حکایت ابوسعید مهنه با مستی که به در خانقاه او آمد

بوسعید مهنه* با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

مستی آمد اشک‌ریزان بی‌قرار

تا در آن خانقاه آشفته‌وار

شیخ کو را دید آمد در برش

ایستاد از روی شفقت بر سرش

گفت هان ای مست! اینجا کم ستیز!

از چه می‌باشی، به من ده دست و خیز!

مست گفت: ای حق تعالی یار تو!

نیست شیخا دست‌گیری کار تو!

شیخ در خاک اوفتاد از درد او

سرخ گشت از اشک روی زرد او(فی وصف حاله-در تذکره الاولیا و مصیبت نامه هم گذشت)

حکایت ابوسعید مهنه با قایمی(دلاک) که شوخ بر بازوی او می‌آورد

بوسعید* مهنه در حمام بود

قایمش افتاده مردی خام بود

شوخ(چرک) شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان!

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟

شیخ گفتا: شوخ پنهان کردن است

پیش چشم خلق ناآوردن است

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش* شد، قایم استغفار کرد

خالقا! پروردگارا ، منعما!

پادشاها! کارسازا ، مکرما!

شوخی(گستاخی) و بی‌شرمی ما در گذار!

شوخ ما را پیش چشم ما میار!(بخش دوم-در اسرار التوحید ص 268، قسمت 15 همین مجموعه گذشت )

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح