شواهدی از متون 8 (خودبینی)

یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

نمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد

دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر

دل سنگین نمی‌خواهم که پندار گهر دارد

ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته

ز مالش‌های غم غافل به مالنده عبر دارد(دیوان شمس، غزل 584)

عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد

خود مبین* تا بر نیارد از تو گرد

ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ است

آن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ است

گرچه در خود خانه نوری یافته است

آن ز همسایهٔ منور تافته است

شکر کن غره مشو بینی مکن

گوش دار و هیچ خودبینی* مکن

صد دریغ و درد کین عاریتی

امتان را دور کرد از امتی

من غلام آن که او در هر رباط

خویش را واصل نداند بر سماط

بس رباطی که بباید ترک کرد

تا به مسکن در رسد یک روز مرد

گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست

پرتو عاریت آتش‌زنی است

گر شود پر نور روزن، یا سرا

تو مدان روشن مگر خورشید را

هر در و دیوار گوید روشنم

پرتو غیری ندارم این منم

پس بگوید آفتاب ای نارشید

چونک من غارب شوم آید پدید

سبزه‌ها گویند ما سبز از خودیم

شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم

فصل تابستان بگوید ای امم

خویش را بینید چون من بگذرم

تن همی‌نازد به خوبی و جمال

روح پنهان کرده فر و پر و بال*

گویدش ای مزبله تو کیستی

یک دو روز از پرتو من زیستی

پرتو روح است نطق و چشم و گوش

پرتو آتش بود در آب جوش

آنچنان‌که پرتو جان بر تن است

پرتو ابدال بر جان من است

جان جان چو واکشد پا را ز جان

جان چنان گردد که بی‌جان تن بدان(مثنوی- دفتر اول)

* مولانا به دقت خودبینی را از جسم و حیات واقعی را از آن جان می‌داند.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح