در شهر ری مسجدی بود که هر کس وارد آن مسجد می شد از ترس می مرد.
کسی جرات وارد شدن به آن مسجد را نداشت.
مرد غریبی وارد شهر ری شده و می خواهد در مسجد اقامت کند..
همه او را از  مسجد مهمان کش آگاه می کنند اما او می گوید من از مردن ترسی ندارم.
او در مسجد می خوابد که ناگهان صدای ترسناکی می آید :
آهای آنکه داخل مسجدی الان به سراغت می آیم.پنج بار این صدا بلند شد و آن مرد غریب گذشته از جان فریاد زد من آماده نیستی ام هر که هستی جلو بیا.
ناگهان با فریادش طلسم شکسته شد و از هر سو طلا به طرفش سرازیر شد و او شروع به جمع کردن نمود.

تمثیل عرفانی:
هر که از چرخش خواسته های نفس عزم سجود(تمرکز بر یک جایگاه) کند و در مسجد (هر محل سجودی یا محل خاص)
در آید ؛فریادی مهیب از نفس در حال مرگ بر آید و آنکه دلاور باشد و شوق ایمان داشته باشد؛ نمی هراسد و با کشتن نفس و خروج از دایره چرخش آن، به گنج های پنهان "جان" می رسد.

تا یکی مهمان در آن وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب3931
آن مهمان شهرت مهمان کشی آن مسجد را شنیده بود.

از برای آزمون می آزمود
زآنکه بس مردانه و جان سیر بود

صورت تن گو برو من کیستم
نقش کم ناید چون من باقیستم3934

آن گذشته از خویش که شوق گنج حضور را در محل سجود و محل جدا شدن از چرخش های بیهوده و ویرانگر نفس داشت می گوید:
جان من باقی هست و قالب کم نمی آورد .
این بیت بوی تناسخ می دهد که در ادیان هندی و برخی پیروان مولانا هست که نفس از جسم به جسم انسان یا حیوان دیگری می رود و درد می کشد تا پاک شود.
اما تناسخ صحیح آن است که روح که از عالم عقول هست و هیچ صورتی ندارد می تواند در صورتهای مثالی در آید و سیر کند.
@arameshsahafian