حکایت عیسی ع و مکالمهٔ با ابلیس

در اثر خوانده‌ام که روح‌اللّٰه/شد به صحرا برون شبی ناگاه(7365)

ساعتی چون برفت خواب گرفت/به سوی خوابگه شتاب گرفت

سنگی افگنده دید، بالین کرد/خواب در دیه جهان‌بین کرد

یک زمان خفت و زود شد بیدار/دید ابلیس را در آن هنجار

گفتش ای رانده و شده ملعون/به چه کار آمدی برم به فسون

جایگاهی که عصمت عیسی است/مر ترا کی در آن مکان مأوی است

گفت بر من تو زحمت آوردی/در سرایم تصرّفی کردی

جمله دنیا به حق سرای منست/نیست جای تو، ملک و جای منست

گفت بر تو چه زحمت آوردم/قصد ملکت بگوی که کی کردم؟

گفت کین سنگ را که بالش توست/نه ز دنیاست چون گرفتی سست

عیسی آن سنگ را سبک انداخت/شخص ابلیس زان سبب بگداخت

گفت خود رستی و مرا راندی/هر دوان را ز بند برهاندی

با تو زین پس مرا نباشد کار/ملکت من تو رَو به من بگذار

رَو ز دنیا طمع ببر یکسر/گهرو زرّ او تو خاک شمر

هست بسیار خوار همچون گاو/معده چون آسیا گلو چون ناو

هرکه چون عیسی از شره بجهد/از غم باد و بود خود برهد

حکایت: عیسی ع در صحرا سنگی را بالین خود کرد، ابلیس حاضر شد و پرسید چرا از دنیا که سرای من است چیزی برگزیدی؟ عیسی: چه چیزی از دنیای تو اختبار کرده‌ام؟ ابلیس: همین سنگ که به آسانی بالش استراحت خود کرده‌ای. عیسی فورا سنگ را هم رها کرد و‌بر روی زمین خوابید. ابلیس: رها شدی و مرا راندی، زین پس به تو کاری نخواهم داشت( جایگاه دنیا در دل و باطن عالم و‌انسان نیست. دنیا در خور ظاهر و جسم ما می‌باشد-عطار نیز در مصیبت نامه آورده است-)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح