سردادن زوزه: احیای زن وحشی
داستان ماده گرگ: پیرزنی هست که در نقطه‌ای مخفی از روح زندگی می‌کند‌. همه آنجا را می‌شناسند، اما کمتر کسی آن را دیده. بنابر افسانه‌های اروپای شرقی، او منتظر افراد گمشده و جویندگان است که به مکان او بیایند.
او در دامنه کوهی از سنگ خارای ساییده در گذر زمان، جایی در قلمرو سرخ‌پوستان تا راهومارا زندگی می‌کند. خود را به نام‌های گوناگون می‌خواند؛ زن استخوانی، ماده گرگ. گردآورنده...
تنها کار او جمع کردن استخوان‌هاست به ویژه استخوان‌هایی که در خطر گم شدن هستند.
غار او مملو استخوان‌های موجودات صحرایی است. گوزن‌ها، مارهای زنگی و کلاغها.
او از کوه‌ها بالا می‌رود، در بستر رودخانه‌ها می‌خزد، در جستجوی استخوان گرگ‌ها همه جا را می‌کاود.
وقتی کل اسکلت را سوار کرد، هنگامی که آخربن استخوان را در جای خود قرار داد و مجسمه سفید و زیبای حیوان در برابرش ایستاد، کنار آتش می‌نشیند و درباره آوازی که باید بخواند فکر می‌کند و آن‌گاه که مطمئن شد، بالای سر حیوان می‌ایستد، بازوانش را به طرف آن دراز می‌کند و آواز می‌خواند‌. در این هنگام استخوان‌های ستون فقرات و استخوان‌های پاهای گرگ گوشت‌دار می‌شوند و جانور پوست و مو پیدا می‌کند. ماده گرگ باز هم می‌خواند و می‌خواند و جانور بیشتر و بیشتر پا به عرصه وجود می‌گذارد و دم پشمالو و محکمش را به طرف بالا تاب می‌دهد.
و ماده گرگ باز هم می‌خواند و جانور شروع به نفس کشیدن می‌کند چنان از ته دل می‌خواند، که بیابان به لرزه در می‌آید و همچنان که او می‌خواند گرگ چشمهایش را بازمی‌کند، روی پا می‌جهد و در سراشیبی دره شروع به دویدن می‌کند.
در نقطه ای از مسیر فرار، یا به خاطر سرعت دویدنش، یا به خاطر عبورش از رودخانه، یا به خاطر برخورد شعاعی از آفتاب یا مهتاب به پهلویش، ناگهان گرگ به زن شاد و خندانی بدل می‌شود، که آزادانه به سوی افق گام بر می‌دارد.
پس یادتان باشد اگر در بیابان سرگردانید و نزدیک غروب آفتاب است و گم شده‌اید و خسته‌اید، خوش اقبالید. شاید ماده گرگ، نظری به شما بیندازد و‌ چیزی را نشانتان دهد.
همه ما به مثابه مشتی استخوان گم شده در بیابان راهمان را آغاز می‌کنیم ...ماده گرگ چیزی را که دنبالش هستیم یعنی نیروی نابود نشدنی زندگی را به ما نشان می‌دهد ...ص ۳۳-۳۵*
*مراحل خودآگاهی در اثر نفوذ جاذبه یک روح بزرگ.
آرامش و پرواز روح