ز فَرّ باد فروردین جهان چو خلد رضوان شد

همه‌ حالش دگرگون‌ شد همه‌ رسمش دگرسان شد

توانگر گشت و "خوش‌طبع" و جوان از عدل فروردین

اگر درویش‌ و "ناخوش‌طبع" و پیر از جور آبان شد

حلی بست و حلل پوشید باز اندر مه نیسان

اگر در ماه تشرین از حلی وز حله عریان شد

گل اندر گل مرکب کرد بوی باد نوروزی

چو از گل‌ گل پدید آمد گلستان چون‌ گلستان شد (امیر معزی قصیده 118)

بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن

با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن

جامهٔ جنگ از سر خود برکش و "خوش‌طبع" باش

خانهٔ لهو و طرب را یک زمان در باز کن

چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم

گرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن

یک زمان با عشق خود می خور و دلشاد زی

ترکی و مستی مکن چندان که خواهی ناز کن (سنایی غزل 327)

سقری* گرسنه‌ست بر گذرت

مال و جاه است هیزم سقرت

گرچه هستت چنین سقر در پیش

هیزم او مشو وز او مندیش

هیزم این سقر ز جاه بُوَد

وانچه داری به جاه چاه بُوَد

گرچه هستی کنون ز غفلت خوش

سرنگون در فتی در آن آتش

گرچه نمرود آتشی بر کرد

نه چو آتش علف نیافت نخورد

چون شنید او خطاب حق با نار

سرد و "خوش‌طبع" شد چو دانهٔ نار

زر نداری چه غم خوری ز امیر

خر نداری چه ترسی از خر گیر

ای فرومایگان شطّ قدم

وی فروماندگان بحرِ عدم

باش تا در رسد بهار شما

تا چه گل‌ها دمد ز خار شما

دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل

تا چه آراید از عروس عمل (حدیقه الحقیقه -بخش ۶۳ - التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف)

*جهنم

آرامش و پرواز روح