"خوش طبع" در تاریخ بیهقی "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 121
وزیر بازگشت و دیگر روز رسول را بخواند و خواجه بونصر مشکان در خدمت وزیر بنشست و آنچه گفتنی بود بگفتند و پرداختنی بود بپرداختند. برین جمله که وزیر گفت که در باب شما شفاعت کردم و پادشاه را بر آن آوردم که شما درین ولایت که هستید بباشید و ما بازگردیم و به هری رویم و نسا و باورد و فراوه و این بیابانها و حدها شمایان را مسلم فرمود به شرطی که با مسلمانان و نیک و بد رعایا تعرض نرسانید و مصادره و مواضعت نکنید. درین سه جای که هستید برخیزید و بدین ولایتها که نامزد شما شد بروید تا ما بازگردیم و به هری رویم و شما آنجا رسولان به اردوی فرستید و شرط خدمت بجای آرید.
و چون ایشان منزل کرده بودند و برفته حاکم مطوعی بازگشت و به لشکرگاه منصور آمد و در خدمت وزیر خالی کرد و آنچه دید و شنید از احوال نوخاستگان و حرکات ایشان و سخنان با طنز که میگفتند باز راند و گفت که به هیچ نوع بر ایشان اعتماد نباید کرد و ساختن کار خویش و برانداختن ایشان یا از ولایت بیرون کردن از مهمات بباید دانست و بر آن سخنان عشوه آمیز و غرورانگیز ایشان دل نباید نهاد که هرگز راست نروند و این پادشاهی و فرمان و نفاذ امر از سر ایشان بیرون نشود جز به شمشیر تیز و درین حال از آنچه نکایتی قوی ازین یک تاختن که پادشاه به نفس خویش کرد بدیشان رسیده بود این صلح گونه کردند و بازگشتند، اما بهر چه ایشان را دست در خواهد شد از مکر و دغل و فریفتن غلامان و ضبط ولایات و زیادت کردن لشکر و از ماوراء النهر مردمان خواندن که با ایشان یار شوند و بسیار گردند هیچ باقی نخواهند گذاشت و هرگز راستی نورزند و سخنان فراخ بیرون اندازه میگویند با یکدیگر و مرا چنان معلوم شد که ایشان را باور گشته است که این پادشاه عاجز گشته است و وزیرش از کفایت خویش ما را التیامی کرد و فتنه فرونشاند چندانی که لشکرهای ایشان بیاسایند و ساختگی بکنند دنبال ما خواهند گرفت و بهیچ نوع نیارامند تا ما را دفع نکنند یا ازین ولایت بیرون کنند این صلح و مجاملت در میان آوردند بدین سبب و ما نیز روا داشتیم تا یک چندی ازین تاختنها بیاساییم و کار خویش بسازیم و لشکرها جمع کنیم و ساخته میباشیم و غفلت نکنیم و مهیا و مستعد حرب و مکاشفت تا چون ناگاه قصد ما کنند پیش ایشان باز رویم و جواب گوییم و جان را بزنیم یا برآییم یا فروشویم که پادشاهی بس بزرگ است که ما دست در کمر او زدهایم ازین نوع سخنان بسیار گفتند و خوش دل و "خوش طبع" بازگشتند و براندند که چون ما به هری رویم ایشان رسولان با نام فرستند و اقتدارها کنند و از روی خدمت و بندگی پیش آیند و دیگر ولایتها خواهند که ما انبوه شدهایم و آنچه ما را دادید بسنده نمیباشد چون از اخراجات و دخلها فرومانیم ضرورت را دست به مصادره و مواضعت و تاختنها و دادن و گرفتن ولایتها باید کرد از ما عیب نگیرند که به ضرورت باشد و جز این آنچه روشن شده بود تمامی در خدمت خواجه بزرگ باز راند.
او گفت بدانستم و واقف گشتم و من دانم که چه باید کرد اگر پادشاه سخن من بشنود و بر رای من کار کند چنان سازم به مرور ایام که ایشان را قدم بر جایی یله نکنم که نهند تا کل و جمله برافتند و یا آواره از زمین خراسان بروند و از آب بگذرند و ما را فتنه ایشان منقطع شود به تدبیر صایب و متانت رای اما میدانم که این پادشاه را بدو نگذارند و بر رایهای من اعتراض کنند و بر آن بسنده نکنند و لشکرها فرستند به اطراف و این کار ساخته را درهم کنند و ایشان را بشورانند و برمانند و هر روز این کار شوریدهتر گردد و این قوم قویتر و انبوهتر گردند و بیشتر شوند و خراسان و عراق به تمامت از دست ما بشود و جز این ناکامیها دیده آید تا حکم حق عزوجل چیست ان شاء الله که همه نیکویی باشد تو این سخنان که با من گفتی و از من شنودی با هیچ کس مگوی تا چه پیدا آید ...(ج9-بخش 20 - نزول امیر به هرات)
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!