باز دست آموز شاه، به خانه پیرزنی پناه برد.پیرزن مشغول تهیه آرد بود.
وقتی چنگال و ناخن های کج باز را دید، از روی دلسوزی بال و ناخن هایش را چید.
شاه همه جا به دنبالش گشت تا به کلبه پیرزن رسید .
شاه دلش به حال زار باز سوخت و گفت:
 آنکه از کاخ شاهی فرار کند و به خانه ای محقر بیاید، سزاوار این درد و رنج است.

مولانا در این تمثیل کوتاه؛ داستان بلند دردهای آدمی را بازگو می کند.
شاهین شاهی:انسان در پیشگاه خدا.
خانه پیرزن:دنیای فریبنده.
چیدن بال و ناخنها :دردهای دنیوی

دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ، که تیمارت کند327
دید ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگریست زار و نوحه کرد
.
چون کنی از خلد در دوزخ قرار؟
غافل از لا یستوی اصحاب نار

چگونه از حضور شاه که چون بهشت شادی آفرین و روح افزاست به خانه پر دود و خاکی پیر زن که مانند جهنم است فرار می کنی؟!

گرچه با تو، شه نشیند بر زمین
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین

هرچند شاه همنشين تو می شود و لحظه تو را زنده و خدایی و چون بهشت می کند ؛ اما تو هم به شکر حضور او در جاهای نیکو بنشین. (پرهیزگار و نگهدارنده لحظه باش.)