حکایت دعای باران عیسی ع

آن شنیدی که در گهی، عیسی/خواست باران به حاجت از مولی،(7226)

رفت و با قوم خود به استسقا/کرد هریک به عجز و صدق دعا

به اجابت دعا نشد مقرون/گشت عیسی از آن سبب محزون

تا که آمد ندا که مُجرم را/از میان کن برون که مُکرم را،

با گنه‌کار نیست راه رضا/نشنوند از گناه‌کار، دعا

بازگشتند جمله آن انبوه/که جهان بود از آن گروه ستوه

جز یک اعور نماند با عیسی/جان ما باد جانش را به فدا

گفت عیسی چرا نرفتی تو/پشت چون دیگران نخفتی تو

گفت روزی همی به رهگذری/سوی نامحرمی زدم نظری

هم بدان جای کان نظر دیدم/طمع از جان خویش ببریدم

قدم از خشم بر نکندم من/تا مر این چشم برنکندم من

گفت عیسی بگوی زود دعا/که تویی در زمانه یار خدا

دست بر کرد زود مرد امین/عیسی اندر عقب کنان آمین

در هوا گشت زود میغ پدید/ابر باران گرفت و می‌بارید

از چپ و راست رودها برخاست/زآب، آفاق غرقه گشتن خواست

هر که را برگزید یزدانش/بر زمانه رواست فرمانش

گر تو فرمان حق بری، فرمان/بدهی بر زمانه چون شاهان

حکایت:عیسی که زنده کننده جانها بود با قوم خود برای دعا بیرون رفت، اما دعا قرین اجابت نشد. فرمان رسید که در جمع شما خطاکار است. عیسی ع پیام را رساند و همه بازگشتند جز مردی یک چشم. عیسی: تو چرا نرفتی؟ اعور:روزی به نامحرم نگاه کردم و طمع از جان حقیقی بریدم، بی درنگ آن چشم را برکندم( تمثیل برای مبارزه جدی با خواهش‌های بی اندازه) .عیسی گفت زود بخوان دعا را! با این دعا و آمین عیسی، رودها جاری شد.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح