام که زانوهایم را محکم گرفته و به من لبخند می‌زند. به او گفتم نه تو بیا روی شانه‌های من بایست، چون تو پیری. او گفت: نه "بابد این چنبن باشد"
دیدم که او روی شانه‌های زنی یسیار پیرتر و او نیز روی شانه‌های زنی باز هم پیرتر و آن یکی روی شانه‌های زنی رداپوش و او هم روی یک روح دیگر که بر شانه‌های یکی دیگر ایستاده ...
من گفته پیرزن رویایم را مبنی بر این که "باید این چنین باشد" باور کردم. توان پرورش و نقل قصه ها ناشی از قدرت و استعداد کسانی است که قبل از من آمده و رفته‌اند. ص ۲۶

* دکتر کلاریسا پینکو لااستس، ترجمه سیمین موحد، پیکان، تهران، چاپ ۱۵، ۱۳۹۸
آرامش و پرواز روح