سحر به بوی گلستان دمی* شدم در باغ/ که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ(۲۹۵)
سحرگاه با بوی خوش گلها و آرزوی دیدار آن، لحظهای به باغ رفتم تا مانند بلبل عاشق، ذهن و جانم را درمان کنم.
۲- به زیبایی خیره کننده گل آتشی نگاه کردم، که در تاریکی مثل چراغی میدرخشید،
۳- و چنان به زیبایی و جوانی خود فریفته بود که از بلبل سرگشته عاشق، هزار مرتبه آسایش داشت(جایگاه و شایستگی معشوق مشغول شدن به زیبایی خود و جایگاه و شایستگی عاشق ابراز نیاز است)
۴- نرگس خوش اندام از حسرت گریان و گل لاله از سودای عشق بر جان و دل صد داغ نهاده است(حسن تعلیل برای سیاهی لاله و زیبایی نرگس)
۵- سوسن هم زبانش را چون شمشیر بیرون کشیده و شقایق چون آدمهای سخنچین دهان باز کرده است(حسن تعلیل شکوفایی و زبانآوری)
۶- سوسن چون بادهپرستان تنگ شراب در دست دارد و شقایق مانند ساقی مستان جام بر کف گرفته است.
۷- آری حافظا! شادی و خوشی و جوانی را چون گل مغتم شمار! که بر پیامبر جز رساندن پیام باری نیست(این غزل در خانلری نیست)
*نکته: همه ابیات عبرتهای توجه به گلستان است و حاصل یک دم است.
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!