چرا سعادتمند شدن انسان چنین دشوار است؟

پاسخ این سوال قبلا با اشاره به سه سرچشمه رنج داده شده است.

ارگانیسم ما جزئی از طبیعت است که بنیانی فناپذیر دارد، ما هرگز نخواهیم توانست بر طبیعت چیره شویم، اما این موضوع ما را منفعل نمی‌کند. اگر قادر نیستیم همه رنج‌ها را از میان ببریم، بعضی از آنها را می‌توانیم و بعضی را تسکین می‌دهیم، اما در مورد رنج‌های اجتماعی حاضر نیستیم بپذیریم نهادهایی که به دست خودمان ساخته شده از محافظت و یاری ما ناتوان باشند. ولی باز هم در پیشگیری از رنج ناموفقیم. شاید علت رنج این‌جا هم طبیعت چیرگی ناپذیر یعنی سرشت روانی خود ماست و سرانجام به این مطلب می‌رسبم: آنچه موجب شوربختی ماست تمدن است. اگر آن را رها کنبم و در روابط بدوی باشیم خوشبخت‌تریم، زندگی اقوام بدوی از دید اروپایی‌ها ساده، کم‌توقع و سعادتمند بود.

زندگی‌ای که برای مهمانان متمدن دست یافتنی نبود. سبکباری زندگی بدوی مدیون سخای طبیعت و آسانی ارضای نیازهای بزرگ بود، ولی به غلط از دید ناظران فقدان مقتضیات فرهنگی دانسته می‌شد.

انسان متمدن نمی‌تواند این همه ناکامی را که جامعه برای رسیدن به آرمان‌های فرهنگی بر او تحمیل کرده تحمل کند و نتیجه گرفته می‌شود که اگر این مقتضیات فرهنگی برداشته شود یا کاهش یابد، انسان به سعادت برمی‌گردد.

عامل سرخوردگی دیگر از تمدن: تسلط بر طبیعت و پیشرفت‌های چشمگیر، آرزوی انسان بوده است، ولی آن مقدار ارضای لذت‌بخش از زندگی را افزایش نداده و احساس سعادتمندی نداده است.

نتیجه: تسلط بر طبیعت شرط سعادت انسان نیست، البته پیشرفت‌های تمدن را نمی‌توان بی‌ارزش دانست. شنیدن صدای فرزند از راه دور، کاهش مرگ و‌ میر کودکان و عمر طولانی...

نگاه انتقادی: این لذت‌ها کم ارزش‌اند: -اگر پیشرفت نیود فرزند شهر پدری‌اش را ترک نمی‌کرد

- فرزند کمتری داشتیم

- آنگاه که زندگانی چنان سخت و پر رنج باشد عمر طولانی به چه کار می‌آید؟!(تمدن و‌ملالت‌های آن، ۵۰)

آرامش و پرواز روح