برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 66 - درس‌های تاریخ(تاریخ درمانی)26

-اهیمت دادن به حرمت مجلس پادشاه

-صراحت در بیان علت خشم و تاکید بر عدم تکرار آن

در اثر خواجه احمد بیرون آمد با اعیان و به خانه خود بازشد. و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم که چه رفت؟ گفت که چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت‌ بکرد، همه اگر خواستند یا نه‌ بر پای خاستند. بو سهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام‌ و بر خویشتن می‌ژکید . خواجه احمد او را گفت: در همه کارها ناتمامی. وی نیک از جای بشد.

و خواجه امیر حسنک را هر چند خواست که پیش وی نشیند، نگذاشت و بر دست راست من نشست. و [بر] دست راست، خواجه ابوالقاسم کثیر و بونصر مشکان را بنشاند- هر چند بوالقاسم کثیر معزول بود، امّا حرمتش سخت بزرگ بود- و بوسهل بر دست چپ خواجه، از این نیز سخت بتابید . و خواجه بزرگ روی به حسنک‌ کرد و گفت: خواجه چون می‌باشد و روزگار چگونه می‌گذارد؟ گفت: جای شکر است.

خواجه گفت: دل شکسته نباید داشت که چنین حال‌ها مردان را پیش آید، فرمان‌برداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید*، که تا جان در تن است، امید صد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت برسید، گفت: خداوند را کرا کند که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد به فرمان امیر المؤمنین چنین گفتن؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت: سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است، اگر امروز اجل رسیده است، کس بازنتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار که بزرگ‌تر از حسین علی نیم‌ . این خواجه که مرا این می‌گوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است. امّا حدیث قرمطی، به از این باید، که او را بازداشتند بدین تهمت نه مرا، و این معروف است، من چنین چیزها ندانم. بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد، خواجه بانگ بر او زد و گفت: این مجلس سلطان را که‌ اینجا نشسته‌ایم هیچ حرمت نیست؟* ما کاری را گرد شده‌ایم، چون از این فارغ شویم، این مرد پنج و شش ماه است تا در دست شماست، هر چه خواهی بکن. بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.

و دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع‌ حسنک را به جمله از جهت سلطان، و یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع‌ و رغبت، و آن سیم که معین کرده بودند، بستد، و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم‌ سجل کرد در مجلس‌ و دیگر قضاة نیز، علی الرّسم فی امثالها . چون از این فارغ شدند، حسنک را گفتند: باز باید گشت. و وی روی به خواجه کرد و گفت: زندگانی خواجه بزرگ دراز باد، به روزگار سلطان محمود به فرمان وی در باب خواجه ژاژمی‌خاییدم‌ که همه خطا بود، از فرمان‌برداری چه چاره، به ستم‌ وزارت مرا دادند و نه جای من بود؛ به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم‌. پس گفت: من‌ خطا کرده‌ام و مستوجب‌ هر عقوبت هستم که خداوند فرماید و لکن خداوند کریم مرا فرونگذارد، و دل از جان برداشته‌ام، از عیال و فرزندان اندیشه باید داشت، و خواجه مرا بحل کند و بگریست. حاضران را بر وی رحمت آمد. و خواجه آب در چشم آورد و گفت: از من بحلی و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد و من اندیشیدم و پذیرفتم از خدای‌، عزّوجلّ، اگر قضائی است بر سر وی، قوم او را تیمار دارم.

پس حسنک برخاست و خواجه و قوم برخاستند. و چون همه بازگشتند و برفتند، خواجه بو سهل را بسیار ملامت کرد، و وی خواجه را بسیار عذر خواست و گفت با صفرای‌ خویش برنیامدم*. و این مجلس‌ را حاکم لشکر و فقیه نبیه به امیر رسانیدند، و امیر بوسهل را بخواند و نیک بمالید که گرفتم که بر خون این مرد تشنه‌ای، وزیر ما را حرمت و حشمت بایستی داشت‌ . بوسهل گفت: از آن ناخویشتن شناسی که وی با خداوند در هرات کرد در روزگار امیر محمود یاد کردم، خویش را نگاه نتوانستم داشت*، و بیش‌ چنین سهو نیفتد. و از خواجه عمید عبد الرّزاق‌، شنودم که این شب که دیگر روز آن حسنک را بر دار می‌کردند، بوسهل نزدیک پدرم آمد نماز خفتن.(تاریخ بیهقی-حسنک وزیر)

آرامش و پرواز روح

برگزیده ادب پارسی- رستاخیز تمدن ایرانی 65

درس‌های تاریخ(تاریخ درمانی) 25- جهان‌شناسی و معرفی حقیقت هستی 188

-رویارویی با مرگ با استحکام و نظم درونی

-پندهای تاریخ در تکرار خباثت و بدگویی آدمیان تا از میان برداشتن دیگری

-حماقت دل بستن به دنیا

-زنانی استوار چون مادر حسنک وزیر

و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش گرفتند. و دو مرد پیک‌ راست کردند با جامه پیکان که‌ از بغداد آمده‌اند و نامه خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت تا بار دیگر بر رغم‌ خلفا هیچ‌کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد. چون کارها ساخته آمد، دیگر روز چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصّگان و مطربان و در شهر خلیفه شهر را فرمود داری زدن بر کران مصلّای بلخ‌، فرود شارستان‌. و خلق روی آنجا نهاده بودند؛ بو سهل‌ برنشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی‌ بایستاد. و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند؛ چون از کران بازار عاشقان درآوردند و میان شارستان رسید، میکائیل بدانجا اسب بداشته بود، پذیره‌ وی آمد، وی را مؤاجر خواند و دشنام‌های زشت داد. حسنک دروی ننگریست و هیچ جواب نداد، عامّه مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین‌ که کرد و از آن زشتها که بر زبان راند، و خواصّ مردم خود نتوان گفت که این میکائیل‌ را چه گویند. و پس از حسنک این میکائیل که خواهر ایاز را به زنی کرده بود بسیار بلاها دید و محنتها کشید، و امروز بر جای‌ است و به عبادت و قران خواندن مشغول شده است؛ چون دوستی زشت کند، چه چاره از بازگفتن‌؟

و حسنک را به پای دار آوردند- نعوذ باللّه من قضاء السّوء- و دو پیک را ایستانیده بودند که‌ از بغداد آمده‌اند. و قرآن خوانان قرآن می‌خواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچه‌های‌ ازار را ببست و جبّه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها درهم زده‌، تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار. و همه خلق بدرد میگریستند. خودی‌، روی پوش‌، آهنی بیاوردند عمدا تنگ، چنانکه روی و سرش را نپوشیدی، و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را ببغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه. و حسنک را همچنان می‌داشتند، و او لب می‌جنبانید و چیزی می‌خواند، تا خودی فراخ‌تر آوردند. و درین میان احمد جامه‌دار بیامد سوار و روی بحسنک کرد و پیغامی گفت که خداوند سلطان می‌گوید: «این آرزوی تست که خواسته بودی و گفته که «چون تو پادشاه شوی، ما را بر دار کن.» ما بر تو رحمت خواستیم کرد، اما امیر المؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای، و بفرمان او بر دار می‌کنند.» حسنک البتّه هیچ پاسخ نداد.

پس از آن خود فراخ‌تر که آورده بودند، سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که بدو. دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند «شرم ندارید، مرد را که می‌بکشید [به دو ] بدار برید؟» و خواست که شوری بزرگ بپای شود، سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی‌ که هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلّادش‌ استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید، هیچ کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زارزار می‌گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، و مرد خود مرده بود که جلّادش رسن به گلو افکنده بود و خبه‌ کرده. این است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمة اللّه علیه، این بود که گفتی مرا دعای نشابوریان‌ بسازد و نساخت. و اگر زمین و آب مسلمانان به غصب بستد نه زمین ماند و نه آب، و چندان غلام و ضیاع‌ و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم‌ که این مکر ساخته بودند نیز برفتند، رحمة اللّه علیهم. و این افسانه‌یی‌ است با بسیار عبرت. و این همه اسباب منازعت و مکاوحت‌ از بهر حطام‌ دنیا به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل درین جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت بازستاند .

لَعُمْرُکَ ما الدُّنْيا بِدارِ إقامَةٍ

إِذا زالَ عَنْ عَيْنِ البَصيرِ غِطاؤُها

وَ کَيْفَ بَقاءُ النّاسِ فيها وَ إِنَّما

يُنالُ بِأَسْبابِ الفَناءِ بَقاؤُها

چون از این فارغ شدند، بو سهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر. و پس از آن شنیدم از بو الحسن حربلی که دوست‌ من بود و از مختصّان‌ بو سهل، که یک روز شراب میخورد و با وی بودم، مجلسی نیکو آراسته‌ و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز. در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مکبّه‌. پس گفت:

نوباوه‌ آورده‌اند، از آن بخوریم‌. همگان گفتند: خوریم. گفت: بیارید. آن طبق بیاوردند و ازو مکبّه برداشتند. چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیّر شدیم و من از حال بشدم. و بو سهل بخندید، و باتّفاق‌ شراب در دست داشت، ببوستان ریخت‌، و سر باز بردند. و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم، گفت: «ای بو الحسن، تو مردی مرغ دلی‌، سر دشمنان چنین باید.» و این حدیث فاش‌ شد و همگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت کردند. و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بو نصر روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه‌مند بود، چنانکه بهیچ وقت او را چنان ندیده بودم، و میگفت: چه امید ماند؟ و خواجه احمد حسن هم برین حال بود و بدیوان ننشست.

و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند تا بدستور فرو گرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی‌ نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. و ماتم پسر سخت نیکو بداشت، و هر خردمند که این بشنید، بپسندید. و جای آن بود. و یکی از شعرای نشابور این مرثیه‌ بگفت اندر مرگ وی و بدین جای یاد کرده شد:

ببرید سرش را که سران را سر بود

آرایش دهر و ملک را افسر بود

گر قرمطی و جهود و گر کافر بود

از تخت بدار برشدن منکر بود(تاریخ بیهقی-حسنک وزیر)

آرامش و پرواز روح

آنگاه که درد عمیق‌تر

آنگاه که درد عمیق‌تر،

آگاهی‌ات عمیق‌تر و پروازت بالاتر!

23 مهر 1405

آرامش و پرواز روح

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم /همچنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم(۳۲۴)


اگر چه در کمند موهای زیبایش، گرفتار شدم و کارم فرو بسته است، اما پیوسته گشایش از مهربانی‌اش می‌جویم(گشاد: رها کردن تیر- بسط عرفانی- باز کردن کمند هنگام پرتاب شاید بتوان گفت تصویری از کمند خم اندر خم اراده شده است. شرح شوق، ۲۱۹۱)
۲- چهره سرخم را شادابی نینگار، که چون جام شراب، انعکاس دل خونین است(خانلری: عکس برون می‌دهد)
۳- نوازنده با پرده دل‌نواز موسیقی از خود بی‌خودم خواهد کرد، وای بر من اگر اجازه حضور در پیشگاه سلطان عشق نیابم.(بی‌خودی مقدمه‌ حضور است، اما باید تداوم داشته باشد)
۴- برای کسب لیاقت حضور، همه شب و هر شب از دلم پاسبانی می‌کنم، تا در پرده فکرم جز خیالش نباشد(تمرکز دائمی عاشق. ر‌.ک.چرا عشق ۸)
۵- من آن شاعر جادوگفتارم که با افسون سخن، شیرینی از قلمم می‌بارد(بیت اضافه در خانلری: به صد امید نهادیم درین بادیه پای/ ای دلیل دل گمگشته فرو مگذارم)
۶- چشمان طالع من با افسانه عشقش به خواب شیرین رفته است، تنها نسیم توجه او می‌تواند بیدارم کند.
۷- چون با تو در هیچ مسیری نمی‌توانم دیدار کنم، پیامم را به چه کسی دهم تا به معشوق رساند(و دیدار را خود رقم زند- خانلری: در گذر باد)
۸- مدعی دیشب می‌گفت: عشق حافظ همه ظاهری و ریایی است ولی من جز با خاک درگاهش انسی ندارم(تمرکز دائمی- خانلری: با که به رو در کارم: رویم در کار ساییده شدن خاک درگاه اوست)
آرامش و پرواز روح

تاثیر شاملو از شاعران فرانسوی


کتاب همچون کوچه ای بی انتها ترجمه‌ای است از اشعار ۲۴ شاعر از نقاط مختلف جهان به همراه تعداد زیادی هایکوی ژاپنی.

احمد شاملو این کتاب را نخستین بار در سال ۱۳۵۲ منتشر کرده و برای بخش‌های لازم، مانند شعر آمریکای سیاهان و شعر معاصر یونان، معرفی کوتاهی نوشته است

faire une blessurePlus profond de mon isolement
زخمی به او بزن عمیق‌تر از انزوای من

پل الوار

زخمی به او بزن عمیق تر از انزوا​

زخمی بزن عمیق‌تر از انزوای من
شعری بخوان شکسته‌تر از شعرهای من
این دفتر سیاه و مدادم برای تو
آن حرفهایِ روشنِ سبزت برای من
جای تو نیستم که بگویم چه می شدی
یک شب اگر تو شیفته بودی به جای من
طوری که تو درونِ دلم جا گرفته ای
یک ذرّه جا نمانده در این دل برای من
خورشید و ماه و هر چه ستاره،بهای تو
یک چشمک از دو چشم قشنگت،بهای من
بیدار کن مرا و بگو خواب نیستم
بیرون اگر نمی روی از خوابهای من
لالاییِ لطیفِ پریواره‌ایِ غریب
این روزها عجین شده با لای‌لای من
از من نپرس آری و نه،از خودت بپرس
ای خوانده با هجا به هجای صدای من
از تو کجا فرار کنم؟ هر کجا که بود
دیدم تو پا گذاشته‌ای پیش پای من
اندازه دست توست خودت هم حساب کن
عشق بزرگِ این دلِ کوچکنمای من

احمد شاملو
ر.ک.کتاب:زخمی بزن به او عمیقتر از انزوا نوشته اویس محمدی انتشارات فصل پنجم
مقاله:تاثیر فرم شعر پل الوار بر شعر احمد شاملو، محمدی اویس، ااسماعیلی مراد، نشریه پژوهشهای ادبیات تطبیقی، 1399


آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 138- خوش‌دلی در شعر مجیرالدین بیلقانی 3

کار عالم نیک دیدم هیچ بر بنیاد نیست

بر دل خاصان ز عالم جز غم و بیداد نیست

داده ام انصاف و شد معلوم من کاندر جهان

هیچ کس را خاطری از بند غم آزاد نیست

من که از من عالمی شادند چون می بنگرم

طبع من یک ساعت از گردون گردان شاد نیست

آنچنان از خوش دلی* دورم که اندیشم که من

خوش دل* و آسودکی بودم مرا بر یاد نیست؟

خانه گل گرچه آبادست ما را زان چه سود؟

چون زمانی حجره دل از طرب آباد نیست

زیر دست رنج عالم نیست الا طبع ما

پای مال عشق شیرین جز دل فرهاد نیست

غصه ده تو گشت آخر چند بر تابد دلی

گرچه دل سختی کش است از سنگ وز پولاد نیست

عمر را لذت مدان چون از طرب بویی نماند

دجله بی حاصل شمر چون طرفه بغداد نیست

داد انده داده ایم اکنون دم از شادی زنیم

زانکه در غم دم زدن هر ساعتی از داد نیست

در جوانی تازه بودن واجب است از بهر آنک

آدمی خس تر ز سرو و کمتر از شمشاد نیست

هم به جام باده باید جست ازین وحشت امان

زانکه عمر آدمی بی باده الا باد نیست

دل به وصل لعبت نوشاد خوش دارم از آنک

شادی دل جز به وصل لعبت نوشاد نیست

عیش ها دیدیم زیر هفت گردون بر مراد

هم دگر بینیم کاخر عمر ما هفتاد نیست(شکوائیه 15)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 137- خوش‌دلی در شعر مجیرالدین بیلقانی 2

با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذرد

فرمان من کن جان مکن کان بت ز فرمان بگذرد

جولان زد اندر کوی او با حلقه گیسوی او

دیدم که مسکین سوی او از مه به جولان بگذرد

جان خواست از من بی بها حالی ز تن کردم جدا

منت پذیرم کاین قضا از من به یک جان بگذرد

هستیم در شادی و غم از وصل و هجران ای صنم

غافل که بعد از یک دودم این وصل و هجران بگذرد

خوش دل* ترم تا چون جرس دارم به افغان دسترس

ترسم که از تنگی نفس کارم ز افغان بگذرد

دارم رسیده روز و شب روزی به شب جانی به لب

آسان گرفته ای عجب باشد که آسان بگذرد

دردم فزود آن تنگ‌خو زان زلف و زان روی نکو

آنگه دهد درمان کزو دردم ز درمان بگذرد

گر بر مجیر از روی فن نگذارد او چندین محن

در وصف او ما را سخن زود از خراسان بگذرد(قصیده 24)

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 136- خوش‌دلی در شعر مجیرالدین بیلقانی 1

مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبود

ز عیش لاف زدن در جهان روا نبود

نوای عیش ز یاران همنفس باشد

چو همنفس نبود عیش را نوا نبود

ز هر ذخیره که اندر جهان کسی سازد

به از موافقت یار باوفا نبود

کسی نماند که با او دمی بشاید زد

که همدمی خسان از خطر جدا نبود

مگر زمانه بدان عهد بست و پیمان کرد

که خوشدلی* و فراغت به عهد ما نبود

نه دوستی است که خیزد صفا ز صحبت او

نه همدمی است که در طبح او جفا نبود

ز دشمنان چه توان چشم داشتن آخر؟

درین زمانه که با دوستان صفا نبود

ز پادشاهی با رنج دل چه سود که مرد؟

چو خوش دل* آمد شاید که پادشا نبود

به نزد عقل مراد دلست حاصل عمر

ز بی مرادی دل عمر جز هبا نبود

چو دوست رفت ز کف از طرب نماند اثر

چو باد تند بود لاله را بقا نبود

درین زمانه فراغت، طلب نشاید کرد

که جای داروی دل کام اژدها نبود

کجاست مجلس انسی بگوی در آفاق

که آن به زحمت نااهل مبتلا نبود

کراست؟ یک دم خوش* در جهان مرا بنمای

که جفت آن دم خوش* محنت و عنا نبود

مسخرست مرا ملکت جهان و هنوز

مراد با دل من یکدم آشنا نبود

ز خویشتن بده انصاف و نیک باز اندیش

کرا بود دل آسوده؟ چون مرا نبود

خدای عاقبت کار ما به خیر کناد

که بر زبان به ازین خلق را دعا نبود(قصیده 39)

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 135- خوش‌دلی در شعر انوری

هرچه مرا روی تو به روی رساند

ناخوش و خوش‌دل* به‌روی خوش بستاند

هست به رویت نیازم از همه رویی

گرچه همه محنتی به روی رساند

در غم تو سر همی ز پای ندانم

گر تو ندانی مدان خدای تو داند

رغم کسی را به خانه در چه نشینی

کاتش دل را به آب دیده نشاند

هجر تو بر من همی جهان بفروشد

گو مکن آخر جهان چنین بنماند

دامن من گر به دست عشق نگاریست

وصل چه دامن ز کار من بفشاند

رو که چنین خواهمت که تن زنی ای وصل

تا بکند هجر هر جفا که تواند(غزل 113)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 134- خوش‌دلی در مناقب الصوفیه

بدان که خوش‌رویی فرع خوشدلی* است.کسی که دل او خوش باشد روی او همیشه گشاده باشد.

خوشدلی* را اسباب است: یکی قطع طمع، دیگر قمع حرص، سدیگر ترک حسد و حقد، چهارم رضا به قضا، پنجم اعتماد بر حق تعالی.

چون این معانی جایی جمع شد همه خوشدلی* وگشاده‌رویی باشد.

از آنکه ظاهر آدمی تبعباطن اوست. هر چه در باطن حرکت کند اثر آن بر ظاهر پدید آید. اگر قبضی در دل آید عبوسی در روی آید، و اگر بسطی در دل آید بشاشتی در وی آید.

و قبض در دل بدان سبب بود که چیزی جوید که آن نصیب او نبود. در نایافت آن رنجور شود و تنگ دل گردد، خوش رویی از وی برود، به هرکه رسد سخن نتواند گفت. همیشه با خلق به سبب فوت نصیب به جنگ باشد و با حق تعالی به سبب خلاف مراد به خشم باشد.

اما چون مرد را معلوم شد که حق‑سبحانه و تعالی‑رسانندهٔ روزی است و نگه دارندهٔ ظاهر و باطن است، و به کسب و حرص هیچ زیادت نخواهد شد و به تقصیر هیچ فوت نشود، همیشه خوشدل* و گشاده‌روی بود.

در خبر استکه وقتی رسول بهعبداللّه بن مسعودرسید. وی را تنگ دل و گرفته روی داد.گفت یا عبداللّه خوش‌دل*و گشاده‌روی باش که هر چه در تقدیر رفته است به تو رسد و هر چه ترا نهاده‌اند به دیگری ندهند.

خوش‌روی نشان متابعت رسول اللّه است.(بخش 16 در خوشدلی و خوشرویی)

*خوش دلی در اینجا با نفس پاک شده از زشتی‌های اخلاقی میسر دانسته شده است.

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 133- خوش‌دلی در حدیقه سنایی

عبداللّٰه رواحه یارِ رسول

کرده بودی ورا رسول قبول

بود یار گزیده در همه کار

اختیارِ محمّد مختار

برِ سیّد حقوق صحبت داشت

یک زمان خدمتش فرو نگذاشت

آن زمانی که جبرئیل امین

آیت آورد بر رسول گزین

که بُوَد امّت ترا ناچار

بر جهنم به جمله راهگذار

نیک و بد واردند بر آتش

خواه خوش‌دل‌* نشین و خواه ناخوش

چون شنید این حدیث عبداللّٰه

گفت درمانده گیر واغوثاه

رفت در خانه و برون نامد

عوش از آب چشم خون آمد

زن ورا گفت خیز و بیرون رو

تخمهایی که کشته‌ای بدرو

عیب باشد به خانه اندر مرد

مرد را کار و شغل باید کرد

مرد گفتا چو این شنیدم من

طمع از خویشتن بریدم من

جهد آن کرد بایدم لابد

که کنم حاجزی چو کوه اُحد

که ضعیف است مر مرا ترکیب

هست دردِ نهیب و نار مهیب

مگر از شرع چاره‌ای سازم

تا در آتش چو روی نگدازم

آیت آمد دگر که یافت فَرَج

آنکه را حیلتست ثمّ ننج

الذین اتقوا وراست نجات

زنده دانش وگرچه از اموات

گفت بی‌تقوی ار گران باریم

راه تقوی مگر به دست آریم

راه تقوی رویم و نندیشیم

که ز یاران به منزل پیشیم

کانکه بی‌تقویست در رهِ دین

آدمی نیست هست دیو لعین(بخش 44)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 132- خوش‌دلی در دیوان سنایی

گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم

یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم

راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم

خانه‌پردازیم و سوی خانهٔ یزدان شویم

طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل

بی‌زن و فرزند و بی‌خان و سر و سامان شویم

گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم

گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم

گاه در صحن بیابان با خران همره بویم

گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم

گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم

گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم

گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم

گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم

گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم

گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم...

زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز

چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم

از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم

ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم

در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل* بویم

گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم

در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود

چون نباشد این عزیزان سخت بی‌درمان شویم

غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم

مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم

نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم

نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم(قصیده 123)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 131 - خوش‌دلی در قابوس نامه

فصل چون قسم علمی یاد کردم ناچاره سمتی از قسم عملی یاد کنم اگر چه سخن دراز شود از بهر آنک علم و عمل چون جسم و روح هر دو بهم است جسم بی روح و روح بی جسم تمام نبود و چون معالجت خواهی کردن اندیشه کن از خورشهاء پیران و جوانان و بیمار خیزان که معالجت بیماران بر دو گونه است و معالج باید که هیچ گونه معالجتی ابتدا نکند تا نخست آگاه نگردد از قوت بیمار و نوع علت و سبب علت و مزاج و سال و صنعت بیمار و شخص و طبعش و جایگاه و حال مزاج

فصل و آب و مجس و جنس و عرض و ظاهر و علامتهاء نیک و علامات بد و انواع رسوب و علامات بیماران و بیماریها که در باطن می افتد و نشانیهاء بحران که در آشفته بود بشناسد و اجناس حمیات معلوم گردانیده باشد و تدبیر امراض ماده بر چه سان باشد و بر ترکیب ادویه ماهر شده باشد بر مذهب اصحاب قیاس و قانون معالجات که علم هر یک از کدام باید طلبیدن تا ترا معلوم شود تا بوقت حاجت طلب کنی اما حفظ صحت از تدبیر اصحا طلب باید کرد از جمله سته عشر و معالجت بیماران و قوانین علاج از جمله سته عشر طلب کن و علامات نیک و بد از تقدمة المعرفه و از فصول بقراط و از علم النبض کبیر و از نبض صغیر و علم بول از مقالت اول طلب کن از کتاب البحران از جمله ستة عشر {در کتاب جالینوس که بیرون سته عشره است و نشانهای بیمار که اندر باطن تن باشد از عصای اکمه طلب باید کردن هم سته عشر و علم بحران هم از کتاب البحران از سته عشر و علم ایام البحران از کتاب ایام البحران هم از سته عشر طلب باید کرد و علم حمیات از کتاب الحمیات از جمله سته عشره} و تدبیر امراض حاده از کتاب ماءالشعیر طلب باید کرد از جمله تصانیف بقراط و از اعضاءالله و حیلة البرء و ترکیب ادویه جالینوس و معالج باید که تجربه بسیار کند و تجربت بر مردم معروف و مشهور نکند و باید که خدمت بیمارستانها کرده باشد و بیماران بسیار دیده و معالجت بسیار کرده تا علتهاء غریب بر وی مشکل نگردد و اعلال اجسا{م} بر وی پوشیده نماند و آنچ در کتب خوانده باشد برای العین همی بیند و بمعالجت در نماند و باید که وصایاء بقراط خوانده باشد تا در معالجت بیماران امانت و راستی بجای تواند آوردن و پیوسته خویشتن را و جامه را پاک دارد و مطیب و معطر باشد و چون بسر بیماران رود با بیمار تازه روی و خوش‌دل* باشد و خوش سخن و بیمار را دل گرمی همی دهد که تقویت دادن طبیب بیمار را قوت حرارت غریزی بیفزاید(باب 33-ترتیب علم طب)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 130- خوش‌دلی در شعر قطران تبریزی

ز نزدیک این کهتر کهتران

به نزدیک آن مهتر مهتران

سپهدار دوران ابوالیسر کوست

جگر سوز دشمن دل‌افروز دوست

به جسم اندر از روح بایسته تر

به جان اندر از عقل شایسته تر

به رادی چو ابرو به مردی چو ببر

ز تیغ و کفش رنج بر ببر و ابر

ز دریا گه جود بخشنده تر

ز آتش عدو را گدازنده تر

به رزم اندرون مرگ بارد چو میغ

به بزم اندرون جان دهد بیدریغ

روان شاد گردد بدیدار او

خرد تازه گردد بگفتار او

اگر بنگرد دشمن از چهر او

دل و جان بیاراید از مهر او

به بخشیدن زر از آن شادتر

که درویش جوینده باشد بزر

نه بی نکته نغز گوید سخن

نه جز نکته هرگز بجوید سخن

ایا آفتاب مهان جهان

پناه بزرگان و پشت کهان

تو دانی که من نیکخواه توام

همه ساله اندر پناه توام...

چه خواهی که را جوئی اندر جهان

به خیره چرا پوئی اندر جهان

چو بشنیدم این دست برداشتم

تو را بر سر خویش بگماشتم

بسی خلعت و خواسته دادیم

بکام دل آنجا فرستادیم

چو من رخت بر بستم از تخت تو

رسیدم بکام اندر از بخت تو

شدند این بزرگان خریدار من

بود خرمی‌شان به دیدار من

بود خوش‌دل* من بدیدارشان

روانم ز گیتی خریدارشان

چو آن نیکویی‌هات یاد آورم

ز دود جگر خیره گردد سرم

چو یاد آیدم روی فرزند تو

نشاط دل خویش و پیوند تو(دیوان-مثنوی)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 129 - خوش‌دلی در رساله قشیریه 2

گویند عتبه الغلام حوری را بخواب دید بر صورتی نیکو عتبه را گفت یا عتبه من بر تو عاشقم نگر چیزی نکنی که میان من و تو جدا باز کنند عتبه گفت دنیا را سه طلاق دادم طلاقی که هرگز رجوع نکنم تا آنگه که بتو آیم و ترا بینم

از منصور مغربی شنیدم که گفت پیری را دیدم در دیار شام بزرگ حالت و غالب برو قبض بودی مرا گفتند اگر خواهی که این شیخ با تو گشاده روی باشد چون تو در نزدیک وی شوی برو سلام کن بگو خدای حورالعین روزی تو کند تا او بدین دعا از تو خوش‌دل* شود من گفتم چه سبب راست این گفتند که او حورالعینی را در خواب دیده است و در دل او از آن چیزی هست من نزدیک او شدم و سلام کردم برو گفتم خدای حورالعینی ترا روزی کناد شیخ را خوش* آمد و انبساط بسیار نمود

ایوب سختیانی جنازۀ عاصیی دید اندر دهلیز سرای پنهان شد تا برو نمازش نباید کرد کسی آن مرده را بخواب دید گفت خدای با تو چه کرد گفت مرا بیامرزید و گفت ایوب را بگوی لو انتم تملکون خزاین رحمة ربی اذا لامسکتم خشیة الانفاق یعنی اگر خزینهای رحمت خدای بر دست شما بودی کسی را ذره یی نصیب نبودی ...(باب 54-آنچه درخواب بدین قوم نمایند)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 128- خوش‌دلی در

ابوسعید خراز گوید که هر که دعوی کند که او مغلوب است در وقت سماع و حرکات که می‌کند مالک او نیست علامت او آن بود که در آن مجلس که او را وجد بود راحت پیدا آید

شیخ ابوعبدالرحمن سلمی را این حکایت کردند گفت این کمترین درجات است در سماع و نشان درست او آن بود که هیچکس از اهل حقیقت در آن مجلس نماند الا که بوجد او خوش‌دل شود و هیچ مبطل بنماند که نه مستوحش شود ازو

بنداربن الحسین گوید سماع بر سه گونه باشد سماعی به طبع و سماعی به حال و سماعی به حق آنک به طبع شنود خاص و عام اندر آن یکی باشند که سرشت بشریت برآنست که آواز خوش دوست دارد و آنک به حال شنود او تامل می کند و می نگرد و آنچه بر او درآید از عتاب یا خطاب یا وصل یا هجر یا نزدیکی یا دوری یا تأسفی بر چیزی که از وی در گذشته باشد یا تشنگی بدانکه خواهد بودن یا وفا به عهدی یا وعدۀ بجای آوردن یا عهدی بشکستن یا بی آرامی و آرزومندی یا بیم فراقی یا شادی وصالی و آنچه بدین ماند و آنچه به حق شنود بخدای سماع کند و خدایرا شنود و این حالها صفت او نباشد که بعلتها آمیخته باشد و به حظ بشریت سماع ایشان از آنجا بود که صفت توحید است سماعی بود بحق نه بحظ

و گفته اند اهل سماع بر سه گونه باشند خداوندان حقیقت باشند ایشان به وقت سماع با حق خطاب می کنند و گروهی به دل با خدای خطاب می کنند بر آن معنی که می شنوند ایشان به صدق مطالب باشند در آنچه با خدای اشارت کنند و سه دیگر درویشی مجرد بود از علایقها ببریده و از دنیا و از آفتهای وی دور شده بر خوش دلی سماع می کند این قوم بسلامت نزدیکتر باشند

خواص را پرسیدند چونست که مردم بسماع قول حرکت کنند و بقرآن حرکت نکند گفت زیرا که سماع قرآن را فرا گرفتنی باشد که کس حرکت نتواند کرد از هول و قوت و غلبۀ او و سماع قول ترویح بود مردم اندرو بحرکت آید ...(باب 52-سماع)

آرامش و پرواز روح

وقت خوش" میوه جان سلطان "وقت" ابوسعید ابوالخیر 127 - خوش‌دلی در تاریخ بیهقی

چنین چاکر بکار نیاید و این بدان گفتم تا سپاه سالار دل خویش را مشغول نکند بدین سبب که رفت حال وی دیگر است و آن خدمت که وی کرده است ما را بدان وقت که ما بسپاهان بودیم و از آنجا قصد خراسان کردیم او زمین بوسه داد و گفت: من بنده‌ام و اگر ستوربانی فرماید بجای این شغل مرا فخر است. فرمان، خداوند را باشد، که وی حال بندگان بهتر داند و خواجه فصلی چند سخن نیکو گفت، هم در معنی اریارق و هم در باب دل‌گرمی غازی چنان‌که او دانستی گفت و پس بازگشتند هر دو. خواجه با وی به طارم بنشست و استادم بونصر را بخواند تا آنچه از اریارق رفته بود از تهور و تعدی‌ها چنان‌که دشمنان القا کنند و بازنمایند وی همه بازنمود چنان‌که غازی به تعجب ماند و گفت به هیچ حال روا نبود آن را فروگذاشتن و بو نصر رفت و با امیر بگفت و جواب‌های نیکو بیاورد و این هر دو مهتر سخنان دل‌پذیر گفتند تا غازی خوش‌دل* شد و بازگشت.

من از خواجه بونصر شنیدم که خواجه احمد مرا گفت که این ترک بدگمان شد، که گربز و داهی است و چنین چیزها بر سر او بنشود و دریغ چون اریارق که اقلیمی ضبط توانستی کرد جز هندوستان و من ضامن او بودمی، اما این خداوند بس سخن شنو آمد و فرونگذارند او را و این همه کارها زیر و زبر کنند و غازی نیز برافتاد و این از من یاد دار و برخاست و به دیوان رفت و سخت اندیشه‌مند بود و این گرگ پیر گفت قومی ساخته‌اند از محمودی و مسعودی و به اغراض خویش مشغول ایزد عزذکره عاقبت بخیر کناد.(ج6، بخش 43، فروگرفتن اریارق- در قسمت 121، ج 9 بخش 20 نیز با طبع خوش آمده است)

آرامش و پرواز روح

ز دست کوته خود زیر بارم/ که از بالا بلندان شرمسارم(۳۲۳)


دستم از وصال کوتاه است و من زیر بار سنگین عشق و شرمسار دلبران سروقامت(مقایسه با غزل 308): دست ما کوتاه و خرما بر نخیل- معشوق پیوسته در زیر بار فراق سازنده و کوتاه دست از وصال ویرانگر)
۲- به امید آنکه سلسله موی معشوق دستگیری‌ام کند وگرنه دیوانه‌وار سر به بیابان خواهم نهاد.
۳-اوضاع روزگار را از من بپرس، که از غم‌هایش شبها سناره می‌شمارم و نمی‌خوابم.
۴- جام شراب، مرا از راز این روزگار آگاه کرد. به شکرانه این آگاهی، لب جام را می‌بوسم(و دوباره کامی و آگاهی‌ای دیگر)
۵- اگر برای می‌فروشان دعا می‌کنم، کاری نکرده‌ام جز بجا آوردن حق نعمت آگاهی.
۶-از بازوی توانمندم سپاس دارم، که توانی برای آزردن دیگران ندارد(سعدی:چگونه شکر این نعمت گزارم/ که زور مردم آزاری ندارم)
۷- چون حافظ شیدا سری مست و دیوانه دارم، ولی به عنایت خداوند در آن سرا امید بسته‌ام.
بیت اضافه در خانلری:
تو از خاکم نخواهی برگرفتن
به جای اشک اگر گوهر ببارم
آرامش و پرواز روح

دیدار در ژرفای هستی

عقل لایه‌های هستی را می‌شکافت و آگاهم می‌کرد

وانگهی عشق مرا با خود به آن لایه‌ها برد

اکنون در ژرفای هستی به دیدار آمده‌ام!

12 مهر 1405

آرامش و پرواز روح

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشيدم /به صورت تو نگاری نه دیدم و نه شنیدم(۳۲۲)


در دار بافندگی چشمم، چهره زیبایت را نقاشی کردم. آری چون تو معشوقی به این زیبایی ندیدم و‌ نشنیدم(خانلری:خیال روی تو)
۲- در شوق رسیدن به تو چون باد شمال به سویت روان هستم، ولی به گرد قامت زیبا و خرامانت نرسیدم.
۳- در شب موهایت امید از روز عمر بریدم. به طمع رسیدن به شراب دهانت، از آرزوهای دلم گسستم(ایهام‌ها:عمر: به درازی زلف- دور:دوره و گردی دهان-کام: دهان)
۴- برای اشتیاق به چشمه شیرین دهانت،چه اشک‌ها می‌ریختم در حالی‌که از لبان یاقوتی می‌فروش تو، چه فریب‌هایی می‌خوردم(خانلری: ز شوق)
۵- و تو با غمزه و ناز چه تیرها بر دلم انداختی و من در سر کویت، چقدر بار اندوه عشق کشیدم.
۶-ای نسیم صبح! با خود غبار کویش را بیاور، که بوی خون دل مجروحم را از آن خاک می‌شنوم.
۷-چون آهویی وحشی از آدمیان بریدم و این گناه چشمان سیاه و گردن دلپسندت بود‌ که مرا شیفته و بی‌خود کرد.
۸- از غم عشق، چون غنچه در خود پیچیدم که از کویش نسیمی بر من عبور کرد و من به شوق این بوی، پرده بر دل خونینم بریدم(ایهام به شکوفایی)و رازهای خویش آشکار نمودم(پیچیدگی‌ها و ظرافت‌ها به سبک هندی و بیدل دهلوی نزدیک می‌شود)
۹- سوگند به خاک پای و روشنایی چشم حافظ(برگرفته از آن خاک)، که بدون چهره جان‌فزایت، نوری در چشمم نیست.
آرامش و پرواز روح

هر چند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم/ هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم(۳۲۱)


گرچه با دلی زخم‌دیده از عشق پیر و ناتوان شده‌ام، اما هر گاه چهره دل‌گشایت را یاد می‌کنم جوان می‌شوم(حال خوش یار، سرمستی و جوانی آور است)
۲- شکرگزار خداوندم که هر چه از او خواستم با همت(خواست، کوشش و‌ دعا)و رسیدن به نهایت خواسته خود، کام‌روا شدم.
۳- ای شاخه گل جوان(ایهام به پادشاه و شعر مدحی با توجه به تاکید آخر بیت مبنی بر شهرت در سایه او) میوه پادشاهی بچین که من در سایه تو بلبل خوش آواز جهانم.
۴- ابتدا از همه جهات وجودم بی‌خبر بودم(بالا و پایین عمده شش جهت است) اما در مکتب غم عشقت آگاه و نکته‌دان شدم(اهمیت غم عشق که آورنده حال خوش است: پیران ماوراءالنهر گفته‌اند: شرک را منزل بطر است و ایمان را منزل حزن، اندوه حصاری است از حمایت حق مر بنده را از بلاها. اسرارالتوحید، ۲۹۰- یکی از پیران فراآفتاب آنگاه که فروخواست شد، همی‌گفت: امروز بر هیچ اندوهگنی تافتی؟ بر هر چیزی زکات است و زکات عقل درازی اندوه بود.ترجمه رساله قشیریه، ۲۱۰)
۵- سرنوشت ازلی به خرابات معانی می‌کشاندم،گرچه به گونه‌های مختلف دیگر(چون علم و تقوا) روی آورده باشم(خانلری: چندان)
۶- آری از روزی که در خرابات، ساکن کوی پیر مغان شدم در نور و معنا به رویم باز شد(خانلری: زان روز)
۷- و پس از آن در شاه‌راه پادشاهی جاودانه(شهرت همیشگی حافظ)، بر تخت اقبال نشستم و با جام شراب(غزلیات)دوستان را کامروا می‌کنم.
۸- از وقتی آشوب چشم زیبایت مرا فراگرفت از بدی فتنه آخرالزمان ایمن شدم.(تضاد رایج بین عشق و زهد، فتنه آخرالزمان چیزی که اهل زهد نگران آن هستند و عشق ایمنی دهنده در هر حال)
۹- من از گذشت زمان پیر نشده‌ام. یار از بی‌وفایی چون عمر شنابان می‌گذرد و فرصت دیدار برایم نمی‌گذارد.
۱۰-معشوق، دیشب مژده عنایت و توجه داد و گفت: حافظ برگرد من بخشش گناهت(در برابر خداوند یا پادشاه یا معشوق) را ضامن شده‌ام.
آرامش و پرواز روح

متن زیبای  آقای مسیح از علاقمندان کانال تلگرام

عشق، شبیه عطر قهوه‌ای‌ست که در آغوش صبح می‌پیچد؛
گاه تلخ، گاه گرم، اما همیشه بیدارکننده است.
از عمیق‌ترین سکوتِ دل سرچشمه می‌گیرد
و آرام‌آرام، تمام جاده‌های زندگی را به روشنایی می‌رساند.