مسافری که نامش عمر بود به شهر کاشان می رود و به نانوایی می رود می گوید:
به من که نامم عمر است،نان بده.
نانوا نانی به او نمی فروشد و به مغازه نانوایی دیگر ارجاعش می دهد که به این شخص که نامش عمر است نان بده و همینطور به نانوایی دیگر اما نانی نصیبش نمی شود.

مولانا نتیجه می گیرد که او دچار دوبینی شده و گمان می کند این مغازه نانوایی با دیگری فرق می کند .
اما اگر بگوید نام من علی است از اولین دکان نان می گرفت.

هست احول در این ویرانه دیر
گوشه گوشه نقل نو ،ای ثم خیر 3233

آدم احول و دوبین(کلاچ) در خراب آباد این دنیا دایما پرسه می زند و چون خدا را نمی بیند در آنها هر لحظه فکر می کند خیر در یک جا هست درست مانند همین غریب شهر کاشان که تمام نانوایی ها را رفت اما به نان نرسید.

ور دو چشم حق شناس آمد تو را
دوست پر بین عرصه هر دو سرا3234

اما اگر دو چشم حقیقت بین و یکتا بین داشته باشی و خدا را در همه جا ببینی ،عرصه دو جهان را پر از دوست خواهی یافت.
@arameshsahafian