ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی3 حکایت ایمان آوردن مهمان پیامبر1
چند نفر از کافران یه مسجد آمدند و به پیامبر گفتند ما را مهمان خود کن.
پیامبر از اصحاب خواست هر کدام یکی را مهمان خانه خود کند
یکی از کافران که تنومند بود باقی ماند پیامبر او را با خود به خانه برد.
وقت شام اهل خانه پی در پی غذا می آوردند و او همه را می خورد.تا به انداره 18 نفر غذا خورد و در اتاق مخصوص خود خوابید.
یکی از افراد خانه که لز پر خوری او خیلی ناراحت بود در را به روی او قفل کرد.
نیمه های شب مهمان پر خوراک دچار دل درد شد و چون در اتاق بسته بود در حالت خواب بستر خود را به شدت آلوده کرد. وقتی بیدار شد خود را غرق آلودگی دید .
پیامبر سپیده دم در را بر او باز کرد و خود را به لو نشان نداد .
مهمان به سرعت پا به فرار گذاشت ، اما در راه متوجه شد که حرز مخصوص خود را جا گذاشته است.زمانی که بازگشت با صحنه عجیبی روبرو شد.
پیامبر رحمت در کمال نا باوری اش مشغول شستن بستر او بود.
او به پای پیامبر افتاد اما آن دریای رحمت او را مورد لطف قرار داد .
او با شوق مسلمان شد.
پیامبر شب دیگر نیز او را مهمان کرد.
و اهل خانه با کمال تعجب دیدند که او اندکی خورد و دست از غذا کشید .
پیامبر فرمود:از وقتی مسلمان شده از حرص و آز پاک شده است.و فرمودند:
کافر با هفت شکم غذا می خورد و مومن با یک شکم.
فداکاری های پیامبر باعث تربیت مردم فرو رفته در جاهلیت جزیره العرب شد.
تا جایی که محصول کار 23 ساله پیامبر از آن مردم تمدنی ساخت که بزرگترین تمدنهای جهان یعنی ایران و روم را شکست دادند (و این معجزه تاریخی و ملموس است.)
@arameshsahafian
ارامش و پرواز روح, [۲۷.۰۱.۱۷ ۰۹:۴۲]
بزرگی را گفتند که راه از کدام جانب است؟گفت از جانب تو نیست.
چون از تو در گذشت .....(وقتی از خود گذشتی)
از همه جانب ها راه است........
تفسیر کشف الاسرار
راهها ما را احاطه کرده اند اما ما در خویشتن گم هستیم یا بهتر بگویم:
روی راه ایستاده ایم و با سرگشتگی سوال می کنیم:
راه کجاست؟؟!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۰۹ ساعت ۳:۱۱ ب.ظ توسط مهدی صحافیان
|
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!