چنین برگ گویا چه گوید همی

که دل را به خوناب شوید همی

چنین داد پاسخ که ای نیک‌بخت

همی گوید این برگ شاخ درخت

که چندین سکندر چه پوید به دهر

که برداشت از نیکویهایش بهر

ز شاهیش چون سال شد بر دوهفت

ز تخت بزرگی ببایدش رفت

سکندر ز دیده ببارید خون

دلش گشت پر درد از رهنمون

سخن‌گوی شد برگ دیگر درخت

دگر باره پرسید زان نیک‌بخت

چنین داد پاسخ که این ماده شاخ

همی گوید اندر جهان فراخ

از آز فراوان نگنجی همی

روان را چرا بر شکنجی همی

نماندت ایدر فراوان درنگ

مکن روز بر خویشتن تار و تنگ(پادشاهی اسکندر)

هرآنکس که راند سخن بر گزاف

بود بر سر انجمن مرد لاف

به گاهی که تنها بود در نهفت

پشیمان شود زآن سخنها که گفت

خردمند و گر مردم بی‌هنر

کس از آفرنیش نیابد گذر

چنین بود تا بود دوران دهر

یکی زهر یابد یکی پای زهر

همه پرسش این بود و پاسخ همین

که برشاه باد از جهان آفرین...

ز یزدان گشای و به یزدان گرای

چو خواهی که باشد تو را رهنمای

جهان را چو آباد داری به داد

بود تخت آباد و دهر، از تو شاد

چو نیکی نمایند پاداش کن،

ممان تا شود رنج نیکی کهن

خردمند را شاد و نزدیک دار!

جهان بر بداندیش تاریک دار!(کسری انوشیروان)

آرامش و پرواز روح