حکایت احمدغزالی[طوسی]مقاله۲۱

آنگاه که یعقوب از بیت الاحزان خویش به مصر آمد، یوسف را به تنگی در آغوش کشید.ناگهان فریاد کشید یوسف کجاست؟! شاید در چاه افتاده است!
 گقتند: چگونه در حالی که در آغوش توست او را می جویی؟!در کنعان بوی پیراهنش را از فرسنگها راه شنیدی، اما یوسف در برابر چشمانت هست و می گویی ندیدی؟!
جواب این داد یعقوب پیمبر 
که من یوسف شدم امروز یکسر
زمانی که بوی پیراهن شنیدم در بند یعقوب بودم ولی اکنون با تمام وجودم یوسف شده ام.
اگر به خودت توجه و تمرکز کنی احوالات خویش را می یابی، ولی اگر از همه آزاد و رها شوی( با دوست متحد شوی) حالات خویش را نمی یابی نه غم را و نه شادی را.
نکته:قابل مقایسه با حکایت سعدی:
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی 
چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
بگفت احوال ما برق جهان است 
گهی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلا نشینیم
گهی بر پشت پای خود نبینیم
( گلستان باب اخلاق درویشان)
عطار به زیبایی هر چه تمامتر فنای عارفانه را بیان کرده است که منجر به  ندیدن خویشتن(و احوالات خویش) می شود.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح