مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم /ترا میبینم و میلم زیادت میشود هر دم(۳۱۸)
معشوق من! آنگاه که مرا میبینی هر لحظه دردم فزونتر میشود و میلم به وصال هر لحظه با دیدنت بیشتر(خانلری: در دم زیادت میکنی دردم)
۲- از سر و سامان من عاشق هیچ نمیپرسی؟ نمیدانم در جستجوی چه هستی. برای مداوای درد فراق هیچ تلاشی نمیکنی مگر درد فزاینده مرا نمیدانی؟!
۳- روا نیست مرا بر خاک، خوار و نزار باقی گذاری و بروی. بر من گذری کن و تفقدی کن تا جان فدای خاک راهت کنم(خانلری: بنشانی مرا بر خاک و بگذاری)
۴- تا بدنم خاک نشده است، دست از دامن تو و عشق آتشینت برنمیدارم، پس از آن نیز که از خاک گورم عبور کنی، غبارم دامنت را خواهد گرفت(تمرکز جاودانه عشق، ر.ک. چرا عشق؟ ۸)
۵- از غم عشق تو نفسم بند آمد تا کی این وعده و فریب؟! مرا هلاک کردی و نمیپذیری؟!(خانلری: دم میدمی)
۶- یک شب در تاریکی زلفان سیاهت، در جستجوی دل گم شدهام بودم، وانگهی چشم به رخسار تو دوختم و جام هلالی(رخسار یا ابروی هلالی یار)سر کشیدم.
۷- ناگاه تو را در آغوش کشیدم و گیسوانت تاب و شکنی زیبا برداشت آنکاه لب بر لب تو نهادم و همه وجودم را فدای تو کردم.
۸- تو با حافظ به حال خوش برس و به رقیب بگو از ناراحتی جان دهد. آری آنگاه که از تو گرمای عشق را حس میکنم، چه پروا و هراسی از سخنان دلسرد کننده رقیب دارم؟!
آرامش و پرواز روح
سر در چاه اینترنت می کنم و دردهای دلم را میگویم ناگهان همه از آن با خبر می شوند!