شواهدی از متون7 (خودبینی)

تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوست

چشم خودبینی* ندارم روی خودراییم نیست

درد دوری می‌کشم گر چه خراب افتاده‌ام

بار جورت می‌برم گر چه تواناییم نیست(سعدی، غزل 121)

دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد

پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم

تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع

پس گره بر خیط خودبینی* و خودرایی زدم

تا نباید گشتنم گرد در کس چون کلید

بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم

گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن

زآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم(غزل 41)

چون مقام عبرتست این منزل ناپایدار

پیر عقلت چند گوید کای جوان الاعتبار...

دشمنانرا دوست گردان دوستانرا دوست کام

خصم را مشفق مدان و دوست را دشمن مدار

از بدان نیکی چه داری چشم و از نیکان بدی

زانک از گل تازه روئی آید و تیزی زخار

هر که او از سر برآید پای بر فرقش منه

وانک او از پا درآید پای او از گل برآر

در زمان محنت ار بر سر نهندت تیغ تیز

سر متاب و پای برجا باش همچون کوهسار

ور در آید روز دولت موج هستی کوه کوه

تا ز خودبینی* نگردی غرقه در خود چون بحار

پند خواجو کار بند و وعظ او در گوش کن

کاین گهر را حیف باشد گر نسازی گوشوار(خواجوی کرمانی،مواعظ،15)

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی* و خودرایی(حافظ، 493)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح