خلقکم من نفس واحده زمر/۶
آسمان و زمین آفرید تا قدرت خود به خلق نماید.آدم و آدمیان بیافرید تا خزینه اسرار قدم نماید : گنج پنهانی بودم دوست داشتم شناسایی دهم، ذات و صفات منزه داشتم، عارف می‌بایست که بشناسد، جلال و جمال بی‌نهایت داشتم، محب می‌بایست که بیابد.
این زیر و زبری آدمیان، این حیرت و دهشت، این قبض و بسط، این غیبت و حضور و جمع و تفریق همه از آن سبب است که شمه‌ای از گل محبت به مشام آنان رسیده!
عشق تو مرا چنین خراباتی کرد
ورنه به سلامت و به سامان بودم
بایزید بسطامی: وقتی در خلوت خمار عشق بودم، با کسی که مرا به یاد بود بودم، گستاخی بکردم و بسی بار بلا کشیدم و جرعه محنت چشیدم. الاهی! جوی تو روان، این تشنگی من تا کی؟ این چه تشنگی است و جامها می‌بینم پیاپی؟!
زین نادره‌تر که را بود حال
من تشنه و پیش من روان آب زلال
ازین گفتار به سرم الهام دادند که بایزید به این طایفه گوشت بی‌جگر نفروشند و در انجمن دوستی جز جامه بلا نپوشند! بگریز اگر سر بلا نداری ور نه خونت بریزند!
بایزید گوید: بر گستاخی ببفزودم و به بیخودی گفتم: الاهی! من گریختم لطف تو در من آویخت! آتش یافت کرم تو انگیخت، از باغ وصال نسیم مهر تو وزید!
اول تو حدیث عشق کردی آغاز
اندر خور خویش کار ما را می‌ساز
ما که گنجیم در سراپرده راز
لافی است به دست ما و منشور نیاز
آخر به سرم ندا آمد، و درخت امید به بر آمد، که پای به گل شده دست بیار!
پیر طریقت: عزت قدم، از کرم راهی ساخته که ناپیداست، و رهی* را اول قصدی دهد تا از جهانش بازبرد، پس نوری روشن دهد تا از جهانیان باز برد!
جوینده تو هم‌چو تو فردی باید
آزاد ز هر علت و دردی باید
زان می‌نرسد به وصل تو هیچ کسی
کاندر خور غم‌های تو مردی باید!
( تفسیر خواجه عبدالله، ج۲، ۳۳۵)
* بنده
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح