"خوش‌دل" در اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابو سعید "وقت خوش"بهشت نقد تصوف و عرفان 124

در آن وقت کی خواجه حسن مؤدب به ارادت شیخ درآمد در نشابور و در خدمت شیخ بیستاد، هرچه داشت از مال دنیا در راه شیخ صرف کرد و شیخ او را خدمت درویشان فرمود و او را به تربیت ریاضت می‌فرمود و از آن خواجگی در باطن خواجه حسن چیزی باقی بود.

یک روز شیخ حسن را آواز داد و گفت یا حسن! کواره بر باید گرفت و به سر چهارسوی کرمانیان باید شد و هر شکنبۀ و جگر بند که یابی بباید خرید و در آن کواره باید نهادن و در پشت گرفتن و به خانقاه رسانیدن. حسن کواره در پشت گرفت و به حکم اشارت شیخ برفت و آن حرکت بر وی سخت می‌آمد، به ضرورت به سر چهارسوی کرمانیان آمد و هر شکنبه و جگربند کی یافت بخرید و درکواره نهاد و بر پشت گرفت و او از خجالت مردمان حیران کی او را در آن مدت نزدیک با جامه‌های فاخر دیده بودند و امروز بدین صفت می‌دیدند. و خود مقصود شیخ از این فرمان این بود کی آن باقی خواجگی و حب جاه کی در سر اوست از وی فرو ریزد. چون حسن آن کواره در پشت گرفت و بر این صفت از سر چهار سوی کرمانیان به خانقاه شیخ آورد به کوی عدنی کویان، و این یک نیمۀ راست بازار شهر نشابور بود، چون از در خانقاه درآمد و پیش شیخ بیستاد، شیخ فرمود: کی این را همچنان به دروازۀ حیره باید بردن و پاکیزه بشست و بازآوردن، همچنان به درواز حیره شد و آن آلتها پاک کرد و باز آورد. چون به خانقاه رسید از آن خواجگی و حب جاه چیزی با وی نمانده بود، آزاد و خوش‌دل درآمد. شیخ گفت اکنون این را به مطبخی باید سپرد تا اصحابنا را امشب شکنبه‌بایی* باشد، حسن آن را بداد و اسباب راست کرد و مطبخی بدان مشغول شد. گفت اکنون تو را غسلی باید آورد و جامه‌های نمازی معهود پوشید و به سر چهارسوی کرمانیان باید شد و از آنجا تا به دروازۀ حیره باید شد و از همه اهل بازار پرسید کی هیچ کس را دیدی با کوارۀ در پشت گرفته؟ پس حسن به حکم اشارت برفت و از سر بازار تا آخر بازار کی آمده بود از یک‌یک دکان پرسید، هیچ کس نگفته بود کی این چنین کس را دیدیم یا آن کس تو بودی. چون حسن پیش شیخ آمد شیخ گفت:

ای حسن آن تویی کی خود را می‌بینی والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست، آن نفس تو است کی ترا در چشم تو می‌آرد او را قهر باید کرد و چنان به حقّش مشغول کنی کی او را پروای خود و خلق نماند.

حسن را چون آن حال مشاهده افتاد از بند پندار و خواجگی به کلی بیرون آمد و آزاد شد و مطبخی آن شکنبه‌بای* بپخت و آن شب سفره نهادند و شیخ و جمع بر سفره بنشستند، شیخ گفت ای اصحابنا! بخورید کی امشب خواجه‌بای* حسن می‌خورید.(اسرار التوحید،باب دوم-حکایاتی که بر زبان شیخ رفته-حکایت 10)

*بای یا وای:آش

آرامش و پرواز روح