دریافتهایی از حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه سنایی 7
التمثیل فی احتراق العشق
نشنیدی که آن عزیز چه گفت/ چون بر او مرد راز خود ننهفت(6609)
رفت وقتی زنی نکو در راه/شده از کارهای مرد آگاه
دید مردی جوان مر آن زن را/کرد پیدا در آن زمان فن را
بر پی زن برفت مرد به راه/زن ز پس کرد با کرشمه نگاه
کای جوانمرد بر پیم به چه کار/آمدستی به خیره؟ رو بگذار
گفت بیمست کز غم تو کنون/بدوم در جهان شوم مجنون
شد وجودم بر آن جمال ز دست/شیشهٔ جان به سنگ غم بشکست
با من اکنون نه حال ماند و نه هوش/شد ز یادت مرا جهان فرموش
کرد حیلت برو زن دانا/زانکه آن مرد بود بس کانا
گفت زن گر جمال خواهر من/بنگری ساعتی شوی الکن
همچو ماهیست در شب ده و چار/بنگر همچو صدهزار نگار
مرد کرد التفات زی پس و زن/گفت کای سر به سر تو حیلت و فن
عشق و پس التفات زی دگران/سوی غیری به غافلی نگران
زد و را یک طپانچه بر رخسار/تا شد از درد چشم او خونبار
گفت کای فن فروش دستان خر/گر بُدی از جهان به منت نظر
ور وجودت به من بُدی مشغول/نبدی غیر من برت مقبول
کل تو سوی کل من ناظر/گر بُدی کی شدی ز من صابر
جز به من التفات کی کردی/غم زشت و نکو کجا خوردی؟
حکایت: مردی در راه عاشق زنی میشود و ابراز میکند که کل وجودم به کل وجودت مشغول است. زن میگوید اگر خواهر مرا ببینی از من دور میشوی.چون مرد التفات به سخن او میکند، سیلیای بر صورتش میزند که تو عاشق نیستی! وگرنه جز من را فراموش میکردی!
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!