به خود می‌گفت هر دم از سر درد

که آخر دور کار خویشتن کرد

به گورم کی توانست این سخن گفت

که در صحرا به گوران بایدم خفت

که پیشم می‌توانست این ادا کرد

کزو نتوان به شمشیرم جدا کرد

کسی را کی رسیدی این به خاطر

که گردد دور از منظور ناظر

ولی آنجا که باشد دور گردون*

که می‌داند که آخر چون شود چون

بسا کس را که یاری همنشین بود

همیشه در گمانش اینچنین بود

که بی‌هم یک نفس دم بر نیارند

دمی بی‌دیدن هم بر نیارند

به رنگی چرخ* دور از وی نمودش

که انگشت تعجب شد کبودش

بود این رنگ چرخ* حیله پرداز

کند هر دم به رنگی حیله‌ای ساز

گهی با بخت ساز جنگ می‌کرد

سرود بیخودی آهنگ می‌کرد(ناظر و منظور)

آرامش و پرواز روح