پادشاهی قباد و داستان مزدک

قباد در مداین به گاه شاهی برآمد.جاماسب و شاهان دور و نزدیک او را خدمت کردند و پادشاهی ویژه او گردید، کارها با بودن او سامان یافت....به آبادانی پرداخت و در مداین شهرهای ارجان،قباده خرًه، قبادیان و شهرهای دیگر ساخت. پس از آن با رومیان جنگید و مردم آنها را به اسیری گرفت و شاه رومیان را به پرداخت باژ واداشت.
روزی برای شکار به بیرون شهر رفته بود، زنی را دید که کودکش می خواست از درخت، اناری بچیند مادر نمی‌گذاشت.قباد از این کار در شگفت ماند، کس فرستاد تا انگیزه کار را بداند، زن گفت: در این درخت، شاه را حقی است و تا کنون کسی نیامده تا حقش را بستاند، ما می‌ترسیم به آن دست بزنیم.
قباد به برزمهر گفت شهروندان من از این که نمی توانند از میوه‌های خود بهره‌برداری کنند در رنج بسر می‌برند.برزمهر رای داد که باژ را به آنان ببخشد، قباد چنان فرمان داد.
او همواره با شهروندان به نیکی رفتار می کرد تا این که دیو در گوشش بانگی ناخوش سرداد و او را گمراه کرد و خوی او را دیگر کرد و سست رایی او را آشکار ساخت و او را گرفتار مزدک؛ پور بامداد، از مردم نسا گرداند تا کار و رای او  را تباه کرد و چهره او را زشت نمود و پادشاهی‌اش را سست کرد(شاهنامه کهن: ۲۴۱-۲۴۰)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح