دریافتهایی از حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه سنایی ۲۰
حکایت عیسی ع و مکالمهٔ با ابلیس
در اثر خواندهام که روحاللّٰه/شد به صحرا برون شبی ناگاه(7365)
ساعتی چون برفت خواب گرفت/به سوی خوابگه شتاب گرفت
سنگی افگنده دید، بالین کرد/خواب در دیه جهانبین کرد
یک زمان خفت و زود شد بیدار/دید ابلیس را در آن هنجار
گفتش ای رانده و شده ملعون/به چه کار آمدی برم به فسون
جایگاهی که عصمت عیسی است/مر ترا کی در آن مکان مأوی است
گفت بر من تو زحمت آوردی/در سرایم تصرّفی کردی
جمله دنیا به حق سرای منست/نیست جای تو، ملک و جای منست
گفت بر تو چه زحمت آوردم/قصد ملکت بگوی که کی کردم؟
گفت کین سنگ را که بالش توست/نه ز دنیاست چون گرفتی سست
عیسی آن سنگ را سبک انداخت/شخص ابلیس زان سبب بگداخت
گفت خود رستی و مرا راندی/هر دوان را ز بند برهاندی
با تو زین پس مرا نباشد کار/ملکت من تو رَو به من بگذار
رَو ز دنیا طمع ببر یکسر/گهرو زرّ او تو خاک شمر
هست بسیار خوار همچون گاو/معده چون آسیا گلو چون ناو
هرکه چون عیسی از شره بجهد/از غم باد و بود خود برهد
حکایت: عیسی ع در صحرا سنگی را بالین خود کرد، ابلیس حاضر شد و پرسید چرا از دنیا که سرای من است چیزی برگزیدی؟ عیسی: چه چیزی از دنیای تو اختبار کردهام؟ ابلیس: همین سنگ که به آسانی بالش استراحت خود کردهای. عیسی فورا سنگ را هم رها کرد وبر روی زمین خوابید. ابلیس: رها شدی و مرا راندی، زین پس به تو کاری نخواهم داشت( جایگاه دنیا در دل و باطن عالم وانسان نیست. دنیا در خور ظاهر و جسم ما میباشد-عطار نیز در مصیبت نامه آورده است-)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!