دریافتهایی از حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه سنایی19
حکایت دعای باران عیسی ع
آن شنیدی که در گهی، عیسی/خواست باران به حاجت از مولی،(7226)
رفت و با قوم خود به استسقا/کرد هریک به عجز و صدق دعا
به اجابت دعا نشد مقرون/گشت عیسی از آن سبب محزون
تا که آمد ندا که مُجرم را/از میان کن برون که مُکرم را،
با گنهکار نیست راه رضا/نشنوند از گناهکار، دعا
بازگشتند جمله آن انبوه/که جهان بود از آن گروه ستوه
جز یک اعور نماند با عیسی/جان ما باد جانش را به فدا
گفت عیسی چرا نرفتی تو/پشت چون دیگران نخفتی تو
گفت روزی همی به رهگذری/سوی نامحرمی زدم نظری
هم بدان جای کان نظر دیدم/طمع از جان خویش ببریدم
قدم از خشم بر نکندم من/تا مر این چشم برنکندم من
گفت عیسی بگوی زود دعا/که تویی در زمانه یار خدا
دست بر کرد زود مرد امین/عیسی اندر عقب کنان آمین
در هوا گشت زود میغ پدید/ابر باران گرفت و میبارید
از چپ و راست رودها برخاست/زآب، آفاق غرقه گشتن خواست
هر که را برگزید یزدانش/بر زمانه رواست فرمانش
گر تو فرمان حق بری، فرمان/بدهی بر زمانه چون شاهان
حکایت:عیسی که زنده کننده جانها بود با قوم خود برای دعا بیرون رفت، اما دعا قرین اجابت نشد. فرمان رسید که در جمع شما خطاکار است. عیسی ع پیام را رساند و همه بازگشتند جز مردی یک چشم. عیسی: تو چرا نرفتی؟ اعور:روزی به نامحرم نگاه کردم و طمع از جان حقیقی بریدم، بی درنگ آن چشم را برکندم( تمثیل برای مبارزه جدی با خواهشهای بی اندازه) .عیسی گفت زود بخوان دعا را! با این دعا و آمین عیسی، رودها جاری شد.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!