موضوع: پادشاهی زنان- جایگاه طبقات اجتماعی و شیرینی قدرت
پادشاهی همای دخت بهمن(پور اسفندیار)۲
... روزی دارا به گازر گفت: بر دل من گذشته که پدر من نیستی. مرد گفت از مادرت بپرس.دارا در پی فرصت بود تا روزی در را بست و شمشیری از نیام کشید و به زن گفت: مرا از داستان زندگی ام آگاه کن.زن گفت: فرزندم شمشیر در نیام کن.همه داستان را برای او گفت و افزود که جز اندکی از داراییهای تو چیزی از میان نرفته با آن هرچه خواهی کن.
دارا: می دانستم که زنی چون تو، کودکی چون من نزاید.پس به نزد رشنواد که از سران سپاه همای بود رهسپار گشت.
اندک اندک دارا در چشمهای او جای گرفت.همای رشنواد را به جایی فرستاد و از او خواست که سپاه را از برابر دید او بگذراند.در این سان دیدن، دارا از برابرش گذشت، زیبایی او چشم همای را به خود فراکشاند و پستانهایش به شیر آمد و دلش گواهی داد که او فرزند وی است.پس او را پیش خواند و از سرگذشتش پرسید. دارا داستان بگفت.همای گازر و زنش را فراخواند و داستان را از آنان نیز جویا شد. آنان همان سخنان دارا را بازگفتند و یاقوتی را که بر بازوی او بسته بود به او دادند. به او گفت: تو پسر منی و پدرت بهمن است.از کاری که درباره تو کرده ام درگذر و آن را به سرنوشت خدای بزرگ بازگردان.
دارا او را نماز زرد و پوزش وی را پذیرفت. همای به او روی آورد او را بوسید و از شادی همی گریست.به زن و مرد گازر خواسته های فراوان بخشید و آنان را در شمار ویژگانش درآورد.
آن گاه گنج خانه کشور را به دارا سپرد و سران و موبدان را فراخواند: این دارا فرزند بهمن، پادشاه شماست، بهمن او را برگزیده است.فره ایزدی بر راستی گفته های همای گواهی می داد.
همگان او را نماز بردند و با وی پیمان چاکری و فرمانبرداری بستند.این داستان پس از آن بود که سی سال از پادشاهی همای می گذشت( شاهنامه کهن، ۲۳۱- ۲۲۹)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح