بوسعید مهنه* در آغاز کار

پیش لقمان(1) رفت روزی بی‌قرار

سنگ در یک دست می‌فراشت او

سوخته در دست دیگر داشت او

شیخ گفتش: چیست سنگ و سوخته؟!

گفت: تا گردانمت آموخته

می‌زنم این سنگ بر سر محکمت

سوخته برمی‌نهم چون مرهمت

زانکه این دردی که این ساعت تو راست

این چنین درمانش خواهد گشت راست

گه ز ضرب او جراحت می‌رسد

گه ز مرهم نیز راحت می‌رسد

گر ز ضرب او جراحت نبودت

تا ابد امید راحت نبودت

راحت خود را شدی پیوسته دوست

بی‌جراحت نیز فقرت آرزوست!(بخش 9)

(1) لقمان سرخسی:یکی از عرفای قرن چهارم هجری اهل سرخس خراسان و معاصر ابوسعید، آرامگاه بابا لقمان در یک کیلومتری شمال شهر سرخس و از بناهای قدیمی است که بنای پرشکوه (ولی مخروبه)دارد .بعضی ساختمان کنونی را اثری از عصر سلجوقی می‌دانند و بعضی مانند پوپ از بناهای قرن هشتم تصور کرده‌اند.

در ابتدا مجاهده بسیار داشت. ناگاه کشفی افتادش و عقلش برفت. گفتند: آنچه بود و این چیست؟ گفت: هرچند بندگی کردم بیش می‌بایست، درماندم و گفتم الهی پادشاهان را چون بنده پیر شود آزادش می‌کنند، در بندگی تو پیر گشتم آزادم کن. ندایی شنیدم :ای لقمان! آزادت کردیم و نشان آن این بود که عقل از تو برگیریم. پس وی از عقلای مجانین بوده‌است(اسرار التوحید)آورده‌اند که لقمان سرخسی را وقتی موی بر سر دراز گشته بود، بر خاطرش گذشت که کاشکی درمی بودی که به گرمابه شدمی و موی باز کردمی. هنوزش این آواز به خاطر نیامده بود که جملهٔ صحرا زر دید. لقمان دیده فرا کرد و با خود گفت:گر من سخنی بگفتم اندر مستی/ اشتر به قطار ما چرا دربستی(روح الارواح)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح