دریافتهایی از مثنوی الهی نامه فریدالدین عطار ۳
حکایت سرپاتک"هندی( پری درون)
در هندوستان نوجوانی تیزهوش بود که از ميان دانشها، شیفته نجوم بود چون راز رسیدن به دختر شاه پریان را برایش آشکار می کرد. حكيمي در شهر بود كه در نجوم و طبابت معروف بود ولی تنها زندکی می کرد و كسی را در خلوت خود راه نمي داد تا به دانشش دست نیابند.پسر از پدرخواست پیش حکیم رود و بگوید كودكي كر و لال دارم و از توان پرداخت هزينهاش عاجزم، او را از من بپذير تا كمك حالت باشد.حكيم براي راستی آزمایی، داروي بيهوشي به آن پسر خورانيد او فهميد كه برای امتحان است و براي آنكه اثر دارو كارگر نشود به دور اتاق میدويد همينكه استاد برگشت، خود را به خواب زد حكيم درفشي برداشت و به پاي او فرو برد و او همچون افراد كر و لال نالهاي سر داد پس از آن حکیم یقین کرد كه او كر و لال است. ده سال به اين ترتيب سپري گشت و در مواقعي كه حكيم بیرون میرفت مخفيانه، مآخذ او را می آموخت تا به همه علوم مهارت يافت و به درجه استادی رسيد. صندوقی مهر و موم شده در زير پرده نهان بود پسر میدانست آرزویش در آن است ولی نمیتوانست به آن نزدیک شود. از قضا روزی شاهزاده بیمار شد که در زير پوست سرش جانوری میجنبد. حكيم و پسر به قصر پادشاه رفتند پسر بر بلندايی ايستاد و نظاره میكرد.حكيم موهاي سر شاهزاده را تراشيد و پوست سرش را شكافت و جنبنده اي مانند خرچنگ در آن يافت و تلاش می کرد به وسيله فلزی آن را در آورد ولی آن موجود بيشتر فرو میرفت و درد شاهزاده افزونتر میشد شاگرد از آن بالا میديد، صبرش تمام شد و زبان به سخن گشود كه «ای استاد با اين آهن زخم بدتر میشود باید ...
ادامه در: آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!