چه خوش باغی‌است باغ زندگانی*

گر ایمن بودی از باد خزانی

چه خرم کاخ شد کاخ زمانه*

گرش بودی اساس جاودانه

از آن سرد آمد این کاخ دلاویز*

که چون جا گرم کردی، گویدت خیز

چو هست این دیرِ خاکی* سست بنیاد

به باده‌اش داد باید زود بر باد

ز فردا و ز دی کس را نشان نیست

که رفت آن از میان وین در میان نیست

بیا تا یک دهن پر خنده داریم

به می جان و جهان را زنده داریم

به ترک خواب می‌باید شبی گفت

که زیر خاک می‌باید بسی خفت(بخش29)

خوشا ملکا که ملک زندگانی* است

بها روزا که آن روز جوانی است

نه هست از زندگی خوش‌تر شماری

نه از روز جوانی روزگاری(بخش 30)

جهان هندوست* تا رختت نگیرد

مگیرش سست تا سختت نگیرد

در این دکان* نیابی رشته تایی

که نبود سوزنیش اندر قفایی

که آشامد کدویی آب از او سرد

کز استسقا نگردد چون کدو زرد

درخت آنگه برون آرد بهاری

که بشکافد سر هر شاخساری

فلک تا نشکند پشت دوتایی

به کس ندهد یکی جو مومیایی

جهانا چند از این بیداد کردن

مرا غمگین و خود را شاد کردن

غمین داری مرا شادت نخواهم

خرابم خواهی آبادت نخواهم

تو آن گندم‌نمای جوفروشی*

که در گندم جو پوسیده پوشی( بخش 31 آگاهی خسرو از مرگ پدر)

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح